این هم یه داستان کوتاه با نام:
سولماز
دست هاش رو پشتش گره کرده و شکمش رو مث زن های پا به ماه جلو انداخته بود.لخت و عور٬فقط با یه شرت وسط اتاق ۲۸ متری یک خط مستقیم رو٬بین دو تا شمع فکسنی که رو سنگ قطور و بد قواره ی اپن بود تا درگاه پنجره ی آهنی که از زد زنگ به اخرایی می زد٬میرفت و بر می گشت.
۸قدم اول رو روی فرش ماشینی ارزون قیمتی بر می داشت که بس تو این سه سال پا خورده٬از موکت هم نازکتر و زمخت تر شده بود.از هفت قدم بعدی٬دو تا روی موکت فرود می امود و ۵ تای دیگه روی قالیچه ی ۸متری دستبافی که نقش ترکمن داشت.
ضبط گوشه ی اتاق که روی کارتونش چنبره زده و با چشای وق زده اش به یه گوشه نگاه می کرد٬مثل ننه مرده ها هوار می کشید:(مرنجان دلم را که این مرغ و حشی...).زیر پاهاش دونه هایی رو حس می کرد که نشون از کثیفی کف اتاق داشت.
به آلیزه فکر می کرد٬همین بعد از ظهر تو گووگل سرچ کرده و عکس های اون خواننده ی فرنگی رئ دیده بود٬اما از ترس اینکه سیستم های پشت سرش فکر کنن عکس ... سرچ کرده٬زود روی یک عکس تقریبا معمولی کلیک کرد و با التماس داشت دنبال تفاوت های اون با سولمازش می گشت.این بار از اینکه سولمازش شبیه یک هنر پیشه ی دیگه هم شده٬خوشحال و راضی نبود.
به شب قبل فکر می کرد.به وقتی قطره های اشک سولماز٬گل های سرخ بالشت رو با سیاهی ریملش رنگ دوده و نکبت زده بود.ذهن سرگشته و سر در گمش ناگهان به چند ساعت قبل ترش پرت شد.وقتی داشت sms های گوشی سولماز و می خوند٬وقتی ۲۰۸ تا sms از یه فامیل دید٬تعجب کرد اما با خودش گفت٬حتما از دوستاش یا فامیلاشون اما ۲۰۸ تا sms از یک نفر؟!
چند تایی رو باز کرد و خوند٬همه اش یا جک بود با از این حرف های مثلا فیلسوفانه.وقتی داشت رندومی بازشون می کرد٬رو یکیش قفل کرد!...
مگه این همون سولمازی نبود که تا همین چند دقیقه ی پیش...
الترا لایتی رو که تا نیمه تو دست راستش خاکستر شده بود٬به لبش نزدیک کرد اما مثل اینکه کسی رو خطاب قرار بده دست رو از لبش دور کرد و زیر لب گفت:آخه این رسمش نیست.بعد بدون اینکه پکی به سیگارش زده باشه دوباره دست ها رو پشت سرش فقل کرد و اصلا نفهمید که خاکستر رو روی ۸ متری دست باف ترکمن٬تکونده. برای لحظه ای از بوی پشم کز گرفته کیفور شد و باز پرت شد بغل سولماز.
یاد وقتی افتاد که سولماز سرشو می ذاشت روی سینه اش٬ می بوئیدش و در حالی که با مو های سینه اش بازی می کرد می گفت٬اینجا بوی بچه ی یکی دو روزه می ده٬حتی اگه با وحشی ترین ادکلن ها هم دوش می گرفت٬سولماز همیشه از سینه ی اون بوی بچه ی یکی دو روزه می شنید.لبخند نرمی که از این دریافت داشت رو لبش شکوفه می زد٬خشکید و یاد دهن گشاد و بد قواره ی آلیزه افتاد.با خودش گفت آخه اون لب های نقلی یه من٬چه شباهتی به این لخجان داره؟!
موبایلش رو از رو اپن بر داشت٬شماره ی سولماز و گرفت.صدای نکره ای از اونطرف داشت حرف می زد٬درست نفهمید داشت می گفت٬تمام مسیر ها به سمت مشترک مورد نظر...یا اینکه دستگاه مشترک مورد نظر... یا یه چیزی شبیه همین ها.
پک محکمی به سیگارش زد و دود رو حلقه حلقه از ریه هاش تف کرد بیرون و ته سیگار رو توی لیوان نیمخور روی اپن انداخت و به سمت آشپزخونه رفت.
خواست کتری و روشن کنه٬که چشمش به سیم و سنجاق روی گاز افتاد.
ـــ گند بزنن به هیکلت علی که به گه کشیدی زندگی خودت و من و... مرتیکه ی کثافت ...
رگبار نا سزا(شاید هم بشه گفت سزا) بود که از دهانش خارج می شد٬با چنان غیضی سیم رو خم می کرد که انگار داره گردن اون که به سولماز... (سولماز ــــ سولماز ــــ خیلی دوستش داشت٬از ته دل. اما این دختره یا خیلی ساده بود و یه رنگ٬یا خیلی موزمار بود و هفت رنگ)در سطل رو گذاشت.
با همون کبریتی که گاز رو روشن کرده بود٬یه الترا لایت دیگه آتیش زد.چند تا پک محکم و پشت سر هم٬بهش کمک کرد تا دوباره به خودش مسلط بشه.
رفت سراغ کتری٬می خواست در قوطی چای رو برداره که دستش خورد به یه پلاستیک.از تو گودیه در قوطی کشیدش بیرون!...
یه حب گنده ی تریاک بود!
نفهمید چطوری تو لیوان چای جوشیده٬حلش کرد و یه نفس سر کشید٬اما تلخی یه اون شوکران٬خوب یادش موند٬تلخی ای که مثل رنگ ریمل سولماز٬که بعد از گریه های اونشب رو سفیدی ملافه پخش شده بود٬پخش شد توی تمام زندگیش٬ تمام ماه ها٬ تمام روزها٬ تمام ساعت ها و تمام دقیقه هاش
تلخ تلخ!
یا حق
نمی دونم چرا یاد گذشته ها کردم!
من بچه ی کوچولو٬بلبل و عصبی داداش بزرگه و آبجی وسطیه بودم! همیشه وقتی تهران بودیم٬ عمه کوچیکه٬ با کلی ذوق و شوق از الزهرا (اسم دانشگاهش بود) می کوبید می اومد نظام آباد تا این بچه کوچولو ی داداش بزرگه رو ببره سینما٬ یا پارک و من هم عاشق و بستنی خرگوشی و نون تلفنی های توی راه!
هر چند وقت یه بار هم٬ خاله کوچیکه یا دایی که کوچکترین بزرگی بود که دور و برم می دیدم٬می اومدن تهران تا این بلبل عصبی رو ببرن خونه ی مادرجون٬ تا هم کمی از آژیر خطر و موشکباران دورش کنن و هم دوباره صدای شیطنت و خنده های یه بچه توی اتاق های خونه ای که به خونه ی بخت رفتن همه ی بچه های دیروزش٬ به جز این دو نفر رو دیده بود٬بپیچه و بلبل زبونی هاش٬به پی ها و ستون های این سازه ی پیر دوباره قدرت ببخشه!
یادم نیست چه فصلی بود٬ اما می دونم سه چهار ساله بودم.یه بعد از ظهر نسبتا دل انگیز و آروم تو خونه ای که عطر خاک نم خورده٬ گل های محمدی و شب بو هاش٬ آدم و دیوونه می کرد!
ساعت سه و چهاز بعد از ظهر بود و من هم بیدار٬نه به خاطر گرمای هوا یا سر و صدای ماشین های بی ملاحظه ای که با اضطراب و هیاهویی بی وقفه و غریبه با آرامش به سمت نظام آباد سرازیر می شدند٬ بلکه از سر عادت!
همیشه وقتی می خواستم وارد جایی بشم٬ اول سرک می کشیدم٬این کار دو تا انتخاب عالی به من می داد:هم می تونستم زیر جلکی و آروم یه گوشه وایستم و برم تو نخ آدم هایی که تو حال خودشونن و فارق از نگاه های غریبه با خودشون خلوت کردن!
و هم می تونستم آروم برم سراغ طرف و کاری کنم که یه دفعه از جا در بره و بعدش مدت ها وقت داشتم که از خنده ریسه برم! البته با صدای بچه گانه و ظریفی که من داشتم نمی شد کسی رو ترسوند٬واسه همین پیدا کردن یه منبع مناسب صدا همیشه کار سختی بود!
این بار هم یواشکی سرک کشیدم٬دیدم مادرجون پای گاز وایستاده٬ عطر دیوانه کننده ی شیر داغ به سرم خورد و هر دو امکان رو منتفی کرد! آروم رفتم پشت سرش٬داشتم به این فکر می کردم که چطوری خودم و واسش لوس کنم که٬مچم و گرفت!
با چهره ی همیشه خندان٬چشم های درشت و گونه های برجسته اش که حکایت از زیبایی فراوان دوران جوانی اش داشت ازم پرسید٬شیر می خوری؟
سرم رو تکون دام٬چون فکر می کرم این طوری خواستنی تر ام!
تو این مدت مادرجون٬شیر رو ریخته بود٬تو یه کاسه ی بزرگ و سفید چینی که گوشش دو تا گل رز سرخ داشت(قدیمی تر ها خوب می دونن که اون موقع ظرف های گل سرخ٬عروس ظرف های یه کد بانوی خوب محسوب می شد!)
مادرجون کاسه ی گل سرخ رو با احتیاط لب پنجره گذاشت( و این به معنی صبر کردن برای سرد شدن شیر بود!کلا قضیه منتفی شده بود.)و شروع کرد تو کابینت ها دنبال اسپند گشتن٬آخه همیشه واسه پسر نازش اسپند دود می کرد تا چشم نخوره٬اما شیشه ی اسپند خالی بود٬شر.ع کرد به کفش و کلاه کردن و در همین حال می گفت من برم واسه ی پسر گلم اسپند بخرم٬که امروز خیلی قربون صدقه اش رفتن٬بترکه چشم حسود!
بعد لباس پوشیده اومد تو حال سراغ من٬که وحید جان بیا بازیتو بکن تا من برگردم٬بعدش tv game و تلویزیون و روشن کرد و رفت(معمولا هر کسی که می خواست من رو تو خونه تنها بذاره٬زیاد سفارش نمی کرد٬آخه به این جریان حسابی وارد بودم که نه دست به گاز بزنم٬و نه با کبریت و چاقو بازی کنم و نه هم از طبقه ی چهارم پاستیک پر آب رو سر مردم بریزم!)
قبل رفتن فقط گفت که زود بر می گرده.اصلا از اینکه تنهایی tv game بازی کنم ٬لذت نمی برم آخه بازی حریف لازم داشت٬موجودی که هوش داشته باشه٬تا شکست دادنش لذت بخش باشه و باختن بهش عبرت آموز!
بی خیال وقت تلف کردن پای اون دستگاه های مسخره شدم٬و رفتم تو حیاط٬یه کم اطراف باغچه گشتم اما نمی ونم چرا بی خودی نا آروم بودم ٬دنبال یه چیزی می گشتم٬شروع کردم به چرخیدن تو اتاق ها٬نمی دونم چطور شد که از آشپزخونه سر در آوردم٬و یه دفعه چشمم افتاد به کاسه ی گل سرخ!یه لحظه بغض کردم٬آخه قدم واسه برداشتنش خیلی کوتاه بود٬اما چشمم به صندلی کنار میز که افتاد٬روحم شاد شد.فقط کافی بود یه ذره صندلی رو می کشیم کنار تا درست زیر کاسه قرار بگیره!
رفتم بالای صندلی٬اما هنوز هم قدم کوتاه بود٬مجبور شدم پا بلندی کنم.کاسه رو تو دستام گرفتم٬حسابی داغ بود٬اما دست های من قدرتش رو داشت!بلندش کردم٬حالا هم سنگین شده بود و هم داغ!
کشیدمش طرف خودم٬خونه حسابی ساکت بود!یه جور سکوت سنگین و عجیب٬یه دفعه صدای کلید انداختن مادر جون رو شنیدم٬حول شدم نمی دونم چی شد٬دستم لرزید و تمام شیر ها روی بدنم ریخت!
حواسم رو کامل دادم به کاسه٬نباید می افتاد. سعی کردم لبه اش رو بگیرم٬دستم دوباره سوخت و گل سرخ رو سرامیک های آشپزخونه پرپر شد!
چند لحظه ماتم برده بود و دستام می لرزید٬با صدای فریاد مادرجون به خودم اومدم و جیغم به آسمون هفتم رفت.هنوز یا امام هشتم گفتن مادرجون تموم نشده بود که خاله کوچیکه اومد تو . یه مدت از بهت خاله من هم بهت زده شدم٬اما سوزش زیاد بدنم باعث شد گوله گوله اشک روی گونه هام بلغزه. تو همین اوضاع و احوال متوجه شدم که خاله من رو بغل زده و برده جلو شیر و داره با لیوان آب می ریزه رو بدنم٬از خنکای آب احساس لذت می کردم!
وقتی یه کم خنک شدم ٬خاله یه ماچ گنده از لپ سرخ و خیسم کرد و پرسید٬درد داری؟منم در خالی که چونم می لرزید و مثل ماهی قرمز تو تنگ دهنک می زدم٬بریده بریده گفتم٬می سوزه!
خاله یه حوله انداخت رو دوشم و نشوندم تو ماشین٬شیشه ی طرف من رو هم کامل داد پایین٬باد خنک بعد از ظهر که به بدن خیس و عریانم می خورد٬باعث می شد حسابی سوزش بدنم کم بشه٬اما وقتی به تن سرخم نگاه می کردم !یه ذره می ترسیدم و دلشوره برم می داشت که نکنه اتفاق خاصی افتاده باشه!
رسیدیم٬خاله سویچ رو برداشت و در ها رو قفل کرده و نکرده٬سریع من رو بغل زد و به سمت داخل ساختمون دوید٬این کارش هم من رو ترسوند و هم باعث شد٬بدنم با لباشس تماس پیدا کنه٬گرم شه و دوباره درد و سوزش رو تو تنم بریزه.باز هم این اشک هام بودند که چونه ی لرزونم رو به شونه ی خاله پیوند می داد!
بعدش درست یادم نیست٬چون تموم فکرم رو سوزش تنم متمرکز بود ٬اما تا جایی که یادمه٬روی یه تخت بزرگ نشسته بودم که خاله با یه آقای چهار شونه که از گوشی توی جیب روپوشش می شد حدس زد که دکتره٬وارد اتاق شد.
طرف خیلی آروم بود و قیافه ی مظلومانه ی من که محصول اشک و چونه ی لرزونم بود٬در دل سنگ او اثر نکرد!
اومد یه نگاهی به تنم انداخت و بعد یه پماد رو از جعبه ای که اونطرف روی میز بود برداشت٬یه مقداریش رو رو تنم خالی کرد!من هنوز آروم و بی صدا گریه می کردم٬تا اینکه چشمتون روز بد نبینه٬جناب دکتر با دست های زمخت و قطورش شروع کرد به ماساژ دادن بدن من با اون کرم کذایی!انگار که داره ضد آفتاب به بدن آدم می ماله٬کاملا عالمانه و حرفه ای مصر بود که کرم حتما به خورد پوست مثل لبو ی من بره!
ماساژ جناب دکتر همان و بر هم خوردن قیلوله ی ملائک آسمون هفتم٬بر اثر جیغ بنده همان!در عین حال طرف خیلی خونسرد و با روحیه به کارش ادامه می داد و من بیچاره هم٬که جز جیغ و گریه و دست و پا زدن کاری ازم بر نمی اومد٬حالا تو این شرایط٬این جناب دکتر بی هنر مدام مثل گرامی که گیر کرده باشه تکرار می کرد٬چیزی نشده که٬خوب شد بابا٬تو که چیزیت نیست و دوباره به همین ترتیب٬آخرش حسابی حوصله ام رو سر برد ! بهش گقتم:آقای محترم٬من سوختم٬من درد دارم٬اونوقت شما می گین چیزی نشده٬شما اصلا چی می دونین!(یه بچه ی چهار پنج ساله رو با قیافه ی کاملا جدی در نظر بگیرین که این جملات رو می گه)صدای خنده ی بلند خاله و پرستار٬طرف رو حسابی دمغ کرد٬ هنوز که هنوزه هر وقت قیافه ی در هم پیچیده و بهت زده ی دکتر رو یادم می یاد٬ناخود آگاه خنده ام می گیره!
طرف فقط تونست که لبخند بزنه و بعد هم دست از سرم برداشت تا آرامش و لطافت دست های ظریف پرستار٬بقیه ی کار رو انجام بده!
از اون به بعد این جمله که من دارم می سوزم٬شما می گی چیزی نشده٬تو خانواده ی ما به جوابی برای افرادی که قیاص مع الفرغ می کنن بدل شده!
یا حق
سلام
میدونی هر وقت کلمه ی نامرد رو می شنوم٬ حرسم می گیره٬ خون تو چشام می دووه و سرم داغ می شه. نفسام به شماره می افته و دوست دارم٬ با سر برم تو شکم اولین جسم متحرکی که دور و برم می بینم. اما به جاش ٬یه نفس عمیق می کشم و میرم سراغ یه موضوع دیگه!
آخه می دونی٬ از بچگی با این جماعت نسوان٬ (این اصطلاحات از دوران بچگی بین ما رد و بدل میشد٬ پس امید وارم مثل پست قبلی تحریک کننده نباشند٬ بزارین به حساب نقل قول دقیق!) دم خور بودم. از شانس چپه چرغه ی ما هر چی زن و شوهر تو فامیل بود٬ سال ۶۴ هوس بچه کردند٬ بازم از شانس بی ریخت من٬ تو بهبوهه ی موشک بارون تهرون٬ فقط بابا ننه ی من٬ دنبال اسم پسرونه٬ واسه بچه شون بودند!!!
اینطوری شد که ما شدیم دمخور یه مشت ضعیفه(باز هم می گم٬ این ها نقل قوله نه توهین!) تو فامیل!. توی سال تحصیلی که ماکزیمم تفریح و بازی٬ نگاه کردن چند تا کارتون و بعد ها هم کتابخوندن بود( یادش به خیر٬ بعد از خوندن قصه های خوب برای بچه های خوب ٬ چرا و چگونه و قصه های مجید٬ راین اسب سرکش٬ اولین کتابی بود که خودم صاحبش شدم!) اماپونزده روزه ی عید و سه چهار هفته از سه ماهه ی تابستون٬ تموم ایل و تبارمون٬ خونه ی آقاجون(خدا رحمتش کنه) جمع بودیم. چه سال های اول که ما تهران بودیم و چه بعد از اون که خودمون٬ یکی از میزبانان این روز ها شدیم!
اون وقت بود که بازی معنی پیدا می کرد. از اولش هم هیچکی٬ اهل لوس بازی نبود٬ هیچکی با خاله بازی و لی لی حال نمی کرد٬همه تریپ پسرونه میزدن٬ زمین و زمون رو با جیغ و داد های اعدامی و هفت سنگ٬ عاصی می کردیم!
یه وقت هایی هم دو گروه می شدیم٬ یه گروه فنچ های شصت و چهاری و بعد اون بودند و که مثل بچه های خوب٬ با ننری تمام میرفتند تو اتاق ها ور دل ننه باباشون می شستن و یه گروه هم من بودم و دخترک شاد و شنگول شصتی که نافرم با هم مچ بودیم.
وای به اون روزی که ما دوتا به هم می افتادیم٬ دیگه آسمون و زمین از شر شیطنت ها مون٬ می نالید! یا ملت سر کار بودند با حرف های حکیمانه و نگاه های عاقل اندر صفیهمون یا شاکی که فلان کرم رو ریختیم و بهمان مرز رو!
هیچ وقت یادم نمی ره٬ آقا جون خدا بیامرز٬ پیر مرد کم حرف و مهربونی بود٬ همیشه٬ یا داشت قرآن می خوند ٬ یا سر سجاده بود. ظهر های تابستون بعد نهار٬ چاییش رو که می خورد٬ از پله های ایوون می اومد پایین و می رفت تو زیر زمین (که آشپز خونه هم بود) از لب طاقچه٬ جعبه ی سیگارش رو بر می داشت و می اومد تو حیات٬ زیر درخت انجیر٬ می نشست رو چهار پایه و تکیه می داد به دیوار خونه تنور٬ بعد یه سیگار بدون فیلتر از تو جعبه ی نقره ایش بیرون می آورد و می زد سر چوب سیگار قهوه ایش و روشن می کرد.
یه روز من و شصتی همراهم٬ زد به سرمون که ببینیم٬ سیگار های آقاجون چه مزه ای داره. بعد از ظهر بود٬ همه رفته بودند بیرون ٬ الا مامان بزرگ و عمه. اونام داشتن بالا٬ بهار خواب رو آب و جارو می کردند٬ تا بعد از اینکه خشک و خنک شد٬ زیلو رو روش پهن کنن٬ اون وقت بود که بساط چای و میوه ٬ همه رو دوباره دور هم جمع می کرد.
من و شصتی رفتیم تو زیرزمین٬ اون یکی از سیگار ها رو برداشت و پرسید٬ می دونی چه مزه ای می ده؟ جواب من منفی بود٬ دیگه حرفی نزدیم٬ همیشه همین طور بود٬ وقتی می خواستیم نشتی بندازیم٬ در باره اش حرف نمی زدیم٬ فقط یه جرقه و بعد انگار همه چی خود به خود بینمون رد و بدل می شد! و وقتی به خودمون می اومدیم٬ که می دیدیم٬ یه دسته گل دیگه به آب دادیم. سیگار رو تو مشتش قایم کرد و رفت طرف خونه تنور٬ منم یه کبریت از کنار گاز برداشتم و رفتم دنبالش!
یه دفعه دیدم براش کبریت کشیدم و اون هم سیگار رو گذاشته کنار لب های سرخش٬ اما هر کاری می کرد٬نمی تونست روشنش کنه٬ چوب کبریت داشت تموم می شد٬ دستم سوخت و کبریت رو انداختم. با یه دندگی و لج بازی گفتم باید بهش پک بزنی٬ با شیطنت همیشگیه چشم های عسلی اش٬نیگام کرد٬ گفتم: باید بمکی اش! دوباره کبریت زدم٬ و اون با ترس و لرز پک زد٬ سیگار نیم گیر روشن شد. دودش که تو حلقش رفت٬ تکون خورد٬ اما نمی دونم چرا ننداختش! یک پک دیگه هم بهش زد٬ بعد گزاشتش لای انگشت های منتظر من٬ امتحان کردم٬ خیلی تند و تلخ بود٬ حتی مزه ی گسی هم می داد. دود رقیقی که از پک ناشیانه و همراه با ترس من پدید اومده بود رو به سرعت دادم بیرون. بعد سیگار رو گرفتم جلوش و بهش نیگا کردم٬ اونم مثل آدمی که در حال غواصیه و نمی خواد نفسش هدر بره٬ با دست اشاره کرد٬ نه!
سیگار رو انداختم تو تنور٬ روی خاکستر های داغ که از خمیر اون روز صبح٬ تنور رو گرم نگه داشته بودند.
بعدش با هم رفتیم زیر درخت انجیر٬ اون روی تاب من رو چهارپایه٬ نشستم٬ حتی یه کلمه هم حرف نزدیم٬ فقط هر چند دقیقه که نگاه هامون تو هم گره می خورد٬ ناخود آگاه٬ شکر خندی روی لب هامون نقش می بست!
اما حالا اون واسه خودش خانوم مهندس شده و منم دارم می شم آقای مهندس! وقتی به چند ماهه ی اخیر و سوء تفاهم هاش فکر می کنم٬ حرسم می گیره٬ خون تو چشام می دووه و سرم داغ می شه!
امروز بعد از هفت هشت سال وقتی وارد اتاق می شه٬ باید جلو پاش بلند شد٬ وقتی می خوایم هم رو صدا کنیم٬ یه خانوم و آقای خنک دنبال دم اسم همدیگه می بندیم٬ و اونقدر از هم دور شدیم که بعد از این همه مدت٬ به خیال امتحان کردن من٬ به خیال اینکه بفهمه وحید سال های پیش چقدر تغییر کرده٬ دست به این خیمه شب بازی بی مزه بزنه و با این کارش٬ این همه کج فهمی رو باعث بشه!
دلم هوای بچگی هام رو کرده٬ دلم هوای درخت انجیر رو کرده٬ هوای دست های لرزون آقاجون که واسمون انجیر بچینه٬ هوای عمو جواد رو٬ مهربونی هاش رو٬ جک های باحالش رو و اخلاقی که اصلا به گندیه ... نبود!
یادمه یه روز بعد از ظهر٬ داشتیم با مامان بزرگ و عمو جواد ( خدا بیامرز ) می رفتیم بیرون٬ مامان و بابا و فرید هم بودند٬ نمی دونم کجا می رفتیم٬ فقط یادمه هوا خیلی خوب بود٬ و ما دور یه میدون٬ منتظر تاکسی بودیم. توی راه تا به میدونه برسیم٬ فرید به مامان یواشکی گفت٬ امروز تفنگه رو واسم میخری؟! مامان یه نگاه بهش کرد و گفت نه٬امروز نه! آخه اون زمون ها وضع بابا یه نمه خراب بود. واسه همین همه هوای کار رو داشتیم.
دور میدون٬ بعد کلی الافی٬ بالاخره یه تاکسی به پستمون خورد٬ آخه اکثر تاکسی ها مسافر داشتند٬ و ما هم خودمون یه ماشین کامل آدم بودیم. اومدیم سوار شیم٬ دیدیم عمو نیست! هر کی از اون یکی می پرسید٬ پس کو جواد؟! خلاصه هر طرف چشم انداختیم نبود که نبود٬ یارو تاکسی یه رو رد کردیم و منتظر شدیم. بعد ده دوازده دقیقه٬ دیدیم سر و کله ی عمو از دور پیدا شد! وقتی اومد نزدیک٬ دیدیم دو تا تفنگ آب پاش قرمزه ناز تو دستشه! اون زمان٬ اون ها گرونترین اسباب بازی تو بازار بودند!
یه وقت هایی مامان٬ ناخود آگاه از دهنش در می ره و در پاسخ به حرفم٬ که معمولا کنایه و طنزی رو هم یدک می کشه٬ می گه٬ تو مثل جواد می مونی٬ خدابیامرز اون هم همیشه از این نظر ها می داد!!
اما نمی دونم این روز ها چرا اینقدر گند شدم٬ چند وقت پیش صفا بهم گفت: وحید این اخلاقت خیلی گند شده٬ داری میشی مثل فلانی٬ خوب اون یسنای طفلکی هم حق داره این قدر ازت شاکی باشه!
رسول ملا قلی پور هم رفت!
هیچ وقت میم مثل مادر رو فراموش نمی کنم!
خدایش بیامرزد!
یا حق
امروز با یه داستان کوتاه دیگه اومدم
هر چند خودم زیاد دوسش ندارم٬ اما چون به خودم قول دادم تمام داستان های کوتاهم رو براتون بذارم٬ این رو هم به نقد می زارم٬ امید وارم این بار یکی پیدا بشه و یه نقد بی رحمانه ی توپ ازش بکنه!
اما قبل از اون باید بگم که دیشب جاتون خالی رفتم حرم٬ واسه همتون دعا کردم به خصوص دو سه تا عزیزی که این روز ها کنکور دارند!
واسه خوندن داستان نجابت روی ادامه ی مطلب کلیک کنین
یا حق
ادامه مطلب...
این بار هم با یه داستان کوتاه دیگه اومدم. امید وارم قابل قبول باشه.
اما قبل از داستان باید به صراحت عرض کنم که من مسلمانم و شیعه ی ۱۲ امامی هستم.و به آموزه های دینی هم بسیار معتقدم و ارادت زیادی هم به ائمه علیهم اسلام دارم.
این ها رو گفتم ها تا طانعان مجال وقیعت نیابند و بیخود نقش بر آب نزنند.
سخت و سنگین قدم بر می داشت. هر لحظه به اون جواب فکر می کرد.کل این یک سال گذشته رو با همین سوال دست و پنجه نرم کرده بود.
خیابون های اطرافش شلوغ بود. لحجه های مختلف و نا آشنای زیادی به گوشش می رسید٬ اما حتی نمی تونست تشخیص بده٬ به چه زبونیه. با خیلی از اون ها آشنا بود اما در اون لحظه همه چیز براش گنگ و مبهم شده بود.
مدام با خودش تکرار می کرد شاید . شاید ٬ سعی داشت با این کار٬ قطعیت رو سلاخی کنه. آخه توی تمام عمرش هیچ چیز رو به اگر و اما واگذار نکرده بود٬ همیشه قطعی تصمیم می گرفت. روی هر کاری کاملا فکر می کرد و بعد تصمیم می گرفت. اما قطعی و غیر قابل برگشت.
در این مورد هم ٬ همون روز های اول و بعد از کلی فکر و مجادله با خودش٬ تصمیم گرفته بود٬ قطعی و غیر قابل برگشت.از نتیجه اش هم مطمئن بود ٬ ایمان داشت که با این تصمیم خوشبخت می شه. اما هر لحظه که از تصمیمش می گذشت٬ ندا های مخالف بیشتری به گوشش می رسید.
به مخالفت عادت داشت٬ چون معمولا تصمیم های غیر عادی می گرفت٬ اما همیشه٬ به همه ثابت کرده بود٬ که در هر شرایطی بهترین تصمیم رو می گیره.
هوش سر شارش بهش اجازه می داد٬ همه چیز رو کامل بسنجه و کلام نافذش همه رو مجاب می کرد.
اما این بار با همیشه تفاوت داشت. این بار موضوع٬ ادامه ی تحصیل٬ راندمان کارخونه٬ مصلحت خریدو فروش و ... نبود. حتی این دفعه خودش هم چندان اهمیت نداشت. این بار بحث سعادت بود٬ سعادتی ابدی٬ اون هم برای عزیز ترین فرد زندگیش.
توی اون نگاه اول ٬ عقل مخالفت می کرد٬ اما وقتی همه چیز رو بررسی می کرد٬ می دید ممکنه.به امید رسیدن به قطعیت دو باره بررسی می کرد٬ اما باز هم کلی شاید و اگر و اما داشت. بار ها و بارها این کار رو تکرار کرده بود و همه اش می دید ممکنه٬ هر بار به این کلمه می رسید٬ کلافه تر می شد. حواسش رو بیشتر جمع ضرائف می کرد٬ اما آخرش باز هم خبری از قطعیت نبود.همه اش ٬ ممکنه ٬ شاید ٬ احتمالا ٬ معلوم نیست.
دیگه حالش از تمام این کلمات دو پهلو به هم می خورد.
شب قبل رو نخوابیده بود. مثل این چند هفته ی گذشته٬ توی خونه قدم می زد. فکر می کرد ٬ نتائج و ضرائف رو ٬ بلند بلند ٬ با خودش تکرار می کرد٬ اما باز هم ...
دم دم های صبح خوابش برد٬ یه دفعه از خواب پرید. عرق کرده بود و زیر لب زمزمه می کرد : با من راه نشین باد ه ی مستانه زدند...
روی تخت نشست٬ باز هم زمزمه می کرد . دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند....... گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند......ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت......... با من راه نشین باد ه ی مستانه زدند.
ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت......حرم ستر و عفاف و ......حرم ٬ حرم٬ حرم! آره حرم.اونقدر بلند داد زد ٬ که همه بیدار شدند.
شاد و سر زنده مشغول جمع کردن وسائلش شد.پدرش وارد اتاق شد٬ با هم صحبت کردند٬ اما از اون مکالمه ی کوتاه ٬ فقط یه جمله اش رو به یاد داشت٬ باید برم مشهد.
واسه خوندن بقیه اش روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب...
این روز ها روز های سختیه. یه سری اتفاقات نا میمون داره واسم می افته. هم واسه من هم واسه ایرانی٬ واسه همین ایرانی یه مدتیه که کم سر و صدا شده و دیگه توش خبر های خاصی نیست.
بر اثر همین اتفاقات نا میمون٬ شهرزاد از گروه جدا شده و رفته دنبال چشم های مستش ٬ نمی دونم ٬ اگه تنهایی من هم از جزئیات کاملا مطلع بشه ٬ احتمالا اون هم من رو تنها می ذاره . به هر تقدیر هنوز که نتونستم « شاید هم جرئت نکردم» باهاش تماس بگیرم.
اما به قول یکی از دوستان عزیز این نیز بگذرد.
من هم واسه این که کمک به این گذار٬ امروز با یه حکایت اومدم ٬ نمی خوام اسمش رو داستان بذارم٬ چون بد جوری بوی حقیقت می ده ٬ نمی خوام هم بگم واقعیه ٬ چون اتفاقات نا میمون ایرانی رو تشدید می کنه.
به هر حال درسته که خوندنش ٬ سراسر افسوس و اندوه اما خالی از لطف نیست.
تقریبا یه سالی می شه که می شناسمش. خودش فکر می کنه عاشقه٬ اما این کلمه ایه که برای قانع کردن خودش استفاده می کنه. دلش گرفته و حرف هایی رو می زنه که خیلی ها مون باهاشون آشناییم ٬ ولی جرئت باور کردنش رو نداریم. اولین و مهمترین نهاد اجتماعی درباره ی اون اصلا قوی نبوده ٬ شالوده ی خانواده اش با مرگ مادر و آمدن نا مادری از هم می پاشه. با وجود این که سال هاست نامادری توی خونشون زندگی می کنه و به قول خودش ٬ عاشق برادر های ناتنیشه٬ اما نتونسته خودش رو با شرایط وقف بده.
دانشجوی ترم های آخره. این ترم یه خونه گرفته و صحبت همه اش سر همین خونه است و اتفاقاتی که داره داخلش می افته.
امشب٬ شب قدره٬ نمی دونم برم سراق قرآن یا ادامه بدم ٬ اما فکر می کنم ادامه دادنش بهتره . تلویزیون داره جریان سفره ی افطار ساده ی مولا رو می گه٬ مولایی که گله اش اینه که چرا توی سفره ی افطار من هم شیره و هم نان و نمک.
همه اش نیم ساعته که از پیشش بر گشتم ٬ هنوز تحت تاثیر حرف هاشم.
داشتم می گفتم ٬ حکایت ٬ حکایتخونه بود و بزم های شبانه. سینی ها و مجمعه های گرد و مخلفات داخلش. حرف از سیگار های خوش بو بود که از قبل تهیه شده اند و قیمت زیاد دارند. حرف از تریاک هایی بود که شبانه مصرف می شن. حرف از مشروب بود و جمع دوستان.
حضور چهار پنج تا دختر دانشجو در اطراف سینی و مصرف تا سر حد مرگ.
می گفت معمولا بعد از کشیدن سیگار ها و مصرف الکل ٬ از حال خودش خارج می شه. دوستاش معمولا تریاک مصرف می کنند ٬ اما اون فقط یک بار امتحان کرده.
می گفت بعد از مصرف نمی تونه توی خونه دووم بیاده ٬ چهار پنج تایی می زنن بیرون٬ حتی نشونی هم می ده که فلان شب رفتیم بیرون و این اتفاق افتاد و بهمان شب این جوری توی خیابون راه می رفتیم...
و این که بعضی و قت ها٬ آخر های شب٬ اون هم شب های سرد زمستون٬ تو این شهر کوچولو٬ که بعد از یه ساعتی ٬ پرنده هم توی خیابون هاش پر نمی زنه ٬ می زنه بیرون ٬ دوست داره باد سرد توی صورتش بخوره و بعدش هم براش مهم نیست.
تعریف می کرد معمولا از کوچه پس کوچه ها می رن تا به تور گشتی ها نخورند.
حالم به کلی عوض شده ٬ باز هم حکایت شب ضربت مولاست .شبی که تمام دل های دریایی بی طاقت می شند٬ چه رسه به دل کوچیک من.
اما نمی تونم به حکایت این خونه و تعمیم جریاناتش به اکثر دانشجو های دانشگاه٬ حتی خوابگاهی هاش فکر نکنم.
می گفت شب هایی که دوستام ٬ با من مشروب مصرف می کنند٬ یه موج شادی بینمون راه می افته. موجی که همه ی غم ها رو با خودش می بره٬ تمام مرز ها رو خراب می کنه و بعدش ما هر کاری که فکرش رو بکنی انجام می دیم٬ چه با هم و چه با هر کس و هر چیز دیگه که فکرش رو بشه کرد.
قصه ی سیگار هاست که با کشیدنشون از این دنیا خارج می شیم و می ریم توی عالم خودمون ٬ وقتی این جملات رو می گه ٬ چنان شادی ای توی اب هاش به وجود می یاد که انگار تمام دنیا رو بهش دادند.
قصه ی سیگار هاست که با کشیدنشون از این دنیا خارج می شیم و می ریم توی عالم خودمون ٬ وقتی این جملات رو می گه ٬ چنان شادی ای توی اب هاش به وجود می یاد که انگار تمام دنیا رو بهش دادند.
با چنان شعفی می گه دنیا مال تویه بعد از مصرف که ناخودآگاه٬ آدم حوس می کنه . اما هر لحظه که به عواقبش فکر می کنم ٬ پشتم می ارزه.
دیگه هیچی براش مهم نیست٬ فقط مصرف٬ پول های زیادی رو از این بابت خرج کرده٬ اما حتی از قیمت و اسم این مواد بی خبره. فقط می گه من سهمم رو به بچه ها می دم و اون هان که خررید می کنند.
این اولین شبه که با من این قدر بی پرده صحبت می کنه٬ قبلا هم باهام درد دل کرده« آخه من دوست عشقشم»اما این بار هیچ مرزی رو رعایت نمی کنه. فقط اون چیزی رو که تو دلش می گه و براش مهم نیست که من در باره اش چه جوری فکر می کنم .
چند لحظه سکوت می کنه٬ بعد سرش رو بلند می کنه٬ توی چشام زل می زنه و با یه شوقی می گه امشب٬ مهمونی دعوته٬ توی خونه ی یکی از بچه های دانشگاه٬ با تمام وجودش من رو هم دعوت می کنه٬ می خواد بهم ثابت کنه که حرفهاش راسته و این که شاید می خواد من رو هم با اون چیز ها از این دنیای غم آلود جدا کنه.
ادعا می کنه از آه های مداوم و چشم های غم بارم٬ همه چیز رو فهمیده٬ می دونه که من هم مثل اون کلی غو درد توی سینه ام پنهان کردم٬ هر چند که هیچ وقت در باره اش با کسی حرف نزدم «نمی دونم راست می گه یا نه» اما اون دواش رو داره.
وقتی بهش می گم که هامشب٬ شب قدره٬ یه لبخند پر معنی می زنه٬ یک لحظه شرم رو تو چشاش می شه خوند و بعدش باز می ره توی خودش. به وضوح داره بغضش رو فرو می ده٬ مثل یه آدمی که ...
چند دقیقه ی دیگه با هم صحبت می کنیم و ٬ وقتی مطمئن می شه که من دعوتش رو نمی پذیرم٬ می ره که به دوست هاش برسه.
و من همچنان در این خیال که به کجا می رود جامعه ای این چنین.
یا حق

تازه برگشته بود .دو هفته ي گذشته رو تو رخت خواب گذرونده بود. كلي تغيير كرده بود ، حواس پرت شده بود ، به اونچه در اطرافش مي گذشت، اصلا توجه نداشت، حتي بعضي وقت ها يادش مي رفت، عينكش روي چشاش.
كمتر توي اتاق بند مي شد. همه ي اوقاتش رو توآلاچيق وسط حياط مي گذروند، حتي تو تيغ آفتاب ظهر تابستون همونجا بود، كم مي خوابيد، كم غذا مي خورد، كم حرف مي زد ، همه اش سيگار مي كشيد و راه مي رفت.
شب ها بي خودي تو خونه پرسه مي زد.مثل آدم هاي كه چيزي گم كردند توي هر سوراخي سرك مي كشيد، اما دنبال چيزي نمي گشت.، اصلا تو اين باغ ها نبود تو يه عالم ديگه بود، مدام فكر مي كرد. بعد از دو هفته براي اولين بار پا تو اتاق كارش مي گذاشت.نمي دونم شايد توي اين مدت داشت تصميم مي گرفت. آخه مجبور بود اين راهو شروع كرده بود ،پس بايد تا آخرش مي رفت، هر چند كه خودش هيچ وقت نمي خواست اينطوري بشه، اصلا اون آدم اين برنامه ها نبود. هميشه سرش تو لاك خودش بود،و فقط گاهي واسه دل خودش مي نوشت.
براي لحظه اي احساس كرد نازي پشت سرشه ،برگشت، تمام وجودش رو در سر انگشت هاش ريخت و اون ها رو براي نوازش صورت دختر پنج ساله اش دراز كزد، به اميد اين كه اون هم لپ هاي تپلش رو كف دست اون جا بده، دست هاش براي چند ثاتيه در هوا موند، اما خبري از گرماي صورت نازي نبود، اين اولين باري بود كه توي اين چند سال بغضش مي تركيد.
آروم روي دو زانوش نشست، درست مثل يه برج بزرگ و عظيم كه خاكش نشست كنه، يواش و آروم مي نشست. داشت رو خودش آوار مي شد، داشت تو خودش مي پكيد و لحظه لحظه كوچكتر مي شد، ديگه خبري از اون قامت رعنا نبود، شكسته بود ، خرد شده بود و فقط قطره هاي درشت و بي صداي اسكش بود كه رخسار گرد گرفته ي بته جغه هاي قالي رو مي شست.
نمی دونم چرا این رو نوشتم اما مطمئنم تصور این شرایط برای همه غیر ممکنه... ای کاش می دونستم چه خواهد شد
یا حق

مدت کوتاهی از حضورم در پاریس می گذشت . قبلش زنگ زده و خبر اومدنم رو داده بودم٬ اما این بار ٬ تماس گرفتم که بگم رسیدم و در ضمن مکان و ساعت دیدار رو هم تعیین کنیم . دلم خیلی هواش رو کرده بود٬مدت ها بود که به خاطر مشغله ی درس وکار نتونسته بودیم هم دیگه رو ببینیم.
مکان همون جای همیشگی شد و زمان هم در لحظه رقم خورد.بعد از گذاشتن گوشی تاکسی گرفتم و به میعاد گاه این سال ها رفتم . مثل همیشه من زود تر رسیدم و مطابق معمول سراغ میز خودمون رفتم . میزی که مشرف به طبقه ی اول و در ورودی سالن بودو می شد از اونجا همه جا رو دید. باز هم مثل همیشه به سیاهی پشت شیشه ی سالن زل زدم و غرق در دلشوره های قبل دیدار. اما این بار انتظار زیاد طولانی نشد .
چشمان درخشانش در نور مهتاب قوقا کرده بود .
گیسوان خرمایی و زیبایش در آغوش مستانه ی نسیم بعد از ظهر به رقص بر خاسته بودند و ترنم آبشار های زندگی را در گوش انسان زمزمه می کرد.
محو در کمالش بودم ٬ تا لحظه ای که درست به مقابلم رسید٬ سخت در آغوشش گرفتم و تمام جان تشنه ام را با شمیم حضورش سیراب کردم. شکر خندش و شیطنت چشمانش هنوز مثل سابق بود.
کنارم نشست . دستانم را در دستان گرم و صمیمی اش می فشرد و خروار خروار عشق را از همین ده باریکه در وجودم می ریخت.
ثانیه ها و دقیقه ها به سکوت می گذشتند.سکوتی که عظمت رسا ترین فریاد ها را داشت. در این سکوت وجودم را در وجودش معنی یافته می دیدم و چشم های کم فروغم را در چشمان در شادابش ٬ درخشنده می یافتم.
پس از مدتی به خود آمدیم و زمان را به شرح حال مدت جدایی٬ و گذشته ها گذراندیم . ........ اما آن شب کمی با شب های دیگر فرق داشت . آن جا که ما بودیم همیشه مکان دنج و خلوتی بود٬ اما طبقات دیگر سالن معمولا سرشار بود ار همهمه و حضور .این بار هم جایی که ما بودیم دنج و خلوت بود و نغمه ی اصیل ساز ایرانی به جهت حضور ما فضا را پر کرده بود ٬ اما دیگر خبری از هیاهو ی دیگر طبقات نبود . برایم عجیب بود . حتی این که میز های طبقه ی اول کنار هم و چسبیده به یکدیگر چیده شده بودند . و تزیینی عجیب داشتند٬ مانند یک جشن!
می تونین بقیه اش رو با کلیک کردن روی ادامه ی مطلب بخونین
ادامه مطلب...
خیلی زود اومد فقط هفت ماه برای ورود به این ماتم کده صبر کرد؛برای ورودش زیادی مشتاق بود. با دردسر زیاد اومد، اما بالاخره اومد و یک خاندان بزرگ رو با ورودش شاد کرد، آخه بعد از چندین سال تنها پسر خندان بود؛ روز های اول سخت و پر از اضطراب سپری می شدند.آخه اون هفت ماهه به دنیا اومده بود؛پزشکان معتقد بودند که می مونه .اما خانوادش به شدت مضطرب و نگران.ثانیه ها، دقیقه ها ، و روز ها می گذشتند . و کم کم همه باورشون شد که موندنیه . دیگه سایه ی تردید از چشمان پدرش پاک شده بود ، مادرش هر لحظه رو به امید اون طی می کرد و پدر بزرگش با موندنی شدن اون انگار دوباره متولد شده بود. خلاصه حضور گرمش دوباره امید رو تو خونه راه داده بود.
کم کم، بعد از یک ماه به فکر اسم براش افتادند، نمی دونم چرا این قدر دیر، شاید خودشون هم باور نداشتند که بعد از این همه سال به آرزوشون رسیدند.اما بالاخره همه حضور گرمش رو باور کردند. به تناسب اسم خواهر بزرگترش «پرنیان» و به مسمای ابهت و بزرگی و راد دستی، «بردیا» نام گرفت.
بردیا، یا به قول خواهر چهار ساله اش « بردیا خان »، هر روز قوی تر و بالنده تر می شد، به طوری که هر روز،این نام زیبا برازنده ترش می گشت.
دو ماه گذشت و پذشکان احتمال تمام بیماری های کبدی وخونی رو منتفی اعلام کردند،خاندان به شکرانه ی این لطف قربانی کرد و سلامتی جگر گوشه اش را به پایکوبی بر نشست.
بردیا هر روز قوی تر می شد، تا اینکه سه ماه از عمر پر برکتش گذشت ، و بنا به عادت هر ماهه برای چکاپ به بیمارستان رفت. آزمایشات یکی بعد از دیگری انجام می شد و همه رضایت بخش بود.... به جز آخرین خان، قند خون بردیا بسیار بالا بود و متخصصان به احتمال ناتوانی بدن کوچکش در ساخت انسولین معتقد.
مادر معنی این حرف را خوب می دانست. در حالی که به آینده فکر می کرد. کنار تخت بردیا کوچولو که بهش سرم وصل بود،نشست و به تست های شبانه و تزریق هر روزه ی انسولین فکر می کرد.هر بار که به یاد تزریق های رورانه ی جگرگوشه اش می افتاد، اشک در چشمان سیاه و درشتش حلقه می زد.اما لحظه ای اندیشید که ممکن بود بسیار بد تر از این هم بشه. می شد گفت دردانه ی زیبایش فقط در خوردن کمی محدود شده بود، همین ، حتی با رعایت رژیم مناسب نیازی به انسولین روزانه هم نداشت. دوباره امید در چشمانش درخشید و توانست به اطراف توجه کند.پرستار در کنار یکی از بهترین و مجربترین پذشکان اطفال ایستاده بود. و مشغول یاد داشت کردن آخرین دستور های او.
پس از پایان دستور ها پذشک دستش را دراز کرد تا سرنگی را که در دست داشت به تن زیبا و بلورین بردیا فرو کند.
لحظه ای بعد رخ مه گون بردیا به زیر ابر سیاهی رفت ، صدای رعد مادر همه را به داخل اتاق کشید، اما دیگر دیر شده بود….
بردیا فقط چند ماه توانست این چهان را تحمل کند. او رفت و با خود امید و شادی و زندگی را هم برد. پدر بزرگ زندگی دوباره را از دست داد، پدر دیگر به همه چیز به چشم تردید نگریست ، و مادر هیچ امیدی برای ادامه ی راه نداشت، و فقط حضور پرنیان می توانست آن ها را برای لحظاتی به ادامه ی راه وا دارد.

از عصر كه از هتل زدم بيـرون تا الان نفهمـيدم زمان چه جوري گذشت . فكر مي كنـم خيـلي از شب گذشته باشه. درست نمي دونم چه مدته دارم پرسه مي زنم . الان اواسط زمستونه ، يادم نمياد چه ماهي اما ميدونم خيلي سرده. نمي دونم چرا اينجام ، فقط ميخوام يه جاي گرم پيدا كنم و بخوابم.
توي اين سرما يه كافي ميكس گرم مي چسبه آي مي چسبه ، اما نه بايد با اين پنج هزار تومان حد اقل دو روز ديگه رو هم دوام بيارم.
از امروز صبح كه فهميدم بابام جولوي حسابم رو گرفته و من فقط پول تسويه حساب با هتل رو دارم ، تا حالا كلي مواظب خرج كردنم بودم . موقع نهار توي ساندويچي فقط قيمت ها رو ميخوندم اصلا به خود غذا كاري نداشتم . بالاخره هم ارزون ترين غذا رو سفارش دادم ، مهم هم نبو كه برام چي مياره ، چون اصلا احساس گرسنگي نمي كردم ، فقط طبق يه عادت هميشگي ديدم سر ميز يه ساندويچي نشستم . آخه از وقتي كه دانشگاه ميرم برنامه ي نصف هفته ام كه قوچانم همينه ، اونجا پرستاري مي خونم .
واي از سرما داره كپل هام به هم مي خوره ، فك و دستام رو اصلا حس نمي كنم .
به زحمت كارت تلفن رو از توي كيفم كشيدم بيرون تا به احسان زنگ بزنم . تقريبا يك سالي مي شه كه باهاش دوستم . از بچه هاي دانشكاه خودمونه بچه ي جنوبه با هيكل درشت و پوست تيره . راستش رو بخاين من اول عاشقش شدم .نمي دونم چرا از همون دفعه ي اولي كه ديدمش يه حس عجيبي نسبت بهش پيدا كردم .
مي دونستم دوست دختر داره ، اما من مي خواستمش ، پس بايد مال من مي شد.
اه چرا گوشيـش رو بر نمي داره . حتما باز هم گذاشه رو سايلنت و خوابيده . به دوست صميـميـش پويـا زنگ زدم ، ازش خواستم برام احسان رو پيدا كنه و بهش بگه منتظر تماسم باشه . اون هم قول داد تا نيم ساعت ديگه بره بره سراغش ، آخه الان با يسنا بود .
خوشبحال يسـنـا ، جون پويـا به جونش بسته است ، يسنـا هم حسابي عاشق پويـاست ، اما كلي براش ظاقچه بالا مي ذاره ،نازش هم خريدار داره ، آي خريدار داره...
نمي دونم كجـام ، آخه من تمام عمـرم ، پام رو از مشهـد بيرون نذاشته بودم يعني اصـلا حـال و حوصله ي مسافرت رفتـن رو نداشـتم ، با اينكه خانوادم سالـي يكي دو بارمسـافرت مي رفتنـد اما من هيچ مدله حوصله ي نامادريم رو نداشتـم ، مسـافرت رفتــن اون هـا هم بهتـرين زمان براي جدايي از اون بـود. يه وقتـي هم فهميـدم حوصله ي هيچ كدومشون رو ندارم ، همه شون يه مشت آدم خود خواه بودند كه جز به خودشون و جيبشون به هيـچ چيـز ديـگه فكـر نمي كننـد ، حتي برادرهاي ناتنـيم هـم ، كـه عاشقـشون بودم ، من رو به خـاطر پـول هام مي خواستنـد . اين وسط ، فقـط احسـان بود كه به پـول من اهميت نمي داد ، نمي دونم شايد چون خودش به قدر كافي داشت يا شايد هم به خاطره غرورش بود.
واي اصلا چرا دارم اين چيز ها رو به شما مي گـم ؟ به هر حـال باعث شده بود سرما رو فرامـوش كنم ، واي سرما تا مغز استخوان هام نفوذ كرده . بذار ببينم پويا خان چيكار كرده :
الو الو احسان ، سلام خوبي عزيزم . نه من شيرازم ، قصه اش مفصـله بعدا برات ميگم ، ببين احسان جون من يكمي ....
الو الو الو
اه نكبت ، كارتم تموم شد حالا چيكار كنم . اين وقت شب از كجا بهش زنگ بزنم !!
برم شايد يه مخابراتي باز پيدا كردم .
ببخشيد آقا
بله دخترم
اين اطراف دفتر مخابراتي ، يا كيوسك روزنامه فروشي كه بشه ازش كارت تلفن خريد پيدامي شه؟
يه مخابرات درست سر چهار راه بعد هست اما نميدونم باز يا نه آخه فردا جمعه است.
جمعه!!!
آره دخترم
......
مشكلي پيش اومده ،اگه كمكي از دست من بر مياد بگو دخترم
......
......
بگو خجالت نكش
حاج آقا مي شه مي شه
بگو دخترم نترس
داشتم از خجالت مي مردم آخه تا حالا به هيچ كس رو نزده بودم حتي به بابام آخه هميشه از درآمد املاك مادر خدابيـامرزم خرج مي كردم و به هيچ كس هم احتياج نداشتـم چون مادر بزرگم تو ده بهشون مي رسيد و پولش رو به حساب خودم مي ريخت.
كجايي دخترم
احساسكردم حسابي سرخ شدم
نمي خواد بگي فهميدم حتما با خونه حرفت شده و زدي بيرون .اين روز ها جوون ها از اين كارها زياد ميكنند.
سـرم رو انداختـه بودم پايـين و هيچي نمي گفتـم .منتـظر بودم كه كلـي نصيحت بشنـوم. نمي دونم چرا اما پيـش خودم بهش اين اجازه رو مي دادم كه سركوفتم بزنه.
اما اون بعد از چند لحظه سكوت گفت :
بيا بيا برسونمت خونه و آَشتي تون بدم ماشين من يكمي پايين تره.
دنبالش راه افتادم بدون اينكه بدونم چرا
سوارماشيـنش شديم و تو ماشين گرم بود اون هم كه ديد دارم مي لرزم بخاري اش رو روشن كرد و راه افتاد. حسابي گرم شدم دستام حس گرفت و گرم شدن سينه هام رو احساس مي كردم.
نمي دونستم چه جوري حاليش كنم كه تو اين شهر كسي رو ندارم، تا اينكه بالاخره پرسيد كه ، كجا بره.
دوباره سرخ شدم و با هر جون كندني كه بود گفتم من بچه مشهد م
داشت تو آينه بهم نگاه مي كرد، براي يك لحظه چشم هاي سياه و درشتش درخشبد.
پرسيد: حالا مي خواي چيكار كني؟
......
باشه امشب رو مهمون ما هستي ، الان زنگ مي زنم تا حاج خانوم يه فكري به حال شام بكنه.
....
ادامه مطلب...

