تبليغاتX
ایرانی

سلام

امتحان و امتحان و امتحان

این ۶ حرفی مذخرف نذاشت ببینم چه خبره تو جام ملت های اوپا!

ما که چشمممان به سوپری و میوه فروشی محله پرزیدنت جان روشن نشد٬شما اگه دیدنش از قول ما هم چند کیلو برنج و چای و قند و... بخرید!

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:9  توسط وحید رضا  | 


سلام

۱.همیشه قدم زندن در دنیایی خیالی ای که جورج اروول برای آدم ساخته مسحور کننده است.چرا که این دنیا بیش از بنیادی ترین واقعیت ها٬قابل لمس است!

می خواهم به اندازه ی دو-سه بند با هم در دنیای ۱۹۸۴ قدم بزنیم:

در سراسر تاریخ مکتوب و شاید از پایان عصر نو سنگی سه گونه آدم در دنیا بوده اند:بالا٬متوسط و پایین.

هدف طبقه ی متوسط این است که جای خود را با بالا عوض کند.هدف طبقه ی پایین٬زمانی که هدفی داشته باشند(چون خصلت پایدار طبقه ی پایین این است که خرکاری چنان از پا درش می آورد که٬جز به تناوب٬از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد)این است که تمام تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه ی انسان ها برابر باشند.

به این ترتیب در سراسر تاریخ مبارزه ای که خطوط عمده ی آن یکسان است٬پی در پی تکرار می شود.دوره های دیر پایی٬طبقه ی بالا به ظاهر در امن و امان بر سریر قدرت تکیه می زنند.اما همواره دیر یا زود لحظه ای پیش می اید که ایمان به خود٬ یا شایستگی حکومت کردن یا هر دو را از دست می دهد.آنگاه است که به دست طبقه ی متوسط سر نگون می شود.طبقه ی متوسط در این گیر و دار٬با تظاهر به این امر که برای آزادی و عدالت می جنگد٬طبقه ی پایین را در کنار خود جای می دهد٬به محض رسیدن به هدف٬طبقه ی پایین را به وضعیت بردگی دیرین بر می گرداند و خود طبقه ی بالا می شود.

               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲.آیا می شود فردا با ندایی که از زمین و زمان مژده به تحقق وعده ی الهی می دهد بیدار شویم؟:

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلـــــو رسوب شد نیــامدی

خلیل آتشــین سخـــن تر به دوش بت شکــــن

خدای ما دوباره سنگ و چــــوب شـد نیـــامدی

برای ما که خستــه ایم و دلشکـــــسته ایم نـه

ولی بـرای عــده ای چــه خــوب شـد نیــــامدی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:52  توسط وحید رضا  | 


سلام

خیلی ها بهار رو جلوه ای از بهشت می دونن:

پروردگارم٬مهربان من٬

از دوزخ این بهشت رهائیم بخش

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای٬بانگ عزایی

و هر چشم اندازی٬سکوتی گنگ و بی حاصل

در هراس دم می زنم

و در بی قراری زندگی می کنم

بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت

تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایم

تو قلب بیگانه را می شناسی

که خود در سرزمین بیگانه بوده ای

کسی برایم بیافرین تا در او آرام گیرم

دردم٬درد بی کسی بود!

                                         دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:32  توسط وحید رضا  | 


سلام

فال

حس یه فنجون قهوه ی خالی و دارم که دمرو روی یه دستمال کاغذی گذاشته شده!

چرا فالت و نگاه نمی کنی و من و از این بلاتکلیفی بی معنی نجات نمی دی؟!

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:22  توسط وحید رضا  | 


سلام

تکرار

زندگی همچنان ادامه داره!و همچنان تکراریه!

هنوز هم بچه های ابتدایی توی راه مدرسه کمتر خوشحال اند از ۲۰ های بسیار که گرفته اند و بیشتر غمگین ۲۰ هایی اندک که نگرفته اند!

پسرک های دبیرستانی همچنان مشغول تعریف کردن داستان های واقعی و غیر واقعی از نامه نگاری های عاشقانه و... توی راه مدرسه با اون دختری که فلانه و بهمنان!

نو جوون های ۱۸ـ۱۹ ساله٬در حال سر و کله زدن با غول بزرگ نوجوانی اند.(بعضی ها غولشون کنکوره٬ بعضی ها غرور٬بعضی ها بلوغ٬بعضی سر بازی و بعضی ها هم چند غوله اند!)خیلی ها گیم آور می شن و بعضی ها هم می رن مرحله ی بعد!

جوون های ۱۹ـ۲۰ ساله٬همچنان مشغوله جر و بحث کردن با والدین گرامی سر موسیقی٬شغل٬فیلم٬تیپ٬رشته و خلاصه هر چیز دیگه ای که ممکنه بهشون علاقه داشته باشن٬آخه والدین رو ساختن واسه مخالفت با بچه های اون سنی!

جوون های ۲۲ـ۲۳ ساله هم دارن یکی تو سر خودشون می زنن٬یکی تو سر کنکور فوق(شاید خدمت زیر پرجم مقدس مام میهن!٬شاید جهیزیه٬شاید کار و شاید...)

بعد از اون هم هرچی هست و هرچی نیست٬تکراریه!

زندگی ادامه داره٬شیرینی و تلخیش واسم مهم نیست٬چون هر کدوم که باشن مطمئنم که اونیکی پشت دره٬اونم باز با یه تناوب تکراری!

چیزی که حالم و به هم میزنه٬همین تکراره!

وقتی ۱۹ـ۲۰ ساله ایم٬قسم می خوریم که هیچ وقت با بچمون مخالفت نمی کنیم و زمانی که ۴۰ـ۴۵ ساله می شیم میگیم من صلاحش و بهتر می فهمم٬پس باید مخالفت کنم!

وقتی داریم درد دل میکنیم٬مدام می گیم که نظر تو چیه٬اما حقیقت تکراریش اینه که فقط می خوایم طرف ما رو تایید کنه!اما وقتی دارن باهامون درد دل میکنن اون حقیقته بازم در یه فرآیند تکراری یادمون می ره و جو احمقانه ای ما رو میگیره که اون بهم اعتماد کرده و من باید راهی و که به نظرم درسته بهش نشون بدم و...

خلاصه زندگی به تمام فرایند های تکراریش در جریانه!

انگار هیج وقت هم قرار نیست٬این چرخه های مسخره ی تکرار به هم بریزه!

تکراری ترین فرآیند این روز های زندگی من هم٬امتحان دادنه!

                          ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

خدا درست یک ساعت بعد از نوشتن این پست به یادم آورد که:همیشه تو زندگی آدم دیوونه هایی هستند که با دیوونه بازی های پر انرژیشون این تکرار های لعنتی رو به هم میریزن(ازت ممنونم دیوونه ی زندگی من)

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:32  توسط وحید رضا  | 


سلام

حاج قربان سليماني

تمام اون هایی که با ساز شیدای دوتار آشنایی دارن٬میدونن که از دو روز پیش یکی از بهترین اساتید موسیقی مقامی رو از دست دادیم!

استاد حاج قرابان سلیمانی٬استاد بی بدیل دوتار که هنرنمایی دل نگیزش را در آلبوم شب٬سکوت٬کویر استاد محمد رضا شجریان٬همه گان به یاد دارند!

نوای سازش هماره جاودان و روحش قرین رحمت!

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:51  توسط وحید رضا  | 


سلام

۱.

آقا از همون روز اول سفق آلونکی که داشتن گلیم حاجیت و توش می بافتن٬چیکه می کرد!

نمی دونم تو اون هیر و ویر کدوم شیر پاک خورده ای اومد و گیر سه پیچ داد که باهاس سفق و قیل گونی کنیم و دیگه کاگیل جواب نمی ده و...

حالا یه مادر مرده ای هم پیدا نشد که بگه باباجان سفقی که عینهو جیگر زلیخا می مونه٬چطو می خواد٬قیل و نگه داره!

خلاصه اینکه چیکه چیکه قیل سیاه افتاد رو خرسک بخت حاجیت!

القصه اینکه تو این برف عقشولانه که همه دارن دس تو دس٬همراه ضعیفه ی مربوطه قدم می زنن و بعدشم چای و قهوه و عسک و خاطره و ...٬حاجیت و همشهری هاش باهاس تا کرکنوک بخیزن زیر کرسی و سک لزر بزنن!

نه اینکه هوا ورت داره که چاکرت کم اورده و از سرما می ناله ها٬نه به مولا!

اونم که جوجه فکلی های تازه مستقل شده٬شیر گاز و رو مام میهن بستن٬یه چند روزی نقل دل داغ حاجیت بود!

غم امروز دادشت واسه اینه که این چند روزه هرچی خودمون و اهل عیال چش دوختیم به این ماسماسک٬مگه جناب حیاتی اسم ولایت حاجیت و بزنه تنگ اسم باقی  بلادی که گاز ندارن و قاطی الباقی اختلات ها٬فرمایش بفرمان٬نشد که نشد!

خلاصه این معروفیت لاکردار شده بختک و افتاده به جون غلومت!

                        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲.

این روز ها٬خیلی سخته!

ما که فعلنه به لطف منقل برقی٬کرسی٬بخاری برقی٬ماکروویو٬چای ساز٬قهوهجوش و... داریم سر می کنیم٬اما طفلکی اون هایی که دلشون رو به علائدین٬والر و چرغ سه فیتیله ای خوش کردن!

وقتی سف داراز چند لیتر نفت صدقه سری رو می بینم و مردمی رو که اجبار و فقر از سر و صورتشون می باره٬می مونم که جواب هل من ناصر این روز های حسین رو در تکایا بیابم٬یا در غیرت مسولین محترم (در سیاست خارجی و داخلی) و هم میهن های گلم (در صرفه جویی)؟؟؟

                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳.

امروز یه عکس زیبا دیدم!

آبجی

میذارمش اینجا تا همیشه یادم باشه که یه ۹۰ متری کوچولو هست که همیشه میشه توش یه قهوه ی تلخ و غلیظ و گرم و پر مهر رو نوشید!

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:0  توسط وحید رضا  | 


رستنی ها کم نیست٬من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست٬من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست٬من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز٬جای میلاد آقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست٬من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق٬روی دار قالی٬بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست٬من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد٬با دهانی بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم

من و تو اما در میدان ها:اینک اندازه ی ما می خوانیم

ما به اندازه ی ما می خوانیم

ما به اندازه ی ما می چینیم

ما به اندازه ی ما می بوئیم

ما به اندازه ی ما می روئیم

من و تو کم نه که باید شب بی رحم وگل مریم و بیداری شبنم باشیم

من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه٬که می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

                                                    گفتنی ها کم نیست!

یادش گرامی

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:55  توسط وحید رضا  | 


سلام

۱.طبق اخبار واصله جناب حمیدرضا خان حمیدی مقدم هم قاطی مرغ ها شدند!

ما که از زبون خودشون شنیدیم!
اما بخوانید نقل قول عباس فرمان رو از این ماجرا:

یا علی گفتند و عشق آغاز شد.....

امشب خبری رو شنیدم که خیلی خوشحالم کرد. صاحب خبر خود روایت خبر را گفت و بند رو آب داد. این دوست خوبمون هم به جرگه متاهلین پیوست. امیدوارم که د رکنار تمام مزایای زندگی مشترک بتواند از مزایایی که در دولت خدمتگزار برای عموم در اختیار قرار بهره مند شوند. و همیشه در کنار هم سلامت و شاد زندگی را زندگی کنند.

۲.اما باید به فاطمه ی نازنین هم تسلیت بگم!می دونم جا دادن این دو عنوان در یه پست کار جالبی نیست اما چه کنم که هر دوی این عزیزان از دوست های خوب من اند و هر دو نفر برام عزیز اند!

فاطمه جان غم از دست دادن نازنینت رو تسلیت می گم!

۳.نماز زوره های همه تون قبول! لطفا سر سفره ی افطار تازه گزشتمون رو فراموش نکنین!

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:17  توسط وحید رضا  | 


سلام

نمی دونین اینجا چه خبره!


همه دارن می دوون٬آخرش هم عقبیم!

دیروز به یکی از اداره های پر در آمد و با کلاس شهر رفته بودم!ساختمون زیبا با تهویه ی عالی و مبل های اداری بسیار جذاب!


تقریبا می شه گفت اولین اداره ای بود که بی خودی آدم و نمی دووندن و برخورد بیسار متین و متشخصی با ارباب رجوع داشتن!

بله من تو اداره ی مالیات بودم!( این اسم رو بیشتر از دارایی می پسندم!)

علاوه بر برخورد مناسب و مودبانه و جوابگویی سریع(اون هم تو آخر وقت) یه خاطره ی باحال دیگه هم از اونجا دارم:یکی از مدارکم کم بود و بدون اون مدرک کار من پیش نمی رفت! و...:

اون متصدی مودب که کار هم راه می انداخت روی میزش خم شده بود و داشت برام توضیح می داد که چه کنم٬ که یه دفعه انگار چیزی به ذهنش رسید٬دنباله ی حرفش رو گرفت و مودبانه ادامه داد٬ البته ما الان سیستم هامون آن-آنلاین شده و ما می تونیم آنالوگ براتون بگیریم٬و در همین حال زل زده بود به رادیوی ترانزیستوری قدیمی روی میزش!من که هرچی رو میزش رو نگاه کردم به جز پانچ و منگنه و دفتر دستک چیزی ندیدم!

(قرار نشد با یاد اوری این که با این مالیات ها قراره باتوم واسه نیروی ویژه بخرن٬خاطرات خوبم رو خراب کنی ها!)

اما جریان دوم اینه که از تمامی دوستانی که کامنت گذاشتن٬زنگ زدن و یا پیامک فرستادن و بهم تبریک گفتن ممنونم!


و آخرین اتفاق هم این که:من یه فرصت مطالعاتی یک ماهه رو بردم٬ البته تو همین ایران و تو همین شهر خودم٬اما کار سنگین و جالبیه اگه تو این یک ماه به نتیجه ی مطلوبی برسم فرصت همچنان تمدید خواهد شد٬برام دعا کنین لطفا!

واسه همین فرصته که از اول ماه آینده شروع می شه٬ممکنه کمتر دور و بر انتخابات بگردم!هر چند که...

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:24  توسط وحید رضا  | 


سلام

تولدم مبارک!

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:39  توسط وحید رضا 


سلام

مرسی که تو نظر سنجی پست قبل اونقذه فعالانه شرکت کردین!

لطفا پاتون رو از رو کلید بر دارین٬آخه ما نا فرم پشت در موندیم!

اين روز ها بيش از هر وقت ديگه اي با نقاشي حال مي كنم!

واسه همين هم از اين زاويه به اين روز مهم نگاه كردم!

مادر

مادر

مادر

مادر

مادر

متدر

مادر

روز مادر و روز زن مبارك!

 

يا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 20:20  توسط وحید رضا  | 


سلام

این دعوتنامه توسط میل امروز به دستم رسید٬ حیفم اومد شما بی خبر بایشن!

اگه وقتش رو دارین حتما برین!

راستی قبل از خوندن دعوتنامه دو تا سوال داشتم ازتون:

۱.به نظر شما کدوم قسمت از موضوعاتیکه تو این یک ساله تو ایرانی نوشته شدن بهتر بوده؟

۲. کدوم پست ایرانی رو بیشتر پسندیدین؟ ( لطفا اسم پست مورد نظرتون رو بنویسین)

موضوعات:

۱.دست نوشته ها ( تلاشی برای بیان احساسات و نظرات در باره ی هر آنچه بر من تاثیر گذاشت! )

۲.جهان (نگاهی بر رخداد های چهان که البته بر کم کاری از اضعان دارم!)

۳.عشق (...)

۴.دل مشغولی ها ( هر آنچه دل را به خود می خواند به ویژه آن ها که در رابطه با وطنم بود! )

۵.شاهنامه ( تلاشی برای باز خوانی و آسان نویسی این افتخار ملی! )

۶.داستان کوتاه ( واگویه ای بر ورق پاره های این ذهن پرسنده )

۷. معماری ایران ( این بیشتر به رفیق نیمه راه ما مربوطه تا من )

 

ایران اهدا

 

به نام خدا

 

واحد فراهم آوری اعضا پيوندي بيمارستان دکتر مسيح دانشوري همچون سالهاي قبل چهارمين مراسم بزرگداشت پيوند اعضاء (جشن نفس) را با حضور مسئولان و خانواده گيرندگان ، دهندگان عضو، هنرمندان و ورزشکاران در محل مجتمع فرهنگي اردويي شهيد باهنر تهران و در تاريخ 11 و 12 تيرماه با امکاناتي مانند بازارچه خيريه و برنامه هاي متنوع برگزار مي کند.

شما نيز مي توانيد با حضور در اين مراسم خاطره اي فراموش نشدني بدست آوريد.

 

مکان جشن: تهران- خ نياوران- خيابان فيضيه - اردوگاه تفريحي شهيد باهنر

زمان: 11 و 12 تير ساعت 18-24

 

و در آخر این که چند وقت پیش نازنینی اطلسی های یادش رو به ما سپرد و رفت که تا ابد بمونه!
خدایش بیامرزد!

 

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:49  توسط وحید رضا  | 


سلام

دارم از فردا رسما می رم تو پیله ی امتحانات!

امید وارم واسه روز تولد ایرانی بوتنم چیزی بنویسم٬ اما اگه نشد از ۱۵ تیر به بعد حتما دوباره آپ خواهم کرد!

برام دعاکنیین لطفا

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 16:9  توسط وحید رضا  | 


سلام

نمی دونم چی بگم!

خیلی کلافه ام!

مدتیه که ندای یاران گرامی در گوشم به رگبار ناسزا بدل گشته٬ و مرا در این برهوت دنیا تنها رها کرده!  خدا کنه که هیچ وقت خار های گل زیبای کاکتوس توی دستم فرو نره!

مدتیه که یکی از بهترین دوست هام رو از دست دادم! خدایا صبری عطا فرما تا تحمل توانم کرد و رحمتی تا دور باشد نازنینم از عذابت!

الان از دار دنیا و از مرام رفاقت فقط یه دوست صمیمی واسم مونده٬ که اون هم این روز ها عزا داره!

هم به من و هم به اون تسلیت بگین!

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط وحید رضا  | 


سلام

دو ـــ سه روز پیش توی دانشگاه مراسم بزرگداشت دکتر شریعتی بود. ( اگه با خودت گفتی گه الان وقتش نبوده و زود این مراسم و برگزار کردند٬ جدا واست متاسفم! )

دكتر شريعتي

استاد عبدلکریم شریعتی و آقای طهماسبی و آقایی به نام مزینانی سخنرانی داشتند!

سخنرانی استاد تکان دهنده و آموزنده بود٬ در لحظات سخنرانی استاد٬ عطر نفس دکتر نازنین رو به خوبی می شد در فضا استشمام کرد!

در پایان سخنرانی آقای طهماسبی٬ رامین زنگ زد که کلید نداره و با کلی بار و بندیل پشت در مونده و من هم از سر ناچاری جلسه رو ترک کردم و واسش کلید بردم!

تا من برم و برگردم همه چیز تموم شده بود!

سر شبی با برو بچ رفتیم به اسراحتگاهی که استاد و همراهاشون در اون حضور داشتند٬ساعت ها صحبت کردیم و بسیار آموختیم!

وقتی استاد در مورد تسلط دکتر بر قرآن از کتاب های دکتر شاهد و مصداق می آورد٬ حسرت آیه ها و سوره هایی را خوردم که خوانده یا نا خوانده از کنارشان گذشتم!

امید وارم سعادتی باشد برای باز خوانی این کتاب زندگی و عمل به آن!

یاد این نازنین گل هبوط کرده بر کویر گرامی باد!

یا حق

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط وحید رضا  | 


سلام

اولین ره آورد سفر ور دیشب با ولع سر می کشیدم و نیم نگاهی هم به تلفن داشتم تا آبی بر تلاطم وجودم با اس ام اس دوستان که شرح جزئیات رویدادی خاص را می دادند بریزم!

مدیر مدرسه ی جلال آل احمد.

جلال آل احمد

 

نمی دونم خوندینش یا نه٬ مثل همیشه شرحی خاص و سبکی ویژه٬

رک و راست و با تفسیر و تحلیل و در عین حال موجز!

بیان مشکلات یک مدیر مدرسه است که نمی خواد بچه ها با ترکه٬تکه تکه شن و شرح چاپلوسی ها و تملق ها و مانند همیشه شرح کامل شخصیت ها!

اما اگه این روز ها جلال بود و جریان بن غیر نقدی فرهنگیان رو می شنید (که شتمل بر چند کیلو برنج پاکستانی٬چند سیر گوشت یخ زده یه حلب روغن و مقداری نمک و فلفله) به این توجیه که اگه پول بدیم تورم می شه!!!

یا این که معلم ها رو هم در فمنیست ها ضرب و با اقدام علیه امنیت ملی جمع کردند و پیاله پیاله آب خنک به خوردشان می دهند٬چه ها که نمی نوشت!

امید که...

بالاخره سرويس بلاگفا هم درست شد و مي شه كامنت گذاشت!!!

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:27  توسط وحید رضا  | 


سلام

این چند روزی و که نبودم داشتم تو شهر کودکی هایم ( یا به قول یه دوست: آرمان شهر پر از دود و ترافیک و فحش و کثافت؟ ) با تازه های نشر سر و کله می زدم!

نمايشگاه كتاب

حاصل این سر و کله زدن خاطرات٬حسرت و یادگاری های بسیار بود!

خاطره ی کوچه ها و محله های قدیم٬نظام آباد و گیشا و...

خاطره ی دیدار با بزرگانی چون بایرامی!

خاطره ی قورباغه ای چوبی که صدایی بسیار شبیه همتای گوشتی خود داشت!

خاطره ی دوستانی که شانه به شانه در این ۵ روز زیر و رو کردیم آن آرمان شهر را!

خاطره ی حرف زدن های بسیار با نازنینی پر تجربه که حق مادری بر گردنم دارد!

خاطره ی کتاب هایی که امضا ی یاران دیرین بر آن ها نقش بسته!

حسرت ها:

حسرت فردی فهیم و با درک در مسند فرهنگ! تا بفهمد که مسجد جای بسیاری از کتب نیست( که نمی توان بسیار از نشر یافته ها را در مسجد فروخت)! تا درک کند که قشر کتاب خوان عادت به بن فروشی ندارند! تا بیاموزد که بیش از هر چیز نیاز به نظم است در این رویداد!

حسرت مکانی مناسب برای این اتفاق!

حسرت بسیار کتاب ها که نتوانستم بخرم٬ چرا که مسئولین فهیم ارشاد به این نتیجه رسیده بودند که قشر فرهنگی و اهل قلم با ۶۰٬۴۰ و یا ۱۰۰ هزار تومان بن خرید کتاب خارجی می توانند بر آورده سازند نیاز هاشان را!

حسرت دیدار چشمانی آشنا که در یک قدمی خود در غرفه ی محیط  ... حس کردم و دیدار به حرمت اعتقادات حاصل نشد!

حسرت s3  کانن که همراه بود و رمش خراب شد و عکس های بسیاری را فقط در ذهن ثبت کردم!

و یادگار ها:

کتاب های بسیار!

قورباغه ی بالا که به یادگار با خود آوردم!

خاطرات و حسرت هایی که همچنان به یادگار با خود دارم!

نمايشگاه كتاب

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:45  توسط وحید رضا  | 


سلام

می دونین یه وقت هایی زبون تصویر خیلی گویا تره!

پس فقط ببینین عکس های زیر رو!

بد حجابی

بد حجابی

بد حجابی

بد حجابی

 بد حجابی

بد حجابی

بئ حجابی

دیروز که اونطوری شعار می دادن٬ رسید به عمل امروز...

خدا به خیر کنه از فردایی که از پس امروز می یاد...

یا حق

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:36  توسط وحید رضا  | 


سلام

چند وقت پیش برو بچ با حال جنون جوانی ما رو دعوت کردند به آرزو بازی٬ ما هم که ته مرامیم و نمی تونیم ندای هل من ناصر هیچ کس رو بی جواب بذاریم پس یا علی

۱. ای خدا... ( چیه هیچی از این آرزو نفهمیدی؟ خوب حق هم داری این یه رمزه بین من و خدا و یکی دیگه! دهه اگه می خواستم واضح بگم که کار به رمز و کد کذاری نمی کشید که!)

۲. آرزو دارم که خدا دیده جدید و فهمی نوین بهم بده تا تمام مشکلات فلسفی زندگیم رو حل کنم!

۳.آرزو دارم خیلی از بزرگتر ها٬ این قد به ریشی سفیدشون ننازن٬ و این قدر فکر نکنن می دونن و خیلی از کوچکتر ها هم همین که یه کتابخونه به هم زدن و چهار تا کتاب خوندن سعی نکنن شونه به شونه ی معلم اول بدن!

۴.آرزو دارم یه روزی یه نوشته ی خوب و در خور بنویسم٬ یه سه تار عالی بسازم و یه نغمه ی دلنشین بنوازم!(البته خیلی هم دارم واسشون به در و دیوار می زنم٬ اما راه دراز است و جوان کم صبر)

۵. آرزودارم که دیگه بیننده های شاهکار هایی مثل اخراجی ها به روایت صحیح ( اگر صحتش مقبول افتد ) ننازن و بیاموزن راوی معتبر مهمتر از روایت صحیح است!!!

و اما آخرین و مهمهترین آرزوم اینه که:...

(نه قبلش باید قول بدی که جو گیر نشی و بدونی من نه با کافکا و کامو صنمی دارم و نه این روز ها بوف کور خوندم٬ فقط این یه آرزوی قدیمیه که بدجوری واسه داشتنش حسرت می کشم!)

هر چه زود تر بتونم فرشته ی مقرب الهی ( جناب عزراییل ) رو از نزدیک مالاقات کنم!

در آخر هم این که آرزو بر جوانان عیب نیست

پس همه ی اون هایی که دل جونی دارن رو به این بازی دعوت می کنم!

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:23  توسط وحید رضا  | 


سلام

شهرام جزایری فرار کرد!!!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

این فرار طعنه ای تلخ به منادیان٬ ندای مبارزه با مفاصد اقتصادی و مجریان عدالت بود

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:39  توسط وحید رضا  | 


سلام

بابا دنیا متحول شده!

این روز ها فکر می کنم بهتره انصراف بدم و از دانشگاه بیام بیرون!

آخه اگه یه مدت دیگه این جا بمونم٬ حتما دوتا شاخ گنده ی باحال رو سرم سبز می شه!

این روز ها دانشگاه خیلی شلوغ پلوغ شده:

یه نمایشگاه از فعالیت های ربع قرن واحد زدند ( البته درهفتهمین سال تاسیس ).و کلی تبلیغات٬اون هم به شیوه ی کاملا حرفه ای. با دیدن عکس ها و شعار ها ناخود آگاه این حس بهم دست می ده که نکنه گروه حرفه ای متخصصین تبلیغاتی پرزیدنت٬ گزرشون به این طرف هام افتاده. امروز یه دفترچه ی تبلیغاتی بین مهمانان دانشگاه پخش می شد که من نمونه اش رو چند ماه پیش دیدم ( چی کار داری کجا! بله می دونم خیلی خفنم). وقتی اون رو خوندم٬ یه لحظه فکر کردم این دفترچه مربوط به معرفی دانشگاه کمبریج یا تهایتا هاروارد ه!

چنان از سلف٬ کتابخانه٬ زمین ورزشی٬ آزمایشگاه٬ کارگاه و... حرف زده بود و عکس چسبونده بود که نگو و نپرس!! حالا این ما هستیم که می دونیم منظور از زمین ورزشی یه محوطه ی فوتسال روبازه که کفش رو سیمان کردند. و باز این ماییم که می دونیم ظرفیت سلف و تریا و کتابخونه ی دانشگاه بی اقراق با اندازه ی یک سوم دانشجو های اونه. و این که از اون دستگاه های خوش رنگ و رو و پیچیده ی توی عکس های آزمایشگاه ها  و کارگاه ها فقط ۲۵٪ درست کار می کنند و به درد می خورند! و ...

اما نکته ی بسیار جالب این روز ها آشتی مسئولین دانشگاه با تکنولوژی بود! انتخاب واحد اینترنتی٬ سایت ویژه٬ کارت ژتون الکترونیکی و ... باعث تعجب همه شده!

حتی شایعه هایی هم مبنی بر افزایش دوره های کارشناسی ارشد٬ به گوش می رسه٬ و رشته های جدید٬ که با زیرساخت ها و امکاناتی که بالا گفتم٬ بیشتر شبیه جنایته تا توسعه!

امروز هم یه اتفاق توپ افتاد٬ روند واریز مالی٬ و حذف واضافه به علت رفتن برق در ساختمان اداری دانشگاه برای چند ساعتی متوقف شد٬ پچ پچ بچه ها مبنی بر حضور بازرسین سازمان مرکزی و قطع عمدی برق برای دو دره کردن آن ها بود. وگر نه باور این که این ساختمان٬ برق اضطراری ندارد یه نمه مشکله!

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:36  توسط وحید رضا  | 


سلام

باید به عرض برسونم که این پست، خیلی رسمی و کاملا فشرده، تقدیم شما عزیزان می شه:

 

۱.یه عده جوون اومدن و یه نامه خطاب به نمایندگان محترم مجلس، نوشتن و در اون، 14 تا سول رو مطرح کردن. و خواستن نمایندگان مجلس به نمایندگی از اون ها و ملت، این سوالات  رو از رئیس جمهور محترم، بپرسن. هر چند که من با مورد هفتم این سوالات، اصلا موافق نیستم، اما بقیه ی مواردش کاملا منطقی و جالب اند. اگه دوست دارین، از این آدرس  واسه امضا کردن این نامه می تونین استفاده کنین.

 

2. اون هایی که منادی، ندای فمنیسم اند، یه نگاهی به فیام های  PRIDE & PREJUDICE و فیلم  SISTERS MAGDALENE ساخته ی PETER MULLAN بندازن و ببینن اون هایی که نسخه ی فمنیسم رو پیچیدن، چه جور سوابق و طرز تفکراتی دارند. و به ویژه به سال هایی که در پایان فیلم خواهران مگدالین، عنوان میشه، خوب دقت کنند !!!

 

3. اون هایی هم که اهل تبلیغات اند، حتما فیلمی رو که RUGGERO DEODATO  تهیه کننده و بازیگرشه و GIAFERANCO CLERICI  فیلم نامه نویسشه  ببینن.

بعدش هم حتما فیلم ALEXANDER   که از کارهایی اخیر جناب OLIVER STONE رو ببینند، و با فیلم بالا، مقایسه کنند، و درس بگیرند، در استفاده ی ابزاری و تبلیغاتی، مردن از هنر هفتم!!!

ببینند که چه جوری، اسکندری که تخت جمشید رو به آتش کشید، در این جا به یه اسطوره ی انسان دوستی تبدیل شده ( و ایرانی ها، با این پشتوانه ی تاریخی، وحشی خطاب می شند ) و همون مرد که به اعتراف همین فیلم، در هند، جنگ رو به فیل های جنگی هندی ها می بازه، ( در حالی که همه از ابتکار،بسیار جالب نادر، برای مبارزه با این فیل ها خبر داریم؛) فردی با هوش بالای نظامی معرفی میشه که، دنیا تا به حال مانندش رو ندیده!!!

 

 نمی دونم چرا٬ اما تمام کامنت های این پست یه هو پرید!!!!!!!!!!!

شرمنده از همه!!!!!!!!!!!!

 

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:32  توسط وحید رضا  | 


سلام

 

در چکاچک برخورد ها، صدای خنده ی وحشیانه ی باد، محو می گشت.

یاران سرو قامت چون برگ های پاییزی بر زمین می ریختند.

تن بر خاک و نظر بر افلاک داشتند.

همراهان دوساله ام چشم به آسمان نارنجی روی سر و من بر زمین سرخ زیر پا !!!

و جز نظاره گری، هیچ نمی توانستم.

نفس فرو می رفت و راهی را برای بازگشت نمی یافت.

پس از ساعتی، به درازای یک عمرم؛ صدا ها رو به خاموشی گرایید و من برای اولین بار...

در آینه نگریستم،

زلف های نازنینم روی سرامیک های سرخ آرایشگاه ریخته بودند !!!

 

  

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:30  توسط وحید رضا  | 


سلام

این سخنرانی را می توان به چهار قسمت عمده تقسیم نمود.

دکتر احمدی نژاد در قسمت اول به شرح اهمیت ولایت فقیه پرداخت. هر چند که شرح واضحات و تکرار مکررات بود٬ اما از دو جنبه بسیار اهمیت داشت: ابتدا این سخنان را می توان تجدید میثاق دوباره ی دولت و ملت٬ با رهبر گران قدر در نظر گرفت و دوم هم به نوعی رد شایعات نا مطلوب این روز ها...

در قسمت دوم : احمدی نژاد به شرح دست آورد ها پرداخت٬ اما متاسفانه در برخی قسمت ها نتیجه گیری های غیرمنصفانه ای کرد:

مثلا به بیان آمار میزان صادرات کشاورزی پرداخت و این در حالی بود که ایشان یحتمل٬ قیمت سر سام آور گوجه فرنگی٬ سیب زمینی٬ سبزی٬ تخم مرغ و ... را از یاد برده بود. ( هر چند  همه می دونیم که میوه فروشی نزدیک منزل ایشان٬ از همه جا ارزانتر می فروشند!!!) البته در این مورد٬ احتمالا ایشان باز هم توپ را به زمین دولت قبلی می اندازند که مصوبه ی آن ها٬ مانع از این می شود که ما جلوی صادرات محصولی را بگیریم٬ اما در زمان آمار دادن٬ میزان صادرات رو جزء دست آورد های دولت نهم می دانند٬ به علاوه همه ی ما می دانیم که دولت جدید٬ به هیچ وجه٬ حق تصویب لایحه یا تجدید نظر در لوایح قبلی را ندارند!!!

در جای دیگر ایشان به آمار صادرات غیر نفتی٬ اشاره ای کردند٬ که باز هم یحتمل٬ قیمت آهن٬ زعفران و ... را از خاطر برده بودند!!!

قسمت سوم این سخنان٬ وارد بحث هسته ای شد:

ایشان در ابتدا٬ به تشریح ما وقع در این حوضه پرداختند و در همین حین٬ قبول پرتوکل الحاقی رو از سوی دولت قبلی٬ غیر قانونی قلمداد کردند و نیز به اجازه ی مجلس٬ مبنی بر خروج از NPT اشاره کردند. حال این که این حرف ها٬ تهدید بود٬ تطمیع بود یا نوید٬ در آینده بیشتر روشن می شود.

در قسمت دیگر سخنان ایشان به صراحت گفتند٬ کسی حق کرنش و سازش را در برابر منافع ملت ندارد و در عین حال٬ جشن هسته ای را به فروردین ۱۳۸۶ موکول کردند. که این مسئله احتمالا بی ارتباط با نشست های لاریجانی٬ در اروپا نیست!!!

اما در مهمترین قسمت ایشان موضع کشور را در برابر تعلیق بیان کردند٬ که به هیچ وجه تعلیق صورت نخواهد گرفت٬ حتی به صورت موقت. تا بهانه ای به دست غول های تبلیغاتی جهان داده نشود.

و در همین سخنان نیز این حرف حق را زدند که: کسی که بیشترین حضور نظامی را در دنیا دارد٬ حق ندارد٬ کشور های دیگه رو به جنگ طلبی متهم کند!

حالا می خوام یه نگاه کلی به روند جریانات هسته ای٬ تو این مملکت بکنم٬ البته از دیدگاه خودم:

اول این جماعت اومدن و پیله شدن که آقا ما خودمون براتون نیروگاه می زنیم٬ خوب ما هم گفتیم٬ این گوی و این میدون!!!

اول آمریکا٬ دست به کار شد و شروع کرد واسه شاه نیروگاه ساختن٬ به این عنوان که با این کار از مصرف نفت به عنوان سوخت، در ایران کم می شود و در نتیجه٬ نفت بیشتری برای صادرات خواهد ماند!!!

بعد از انقلاب٬ کار یه مدتی دست چشم بادومی ها بود و بعدش هم که جماعت روس اومدن سر کار اما در اون زمان٬ ما فقط پول خرج می کردیم و به تنها چیزی که نمی رسیدیم٬ نتیجه ی مطلوب بود!!! بعد تو دوره ی آقای خاتمی٬ وقتی که یه نمه پیشرفت کردیم و تحصیل کرده هامون هم از فرنگ برگشند٬ گفتیم٬ جماعت٬ عطایتان را به لقائتان بخشیدیم. ما نخواستیم٬ خودمون می سازیم.

از اون جا به بعد٬ این جماعت طرفدار صلح٬متمدن و با فرهنگ٬ واسه ما شاخ شدند که ممکنه شما بمب بسازین٬ تا یه مدتی که سر این بحث بود که ممکنه بمب بسازین یا نه!!! بعد هم واسه اعتماد سازی٬ما اومدیم طی یک حرکت هوشمندانه٬ تعلیق رو پذیرفتیم ( حالا چرا هوشمندانه؟ چون این کار با عث شد: ۱. در بحث نظامی ٬ توان موشکی و دفاع موشکی مون رو بالا ببریم.۲. در بحث سیاست خارجی با طرح گفتگوی تمدن ها٬ نگرش منفی جهانی رو نسبت به ایران تغییر بدیم و در تمام دنیا٬ برای خودمون هم پیمانانی٬ پیدا کنیم) بعدشم دیدم که این ها فقط می خوان٬ ما رو سر کار بذارن و اصلا واسشون این مهمه که ما ذاتا چرخه ی سوخت هسته ای نداشته باشیم٬ اومدیم و تعلیق رو گذاشتیم کنار!!! اما درب های گفتگو رو همچنان باز گزاشتیم. حالا این جماعت متمدن که تمدن رو تو حرف زور زدن، خلاصه کردند، اومدن گیر سه پیچ دادن که نه، شما می تونین انرژی هسته ای داشته باشین، اما نباس فناوری هسته داشته باشین، مخلص کلوم این که فقط می تونین، از این انرژیِ برق تولید کنین، اون هم با سوخت ما

( در حالی که خودمون تا دلت بخاد، اورانیوم داریم) که هم بهمون باج بدین و هم هر وقت باهاتون حال نکردیم، بهتون سوخت نفروشیم وشما رو بذاریم تو خماریش!!!

بعد ما هم گفتیم اگه رو تون رو زیاد کنین، دنیا رو با بحران انرژِی مواجه می کنیم، تا اینکه زد و روسیه، اعلام کرد در آینده ی نزدیک؛ به بزرگترین تولید کننده ی سوخت فسیلی دنیا بدل خواهد شد!!! واسه همین ما هم گفتیم، هنو می تونیم، شما رو بندازیم تو گرداب بحران انرژِی، اما یه کاره باحال تر می کنیم؛ می یایم و جشن هسته ای می گیریم.

اینو که گفتیم این جماعت رنگشون شد اینهو گچ دیفال و چار ستون بدنشوت لرزید!!! واسه همین اومدن سه تا طرح مطرح شده در این زمینه ( یعنی طرح کنسرسیوم بین المللی که مال خودمون بود، طرح بعضی از کشور های اروپایی مبنی بر حالت استند بای که تحقیق آری و فعالیت خیر و طرحی که به گمونم مال البرادعی باشه که می گه تعلیق موقت تا پایان گفتگو ها ) رو به جریان انداختند و لاریجانی رو کشوندن اروپا. ما هم گفتیم هیچ خیالی نیست، مام جشن هسته ای رو چند ماهی عقب می ندازیم، اما هیچ مدله زیر بار تعلیق نمی ریم و این یعنی اینکه، فقط کنسرسیوم، اون هم با رعایت منافع ما و بدون شرط و شروط!!!

حالا هم یه توسیه به این جماعت متمدن: ببین آقا جون، ما آدم های صبوری هستیم، تا کارد به استخونمون نرسه، صدامون در نمی یاد. اما اگه صدامون در اومد، تا رگ و ریشه تون رو خشک نکنیم، دست بردار نیستیم ها!!!

بیاین به جای این که عرصه رو به ما تنگ کنین و ما رو مجبور به ورود به لابی هسته ای کنین، بشینین پشت میز تا منصفانه با هم اختلاط کنیم.

دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان ...

اما در قسمت آخر، رئیس جمهور رفت سراغ مسائل بین المللی و همون دیدگاه های معمول ایران رو مبنی بر داشتن همسایگان مقتدر، مطرح کرد.

که تو فلسطین، همه پرسی راه بندازین، عراقی رو که نه دیکتاتور داره و نه صلاح، ترک کنین؛ این جنگ جدید تو لبنان بی فایده است، این قدر هم رو هلوکاست پافشاری بیخودی نکنین، شعور داشته باشین و دست به مسجد القصی نزنین!!! مجامع بین الملی، مخصوصا شورای امنیت رو بازیچه قرار ندین تا بی اعتبار نشن!!! این قطع نامه ها فقط خودتون رو منزوی می کنه؛ دستگیری دیپلمات های ما هم نشانه ی عدم قانون مداری شماست. بیاین قانون مدار و عدالت خواه باشین و با ملت ها راه دوستی رو پیش بگیرین و اینکه ما ملتی صلح طلب هستیم.

در آخر هم سخنان خود را با سلام به کلیددار قلب های تمام ایرانیان، مهدی (عج) پایان داد.

 

قبل از خدا حافظی باید توصیه کنم به اینجا و اینجا  سر بزنید٬ جالبه!!!

 

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 20:14  توسط وحید رضا  | 


سلام

می دونین هیچی تو دنیا به این اندازه حال نمی ده که توی اتوبوس مشهد کاشمر نشسته باشی٬ بعد یه نفر از اون آدم های کنجکاو هم کنارت باشه.

اون وقت چون شما ورودی های تمام بحث های فلسفی و سیاسی رو در می دی٬ طرف شروع کنه از خانواده و ده آبا و اجدادیت بگه. این که چند تا درخت داشته ٬ این که پدر بزرگت در چه روز و ماه وسالی اومده کاشمر٬ این که پدره٬ پدر بزرگت کی و کجا عاشق کی شده و کی بهش دادن.

یا مثلا این که روزی که پدر بزرگت به دنیا اومده٬ چند تا ابر تو آسمون بوده و کلی مطلب مهم دیگه در باره ی خانوادت

این که فلان روز پدربزرگت چی خورده و چی گفته و ....

اما می دونین چی بیش از این ها حال میده؟؟

این که طرف سر ساعت قرص های وحشت ناکش رو که مال قند و اوره و هزار درد و مزض دیگه است بخوره و....بقیه ی مسیر رو بخوابه

الان امتحانات

ترو خدا دعا یادتون نره٬ آخه از درس خوندن ما که چیزی در نمی یاد.مگه دعاهای شما یه حالی بده.

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:16  توسط وحید رضا  | 


سلام

یه عزیز ما رو هم وارد این بازی ناز کرد.

ازش مرسی .

اما اصل بازی:

۱. این که : آدم خیلی مغروری هستم. و معمولا در مورد هر کاری یه فلسفه ی توپ دارم٬ خیلی دیر تصمیم می گیرم ٬ اما وقتی تصمیم گرفتم خود خدا هم نمی تونه منصرفم کنه.

قدیم ها « منظورم دو سه سال پیشه» خیلی سریع عصبی می شدم و بد آخلاق و بد آخم بودم. اما بعدش به یه آدمی تبدیل شدم که خیلی دیر عصبی می شد. اما این روز ها خیلی بد شدم به طوری که به هوا هم گیر می دم.

بهترین تفریح ام اینه که روی تختم دراز بکشم و کتاب بخونم. این حالت رو حتی به دنیا هم عوض نمی کنم.

شنا بلد نیستم. فوتبال و هندونه رو خیلی دوست دارم« اگه مردی رابطه اش رو پیدا کن».

۲. همیشه معتقد بودم که خدا واسه آفرینش من خیلی زحمت کشید و اون قدر سر این شاهکار    خسته شده که حالا حالا ها باید استراحت کنه و به این زودی ها نمی تونه یکی رو بیآفرینه که اون قدر خوب و کامل باشه تا بتونه من رو عاشق کنه ...

۳. این روز ها یه جور هایی ام ... یعنی چه جوری بگم... عاشق شدم اون هم خیلی شدید. عاشق کسی که خیلی از من بهتره و من واسه بدست آوردنش خیلی تلاش کردم. و تازه فهمیدم خدا سر آفرینش اون بود که خیلی خسته شد و مجبور شد تا  ۴ سال استراحت کنه و بعدش من رو بیافرینه .اما عزیزانی که این بند رو می خونند لطفا در دیدار های رو به رو جریان رو فراموش کنند.

۴. از بچه گی می نوشتم. اما هیچ وقت اون ها رو نگه نمی داشتم . چون معتقد بودم«و هستم» که خیلی بهتر از این هم می تونم بنویسم و به همین خاطر همیشه منتظر اون نوشته ی بهتر بودم. و همین آرشیو نکردن نوشته هام باعث می شد « و می شه » که اون ها به دست افراد مختلف بیفته و از خوندنش حس ها گوناگونی بهشون دست بده و حتی موجب سوء برداشت هم بشه.

۵. عاشق سه تار و عکسم. از راهنمایی عکس می گیرم و مدتی هم هست سه تار به دست شدم.

دوستام برام خیلی مهم اند٬ به ویژه دوست های جدیدم در ایرانی. به شدت هم دوست دارم ایرانی بمونم.

دوست های نازنینم که به این بازی دعوت می شند:گل کاکتوس ـ یک نقطه ـ جنون جوانی ـ نوشته های من ـ وبلاگ تازه تاسیس باده فروش هستند. 

می تونین آدرس بلاگ هاشون رو در پیوند ها بیابید.

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 18:40  توسط وحید رضا  | 


سلام

می دونم که خیلی و قته این جا سوت و کور مونده

خوب هم می دونم وقتی به بلاگ یه آشنا سر می زنی و می بینی هنوز آپ نشده چه ضد حالیه .ولی جدا این روز ها خیلی شلوغ پلوغم٬ اون قدر که حتی بعضی و قت ها آرزو می کنم ای کاش روز ها ۲۵ ساعت داشتند.

اما انگار این چند روزه خیلی اتفاقات افتاده .... نمی خوام سراغ مسائل سیاسی و اجتماعی برم چون فکر می کنم تاریخ گذشته اند و همه تون ازشون با خبرین ...

ولی تو این مدت باز هم یه سری رخ داد های خاص برام اتفاق افتادند و به قول معروف در این مدت من در کانون حوادث بودم...اول این که چند وقت پیش عزیزی را از دست دادیم و لازم می دونم از این جا و از صمیم قلب به عموی عزیزم تسلیت بگم... دوم این که مدتی قبل در برخوردی نا خواسته و کمی خسمانه با نویسنده ی کتابی گران سنگ آشنا شدم ٬ و می تونم بهتون قول بدم که به زودی این کتاب و این نویسنده رو به طور کامل بهتون معرفی کنم... سوم این که همین روز ها مصاحبه ای رو با آقای دکتر جوانبخت رئیس دانشگاه آزاد قوجان « دانشگاهی که در اون درس می خونم» ترتیب خواهم داد و باز هم به زودی در ایرانی خواهید خواند آن را... چهارم این که این روز ها برای هزارمین باز استخاره رو خوندم٬ داستانی کوتاه که باز هم روایتگر حقایق زندگی است٬ فکر می کنم٬ کم کم داره به اون پختگی که من ازش انتظار دارم می رسه و همین روز ها مهمونتون می شه... پنجم این که این روز ها سوالی دهشت انگیز مرا به خود مشغول کرده :و اون هم این که آیا می شه به همین راحتی از اعتماد دیگران چشم پوشید و در لوای ظاهری منطقی ندای رسای دل را به نشنیده گرفت. باور کنید بسیاری از حرف های منطقی ما برای پوشاندن ترس خود از انجام ریسک های بزرگ است. البته منظورم ریسک است نه حماقت.

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:12  توسط وحید رضا  | 


سلام

این روز ها معلوم نیست تو دنیا چه خبره....

اما قبل از این جریانات باید بگم قرمزته خداییش دمه بچه ها گرم...

یکی پیدا شده و سراغ جـــــــــــــــــــــامعه ی ۱۲۰ ویلیونی رو می گیره....

صــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدام دو هم که قراره اعدامش کنند...

یکی هم پیدا شده که یه دکل توپ در حریم مقبره ی فردوسی بزرگ زده و اصـــل خبر...

نارلی فرخـــــــــــــــــــــی عزیز    هم مثل همیشه داغ  و  سر شار از جنگندگی می نویسه...

محمد طاهری نازنین هم توی این دوتا پست آخرش غوغا کرده. حکایت پسرکی ۱۶ ساله با ابرو های برداشته است که شدیدا می خواهد راه رسیدن به جامعه ی ۱۲۰ میلیونی رو به اون بنده ی خدا نشون بده و البته یه جریان جالی دیگه که خودتون بخونین بهتره...

يه سري دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــتان هم كه تا يه كمكشون نياز بود ما رو دو ور كردند و ....

اگر هم از خودم مي خواين بدونين، بايد عرض كنم زلـــــــــــــــــــــف هاي نارنينم رو كوتاه كردم و...

اما حكايت اصلي هم اين دو بيتي است كه اين روز ها مدام زمــــــــــــــــــــزمـــــــــــــــــــــــــه مي كنم...

   نمي دونم دلـــــــــــم ديوونــه ي كيست.....................اســــــــــير نرگس مستونه ي كيست

   نمي دونم دل ديوونه ي مو ديوونه ي مو.....................كجا مي گردد و سر گشته ي كيست

يا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 19:15  توسط وحید رضا  | 


       یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

                                              به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد

 

این ثانیه ها به کندی می گذرد. گویی این لحظه ها غم انگیز ، زمان از حرکت ایستاده است، تا ما درد و غم آن را بیشتر احساس کنیم.

       خاطرات مان هم چون نواری از پیش ذهن مان می گذرد. گویی همین دیروز بود، ولی چرا آن لحظه های ناب، با سرعت سر سام آوری گذشتند و جای خود را به این اندوه دادند. چرا زمان آن جا نه ایستاد تا ما طعم شیرین آن را برای این لحظات

درد ناک به خاطر  بسپاریم و از آن ها ذخیره ای برای این لحظات تنهایی اندوخته کنیم.

        لحظه ی وداع فرا رسید و من باید با عزیز تر از جانم ، مونس تنهایی هایم  و هم درد غم هایم وداع کنم.

        او می رود بدون آن که بداند من چقدر به او وابسته ام، او می رود بودن آن که بداند بدون او کسی نیست تا بغض گلویم را روی شانه هایش خالی کنم و او با کلمات آرامش بخش مرا به زندگی امیدوار کند.

       خدایا چرا تنها امید و پشتیبان غم هایم را از من گرفتی؟ آیا چشمان بخیل سر نوشت نتوانست این تکیه گاه آخر را بر من ببیند!

       او فردا می رود و من در سوگ از دست دادنش ، چله خواهم نشست و با چشمان  اشک بار برایش آرزوی خوشبختی می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 0:46  توسط تنهایی من  |