ایرانی
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست
سلام مرد جوان٬شايدم پير! اولا من پسرم٬اسم كامل و مشخصات سه جلي ام رو هم مي توني تو بلاگم بخوني٬پس مثل آدمايي نيستم كه قايم ميشن و شعار مي دن. ثانيا٬من بچه ي يه شهرستان كوچيكم نزديك مرقد آقا امام هشتم ام ٬بچه پولدار و شمال شهري هم نيستم و بنا بر مقتضيات كارم ام و زندگي در شهرستان٬ با روستا هاي زيادي در ارتباط ام و از نزديك به روستا هاي خيلي خيلي زيادي در سراسر ايران سر زدم و مي زنم. از اوضاع و احوال روستايي ها هم خوب خوب خبر دارم. اما جنبش سبز: ببين مرد جوان ما خواستار رئيس جمهور خاصي نيستيم. تمام تكاپو و تلاش ما براي بدست آوردن يك سري حداقل هاي اجتماعي٬رفاهي و مدني است مثلا ما خواهان حضور فعال و پر رنگ زنان در جامعه هستيم٬حتما قبول داري كه اگه جنبش سبزي نبود هيچ وقت وزير زني هم در كابينه نبود! ما خواهان دولتي قدرتمنديم كه توان كنترل اوضاع مملكت رو از نظر امنيتي داشته باشه. ما از اتفاقاتي كه در زاهدان افتاد و مي افته نگران و خشمگينيم و به جناب احمدي نژاد و هواخواهانش توصيه مي كنيم كه به جاي قلع و قم كردن مردم و جوانان و معترضين٬ سراغ اشراري بروند كه حوادثي مانند مسجد امام علي (ع) رو آفريدند. ما خواهان آزادي بيان٬تضارب آراء٬ فعاليت حزبي و سازماني هستيم و بهتره جناب دكتر به جاي بستن روزنامه ها و پلمپ كردن دفاتر احزاب و بازداشت شخصيت هاي سياسي و استفاده ي ابزاري از مقدسات فضاي باز سياسي رو ترويج بدن و آزادي بيان رو پامال نكنن. ما خواهان وضع معيشت مناسب هستيم٬ پس بهتره به جاي توضيع فقر (گرفتن ثروت از ثروتمندان و اعطاء اون ‹‹ تازه اگر واقعا اعطايي هم باشه ›› به فقرا و از بين بردن امنيت سرمايه گذاري) شرايط مناسب رو براي سرمايه گذاري و امنيت كافي رو براي سرمايه داران فراهم كنند و با وضع و اجراي قوانين مناسب٬ بستر رو براي سرمايه گذاري مولد و اشتغال زايي فراهم نمونده و موجب بهبود اين بلبشو در معاش ايراني ها شوند. ما خواهان حرمت و كرامت انساني هستيم٬پس بهتره به جاي خس و خاشاك ناميدن مردم حرف امام راحل رو به ياد بيارين كه به خدمت گذاري اين مردم افتخار مي كرد. تا روزي كه ساختار هاي مدني٬سياسي٬اقتصادي و فرهنگي اين جامعه به نحوي اصلاح نشوند كه به ايراني بودن خود بباليم و در سطح مناسبي از رفاه قرار نداشته باشيم٬ ما معترضيم و ما بيشماريم. از زماني كه يقين داشته باشيم اين ساختار ها به سمت اصلاحات بنيادين و صحيح پيش مي روند مسلما ما نيز همانند هر ايراني ديگر همراه و همكار و همدم خواهيم بود. بجاي كشتار و بازداشت و تحديد ما به حرف هاي كارشناسانه ي نخبگان دلسوز ايران گوش فرا داده و عمل كنيد. به شما هم توصيه مي كنم كمي اطلاعاتت رو بيشتر كني و با نگاهي صحيح و باز به دنياي اطرافت بنگري به اميد ظهور منجي يا حق کلا شرحی لازم نداره اونچه که می بینین فقط یادمون باشه که رسانه خودمونیم و وظیفمون اطلاع رسانیه: به اميد حضوري سبز و پر رنگ براي تغيير يا حق امروز صبح جامعه ي موسيقي ايران٬ آهنگساز و شيرين نواز خود را راهی دیار نیشابور کرد تا در کنار حکیم عمر خیام برای همیشه آرام گیرد. اين روز ها خيلي ها از استاد مشكاتيان سخن مي گن٬خيلي جا ها از سن كم استاد و زود از دست رفتن ايشان افسوس مي خورن٬ اما من مي خوام افسوس بزرگتري رو به ياد همه بيارم. مشكاتيان هم مثل خيلي از بزرگان ديگه نظيز شجريان٬كيوان ساكت٬ حميد متبسم٬ محسن نامجو٬حاج قربان سليماني و ... مولود استان زر خيز و هنر پرور خراسان بزرگ بود. استاني كه بسياري از اهالي فرهنگ و هنر به ويژه موسيقي دانان و خنياگران٬در پرتو ذوق و هنر پروري آن رشد و نمو پيدا كردند. تا آنجا كه زماني اين ديار كهن از قطب هاي موسيقي كشور محسوب مي شد. اما امروز به لطف برخي مسئولين كه تعداد اندك و قدرتي بسيار دارند ٬ مي توان به جرات گفت ريشه ي موسيقي سنتي و موسيقي مقامي ما در ديار خورشيد خشكانده شده. جالب است بدانيد به لطف همين عزيزان سال هاست هيچ كنسرتي در مشهد برگزار نشده و مردم اين شهر هيچ تماس مستقم و ملموسي با موسيقي ندارند. مرگ حاج قربان و مشكاتيان ما را به فكر فرو مي برد كه چرا ديگر خراسان٬فرهيختگاني از اين سنخ ندارد تا اميدي به جايگزيني اين اسطوره هاي دنياي نوا داشته باشيم؟! موسيقي در ديار خورشيد به فراموشي سپرده شده است! يا حق اومدم در باره ی محمد علی ابطحی حرفی بزنم اما دیدم خیلی ها نوشتن پس فقط ترجیه دادم بخونم نوشته های دیگران رو شما رو هم دعوت میکنم بخونین٬قضاوت با خودتون: ۱. با "فهیم" و "مودب" و "بازجو" یک جمله بساز! ۲. فاصله اعترافات ابطحی و عطریان فر با اتهامات ۳. کشف جدید روزنامه جوان درباره ابطحی ۴. محمد علی ابطحی با خانوادهاش دیدار کرد ۵. همسر ابطحی: "اوج بی وجدانی را دیددیم ۶. بیانیه جبهه مشارکت در خصوص دادگاه ۷. انتقاد کروبی از دادگاه اعترافات ۸. دیدگاه مراجع،حقوقدانان،احزاب و فعالان سیاسی در باره ی دادگاه کودتای مخملی ۹. و ... یا حق گويند فرزند راهم من جاده هاي سرد،تاريك/جاده هاي گرم،روشن/جاده هاي خيس،نمور/جاده هاي خشك،سوزان. اما فرزند گذارم گزشتن و دل كندن تقدير ناخواسته ي لحظات من اند
این روز ها بیشتر از هر زمان دیگه ای زمانم رو تو جاده ها از دست می دم تقریبا مارکوپلو بودنم هم داره حال به هم زن میشه ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار ...
پ.ن ۱.یه روز برای نـــــــــــــدا کامنت گذاشتم که اگه میر حسین بیاد معادله ی خیلی خیلی پیچیده ی انتخابات دور دهم یه شبه ساده و قابل حل میشه. رفتن سید گام اول این ساده شدنه. ۲.امیدوارم سال پر امیدی رو شروع کنین یا حق به خیر گذشت امتحانات! خیلی ها امید وارند شب ۲۲ بهمن٬مثل جریان دانشگاه شریف و ... نشه و این بار دیگه شایعه ی کاندیداتوری سید حقیقت پیدا کنه! شیخ هم که نا فرم مشغوله گویا! ما هم که عظم سفر کردیم٬به دیار پر از دود و کثافت کودکی هایی که پر رنگ ترین خاطره اش آژیر قرمز حمله ی هوایی است! صدای مرا از جمهوریه دیکتاتوریه خلقِ اسلامیه خودمختار مستعمره ی قوچــــــــــــــــــــــــــان می شنوید. فصل امتحاناته و همه چي تعطيل! اما تو اين تعطيلات هم صداي رساي جنايات غزه به گوش ما هم ميرسه! لطيفي مي گفت؛اين محصولي است كه از بذر سياست هاي آتشين عمو محمود درو مي شود،اين روز ها! خدا به مسلمين غيرت عنايت فرمايد! يا حق و خداوند زبان را در کام قرار داد تا پس از آنکه کلامی را ساخت٬مکانی باشد که در آن چرخی بزند و دوباره و چند باره سنجیده شود! خوبه که عمو محمود سوراخ ها را کور می کنند٬به گمونم باهاس بیشتر مراقب باشیم! جناب دکتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر هم ظاهرا تشریف بردند از وزارتخانه ی مطبوعه!اصل خبر به شدت تو خماری اخرین شماره ی شهروندم اما متاسفانه تنها دکه ای که تو این خراب شده (قوچان) شهروند اونم به تعداد انگشت شمار می یاره٬تموم کرده. لطفا اگه کسی آدرس آخرین سر مقاله ی محمد قوچانی عزیز رو داره به ما هم مرحمت کنه یا حق نمی دونم از کجا شروع کنم. حوصله ی مقدمه چینی هم ندارم. واسه همین ترجیح می دم مثل ورقه ی های کوفتی امتحان که تمام عمر،هم سنگ محک محفوظاتمون بوده،هم علممون و هم آدمیتمون؛سوال های زهر ماری و یکی یکی ردیف کنم پشت هم و تو هم به عنوان خواننده ی ایرانی سه تا راه بیشتر نداری:|.یا اینکه بگی مرتیکه ی گه و پیج و ببندی. ||.یا اینکه یکی یکی به همه شون جواب بدی تو کامنت دونی |||.یا هم هر کاری دوست داری بکنی: 1.چطور میشه به اندازه ی فرهاد جعفری خلاق باشی که پیانو رو بنویسی اما، با وجود همون خلاقیت اونقدر طفلکی(شاید اگه هر کس دیگه ای بود می گفتم اونقدر خر یا مفلوک اما فرهاد و خیلی دوست دارم) باشی که خودت،تو کلاف خودت پیچ و تاب بخوری و یه هو از سوم شخص راوی بیای بشی اول شخص مفرد اونم به واسطه ی پری سیمایی که بچه ی ترشیزه!!! ۲.چطور میشه تو این مملکت به دنیا اومده باشی و نسبتی هم با ناظری ها و پور ناظر ها داشته باشی؛ و آخرش بشی یه مرگی مثل همای؟ می خوام بگه چطور میشه تو اون وسط ها نفهمی که موسیقی کوقتی این مملکت به قول کلهر عزیز باهاس روح شنونده رو لمس کنه نه اونقد رو طبل و دایره و کوزه بکوبی که مثل جاز زن های زنگاری ملت و به هیجان بیاری تا ته کنسرت کوفتیت واست دست بزنن؟! این گفته ها شامل حمید متبسم و همایون خان هم میشه ها! ۴.چرا همه متعجب اند از چانه زنی های شیخ؟ اصلا به گمونتون اگه شیخ اهل چونه زدن نبود،شیخ می شد وسط معرکه ی اصلاحات؟ ۵.چرا هیچ خری نمیره و به سید نمیگه که دلمون واسش شده قد نک سوزن ته گرد هایی که وزیر بهداشتش استفادشون و از ترس انتقال ایدز تو ادارات ممنوع کرد؟ یا حق بیست و چهار ساله شدم(می بخشید اشتباه لپی بود٬بیست وسه ساله شدم) همچنان معجون حیرت٬تنفر و مهربانی رو یدک می کشم! خدا بخیر کنه پی نوشت: همین الان متوجه شدم که یه سری از نوشته های پیشین در ایرانی فیلتر شدند! حماقت اینان دیوانه ام کرده سلام برداشت اول: پنج نفر جوونیم دور سینی چای و رو به باغچه ی با صفای خانه ی دوستی. بگو بخند و حرف از زمین و زمون. نا گهان به این نکته می رسم که زندگی سه نفر از ما پنج نفر علنا حول ۲۵۰ گرم گوشت خام می چرخه و دو نفر دیگه هم احتمالا در خفا با این عنصر خاص زندگی ارتباطی ویژه دارند!!! برداشت دوم: ساعت ۱۱:۰۰ شب از میدان مرکزی به سمت قائم. جمع شدن چند متور و یک ماشین٬گوشه ی خیابون نیمه تاریک٬ توجهم و جلب کرده. تا من برسم نزدیک٬ یک متور که دو سرنشین داره٬به توافق رسیده! داف بلند کردن با متور٬اونم سه ترکه!!! برداشت سوم: ساعت ۱۱:۳۰ خیابان قائم به سمت فلکه ی مرکزی. دخترک ۱۵ـ۱۶ ساله٬ بی هوا خودش رو می اندازه جلو ماشینم.جفت پام رو ترمز و کلاج قفل کرده. شیشه رو می دم پایین که یه مشت لیچار بارش کنم٬صورت بی آرایش و بچه گونه ی دخترک٬ تا کمر از شیشه می یاد تو و شروع می کنه به عجز و لابه کردن که فقط ۲۰۰۰ تومان لازم داره و این مبلغ براش کافیه. طفلک اونقدر بچه است که هنوز نمی تونه پیشنهادش رو با زنونگی بیامیزه! چند لحظه بعد٬سبز سیدی کف دست دخترک و من تنها توی ماشین به سمت خونه می رم! برداشت چهارم: پیشدست طالبی به دست٬ جلو تلویزیون لم دادم٬یه مسابقه است از شبکه ی ۵ ایتالیا. ۲ ساعت تمام خنده٬رقص٬شوخی و شادمانی! برداشت پنجم: ساعت ۳ بامداد٬نان و شراب(اینیاتسیو سلونه) رو می خونم٬به نیت آبجی خریدمش و کاملا با اختیاط ورق می زنم٬چون می خوام وقتی بهش میدمش٬هنوزم بشه بوی کاغذ ۳۰۰گرمی برزیلی رو به وضوح ازش شنید. ابتدای صفحه ی ۳۵: چهره ی ساده و بچه گانه ی دخترک مدام جلو چشمم رژه میره! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت یک: حس این روز هایم آمیزه ای است از حیرت٬تنفر و مهربانی.بدون شک معجون خطر ناکی است. پی نوشت دو: تصمیم گرفتم فعلا موبایلم رو خاموش نگه دارم. یا حق امتحان و امتحان و امتحان این ۶ حرفی مذخرف نذاشت ببینم چه خبره تو جام ملت های اوپا! ما که چشمممان به سوپری و میوه فروشی محله پرزیدنت جان روشن نشد٬شما اگه دیدنش از قول ما هم چند کیلو برنج و چای و قند و... بخرید! یا حق ۱.همیشه قدم زندن در دنیایی خیالی ای که جورج اروول برای آدم ساخته مسحور کننده است.چرا که این دنیا بیش از بنیادی ترین واقعیت ها٬قابل لمس است! می خواهم به اندازه ی دو-سه بند با هم در دنیای ۱۹۸۴ قدم بزنیم: در سراسر تاریخ مکتوب و شاید از پایان عصر نو سنگی سه گونه آدم در دنیا بوده اند:بالا٬متوسط و پایین. هدف طبقه ی متوسط این است که جای خود را با بالا عوض کند.هدف طبقه ی پایین٬زمانی که هدفی داشته باشند(چون خصلت پایدار طبقه ی پایین این است که خرکاری چنان از پا درش می آورد که٬جز به تناوب٬از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد)این است که تمام تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه ی انسان ها برابر باشند. به این ترتیب در سراسر تاریخ مبارزه ای که خطوط عمده ی آن یکسان است٬پی در پی تکرار می شود.دوره های دیر پایی٬طبقه ی بالا به ظاهر در امن و امان بر سریر قدرت تکیه می زنند.اما همواره دیر یا زود لحظه ای پیش می اید که ایمان به خود٬ یا شایستگی حکومت کردن یا هر دو را از دست می دهد.آنگاه است که به دست طبقه ی متوسط سر نگون می شود.طبقه ی متوسط در این گیر و دار٬با تظاهر به این امر که برای آزادی و عدالت می جنگد٬طبقه ی پایین را در کنار خود جای می دهد٬به محض رسیدن به هدف٬طبقه ی پایین را به وضعیت بردگی دیرین بر می گرداند و خود طبقه ی بالا می شود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲.آیا می شود فردا با ندایی که از زمین و زمان مژده به تحقق وعده ی الهی می دهد بیدار شویم؟: چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلـــــو رسوب شد نیــامدی خلیل آتشــین سخـــن تر به دوش بت شکــــن خدای ما دوباره سنگ و چــــوب شـد نیـــامدی برای ما که خستــه ایم و دلشکـــــسته ایم نـه ولی بـرای عــده ای چــه خــوب شـد نیــــامدی! خیلی ها بهار رو جلوه ای از بهشت می دونن: پروردگارم٬مهربان من٬ از دوزخ این بهشت رهائیم بخش در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای٬بانگ عزایی و هر چشم اندازی٬سکوتی گنگ و بی حاصل در هراس دم می زنم و در بی قراری زندگی می کنم بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایم تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین بیگانه بوده ای کسی برایم بیافرین تا در او آرام گیرم دردم٬درد بی کسی بود! دکتر علی شریعتی حس یه فنجون قهوه ی خالی و دارم که دمرو روی یه دستمال کاغذی گذاشته شده! چرا فالت و نگاه نمی کنی و من و از این بلاتکلیفی بی معنی نجات نمی دی؟! یا حق زندگی همچنان ادامه داره!و همچنان تکراریه! هنوز هم بچه های ابتدایی توی راه مدرسه کمتر خوشحال اند از ۲۰ های بسیار که گرفته اند و بیشتر غمگین ۲۰ هایی اندک که نگرفته اند! پسرک های دبیرستانی همچنان مشغول تعریف کردن داستان های واقعی و غیر واقعی از نامه نگاری های عاشقانه و... توی راه مدرسه با اون دختری که فلانه و بهمنان! نو جوون های ۱۸ـ۱۹ ساله٬در حال سر و کله زدن با غول بزرگ نوجوانی اند.(بعضی ها غولشون کنکوره٬ بعضی ها غرور٬بعضی ها بلوغ٬بعضی سر بازی و بعضی ها هم چند غوله اند!)خیلی ها گیم آور می شن و بعضی ها هم می رن مرحله ی بعد! جوون های ۱۹ـ۲۰ ساله٬همچنان مشغوله جر و بحث کردن با والدین گرامی سر موسیقی٬شغل٬فیلم٬تیپ٬رشته و خلاصه هر چیز دیگه ای که ممکنه بهشون علاقه داشته باشن٬آخه والدین رو ساختن واسه مخالفت با بچه های اون سنی! جوون های ۲۲ـ۲۳ ساله هم دارن یکی تو سر خودشون می زنن٬یکی تو سر کنکور فوق(شاید خدمت زیر پرجم مقدس مام میهن!٬شاید جهیزیه٬شاید کار و شاید...) بعد از اون هم هرچی هست و هرچی نیست٬تکراریه! زندگی ادامه داره٬شیرینی و تلخیش واسم مهم نیست٬چون هر کدوم که باشن مطمئنم که اونیکی پشت دره٬اونم باز با یه تناوب تکراری! چیزی که حالم و به هم میزنه٬همین تکراره! وقتی ۱۹ـ۲۰ ساله ایم٬قسم می خوریم که هیچ وقت با بچمون مخالفت نمی کنیم و زمانی که ۴۰ـ۴۵ ساله می شیم میگیم من صلاحش و بهتر می فهمم٬پس باید مخالفت کنم! وقتی داریم درد دل میکنیم٬مدام می گیم که نظر تو چیه٬اما حقیقت تکراریش اینه که فقط می خوایم طرف ما رو تایید کنه!اما وقتی دارن باهامون درد دل میکنن اون حقیقته بازم در یه فرآیند تکراری یادمون می ره و جو احمقانه ای ما رو میگیره که اون بهم اعتماد کرده و من باید راهی و که به نظرم درسته بهش نشون بدم و... خلاصه زندگی به تمام فرایند های تکراریش در جریانه! انگار هیج وقت هم قرار نیست٬این چرخه های مسخره ی تکرار به هم بریزه! تکراری ترین فرآیند این روز های زندگی من هم٬امتحان دادنه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت: خدا درست یک ساعت بعد از نوشتن این پست به یادم آورد که:همیشه تو زندگی آدم دیوونه هایی هستند که با دیوونه بازی های پر انرژیشون این تکرار های لعنتی رو به هم میریزن(ازت ممنونم دیوونه ی زندگی من) یا حق تمام اون هایی که با ساز شیدای دوتار آشنایی دارن٬میدونن که از دو روز پیش یکی از بهترین اساتید موسیقی مقامی رو از دست دادیم! استاد حاج قرابان سلیمانی٬استاد بی بدیل دوتار که هنرنمایی دل نگیزش را در آلبوم شب٬سکوت٬کویر استاد محمد رضا شجریان٬همه گان به یاد دارند! نوای سازش هماره جاودان و روحش قرین رحمت! یا حق ۱. آقا از همون روز اول سفق آلونکی که داشتن گلیم حاجیت و توش می بافتن٬چیکه می کرد! نمی دونم تو اون هیر و ویر کدوم شیر پاک خورده ای اومد و گیر سه پیچ داد که باهاس سفق و قیل گونی کنیم و دیگه کاگیل جواب نمی ده و... حالا یه مادر مرده ای هم پیدا نشد که بگه باباجان سفقی که عینهو جیگر زلیخا می مونه٬چطو می خواد٬قیل و نگه داره! خلاصه اینکه چیکه چیکه قیل سیاه افتاد رو خرسک بخت حاجیت! القصه اینکه تو این برف عقشولانه که همه دارن دس تو دس٬همراه ضعیفه ی مربوطه قدم می زنن و بعدشم چای و قهوه و عسک و خاطره و ...٬حاجیت و همشهری هاش باهاس تا کرکنوک بخیزن زیر کرسی و سک لزر بزنن! نه اینکه هوا ورت داره که چاکرت کم اورده و از سرما می ناله ها٬نه به مولا! اونم که جوجه فکلی های تازه مستقل شده٬شیر گاز و رو مام میهن بستن٬یه چند روزی نقل دل داغ حاجیت بود! غم امروز دادشت واسه اینه که این چند روزه هرچی خودمون و اهل عیال چش دوختیم به این ماسماسک٬مگه جناب حیاتی اسم ولایت حاجیت و بزنه تنگ اسم باقی بلادی که گاز ندارن و قاطی الباقی اختلات ها٬فرمایش بفرمان٬نشد که نشد! خلاصه این معروفیت لاکردار شده بختک و افتاده به جون غلومت! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲. این روز ها٬خیلی سخته! ما که فعلنه به لطف منقل برقی٬کرسی٬بخاری برقی٬ماکروویو٬چای ساز٬قهوهجوش و... داریم سر می کنیم٬اما طفلکی اون هایی که دلشون رو به علائدین٬والر و چرغ سه فیتیله ای خوش کردن! وقتی سف داراز چند لیتر نفت صدقه سری رو می بینم و مردمی رو که اجبار و فقر از سر و صورتشون می باره٬می مونم که جواب هل من ناصر این روز های حسین رو در تکایا بیابم٬یا در غیرت مسولین محترم (در سیاست خارجی و داخلی) و هم میهن های گلم (در صرفه جویی)؟؟؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۳. امروز یه عکس زیبا دیدم! میذارمش اینجا تا همیشه یادم باشه که یه ۹۰ متری کوچولو هست که همیشه میشه توش یه قهوه ی تلخ و غلیظ و گرم و پر مهر رو نوشید! یا حق خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم گفتنی ها کم نیست٬من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ چنین در هم و بر هم گفتیم دیدنی ها کم نیست٬من و تو کم دیدیم بی سبب از پاییز٬جای میلاد آقاقی ها را پرسیدیم چیدنی ها کم نیست٬من و تو کم چیدیم وقت گل دادن عشق٬روی دار قالی٬بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم خواندنی ها کم نیست٬من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد٬با دهانی بسته وا ماندیم من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها:اینک اندازه ی ما می خوانیم ما به اندازه ی ما می خوانیم ما به اندازه ی ما می چینیم ما به اندازه ی ما می بوئیم ما به اندازه ی ما می روئیم من و تو کم نه که باید شب بی رحم وگل مریم و بیداری شبنم باشیم من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه٬که می باید با هم باشیم من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم گفتنی ها کم نیست! یادش گرامی یا حق ۱.طبق اخبار واصله جناب حمیدرضا خان حمیدی مقدم هم قاطی مرغ ها شدند! ما که از زبون خودشون شنیدیم! یا علی گفتند و عشق آغاز شد..... امشب خبری رو شنیدم که خیلی خوشحالم کرد. صاحب خبر خود روایت خبر را گفت و بند رو آب داد. این دوست خوبمون هم به جرگه متاهلین پیوست. امیدوارم که د رکنار تمام مزایای زندگی مشترک بتواند از مزایایی که در دولت خدمتگزار برای عموم در اختیار قرار بهره مند شوند. و همیشه در کنار هم سلامت و شاد زندگی را زندگی کنند. ۲.اما باید به فاطمه ی نازنین هم تسلیت بگم!می دونم جا دادن این دو عنوان در یه پست کار جالبی نیست اما چه کنم که هر دوی این عزیزان از دوست های خوب من اند و هر دو نفر برام عزیز اند! فاطمه جان غم از دست دادن نازنینت رو تسلیت می گم! ۳.نماز زوره های همه تون قبول! لطفا سر سفره ی افطار تازه گزشتمون رو فراموش نکنین! یا حق نمی دونین اینجا چه خبره! دیروز به یکی از اداره های پر در آمد و با کلاس شهر رفته بودم!ساختمون زیبا با تهویه ی عالی و مبل های اداری بسیار جذاب! بله من تو اداره ی مالیات بودم!( این اسم رو بیشتر از دارایی می پسندم!) علاوه بر برخورد مناسب و مودبانه و جوابگویی سریع(اون هم تو آخر وقت) یه خاطره ی باحال دیگه هم از اونجا دارم:یکی از مدارکم کم بود و بدون اون مدرک کار من پیش نمی رفت! و...: اون متصدی مودب که کار هم راه می انداخت روی میزش خم شده بود و داشت برام توضیح می داد که چه کنم٬ که یه دفعه انگار چیزی به ذهنش رسید٬دنباله ی حرفش رو گرفت و مودبانه ادامه داد٬ البته ما الان سیستم هامون آن-آنلاین شده و ما می تونیم آنالوگ براتون بگیریم (قرار نشد با یاد اوری این که با این مالیات ها قراره باتوم واسه نیروی ویژه بخرن٬خاطرات خوبم رو خراب کنی ها!) اما جریان دوم اینه که از تمامی دوستانی که کامنت گذاشتن٬زنگ زدن و یا پیامک فرستادن و بهم تبریک گفتن ممنونم! واسه همین فرصته که از اول ماه آینده شروع می شه٬ممکنه کمتر دور و بر انتخابات بگردم!هر چند که... یا حق مرسی که تو نظر سنجی پست قبل اونقذه فعالانه شرکت کردین! لطفا پاتون رو از رو کلید بر دارین٬آخه ما نا فرم پشت در موندیم! اين روز ها بيش از هر وقت ديگه اي با نقاشي حال مي كنم! واسه همين هم از اين زاويه به اين روز مهم نگاه كردم! روز مادر و روز زن مبارك! يا حق این دعوتنامه توسط میل امروز به دستم رسید٬ حیفم اومد شما بی خبر بایشن! اگه وقتش رو دارین حتما برین! راستی قبل از خوندن دعوتنامه دو تا سوال داشتم ازتون: ۱.به نظر شما کدوم قسمت از موضوعاتیکه تو این یک ساله تو ایرانی نوشته شدن بهتر بوده؟ ۲. کدوم پست ایرانی رو بیشتر پسندیدین؟ ( لطفا اسم پست مورد نظرتون رو بنویسین) موضوعات: ۱.دست نوشته ها ( تلاشی برای بیان احساسات و نظرات در باره ی هر آنچه بر من تاثیر گذاشت! ) ۲.جهان (نگاهی بر رخداد های چهان که البته بر کم کاری از اضعان دارم!) ۳.عشق (...) ۴.دل مشغولی ها ( هر آنچه دل را به خود می خواند به ویژه آن ها که در رابطه با وطنم بود! ) ۵.شاهنامه ( تلاشی برای باز خوانی و آسان نویسی این افتخار ملی! ) ۶.داستان کوتاه ( واگویه ای بر ورق پاره های این ذهن پرسنده ) ۷. معماری ایران ( این بیشتر به رفیق نیمه راه ما مربوطه تا من ) به نام خدا واحد فراهم آوری اعضا پيوندي بيمارستان دکتر مسيح دانشوري همچون سالهاي قبل چهارمين مراسم بزرگداشت پيوند اعضاء (جشن نفس) را با حضور مسئولان و خانواده گيرندگان ، دهندگان عضو، هنرمندان و ورزشکاران در محل مجتمع فرهنگي اردويي شهيد باهنر تهران و در تاريخ 11 و 12 تيرماه با امکاناتي مانند بازارچه خيريه و برنامه هاي متنوع برگزار مي کند. شما نيز مي توانيد با حضور در اين مراسم خاطره اي فراموش نشدني بدست آوريد. مکان جشن: تهران- خ نياوران- خيابان فيضيه - اردوگاه تفريحي شهيد باهنر زمان: 11 و 12 تير ساعت 18-24 و در آخر این که چند وقت پیش نازنینی اطلسی های یادش رو به ما سپرد و رفت که تا ابد بمونه! یا حق دارم از فردا رسما می رم تو پیله ی امتحانات! امید وارم واسه روز تولد ایرانی بوتنم چیزی بنویسم٬ اما اگه نشد از ۱۵ تیر به بعد حتما دوباره آپ خواهم کرد! برام دعاکنیین لطفا یا حق نمی دونم چی بگم! خیلی کلافه ام! مدتیه که ندای یاران گرامی در گوشم به رگبار ناسزا بدل گشته٬ و مرا در این برهوت دنیا تنها رها کرده! خدا کنه که هیچ وقت خار های گل زیبای کاکتوس توی دستم فرو نره! مدتیه که یکی از بهترین دوست هام رو از دست دادم! خدایا صبری عطا فرما تا تحمل توانم کرد و رحمتی تا دور باشد نازنینم از عذابت! الان از دار دنیا و از مرام رفاقت فقط یه دوست صمیمی واسم مونده٬ که اون هم این روز ها عزا داره! هم به من و هم به اون تسلیت بگین! یا حق دو ـــ سه روز پیش توی دانشگاه مراسم بزرگداشت دکتر شریعتی بود. ( اگه با خودت گفتی گه الان وقتش نبوده و زود این مراسم و برگزار کردند٬ جدا واست متاسفم! ) استاد عبدلکریم شریعتی و آقای طهماسبی و آقایی به نام مزینانی سخنرانی داشتند! سخنرانی استاد تکان دهنده و آموزنده بود٬ در لحظات سخنرانی استاد٬ عطر نفس دکتر نازنین رو به خوبی می شد در فضا استشمام کرد! در پایان سخنرانی آقای طهماسبی٬ رامین زنگ زد که کلید نداره و با کلی بار و بندیل پشت در مونده و من هم از سر ناچاری جلسه رو ترک کردم و واسش کلید بردم! تا من برم و برگردم همه چیز تموم شده بود! سر شبی با برو بچ رفتیم به اسراحتگاهی که استاد و همراهاشون در اون حضور داشتند٬ساعت ها صحبت کردیم و بسیار آموختیم! وقتی استاد در مورد تسلط دکتر بر قرآن از کتاب های دکتر شاهد و مصداق می آورد٬ حسرت آیه ها و سوره هایی را خوردم که خوانده یا نا خوانده از کنارشان گذشتم! امید وارم سعادتی باشد برای باز خوانی این کتاب زندگی و عمل به آن! یاد این نازنین گل هبوط کرده بر کویر گرامی باد! یا حق اولین ره آورد سفر ور دیشب با ولع سر می کشیدم و نیم نگاهی هم به تلفن داشتم تا آبی بر تلاطم وجودم با اس ام اس دوستان که شرح جزئیات رویدادی خاص را می دادند بریزم! مدیر مدرسه ی جلال آل احمد. نمی دونم خوندینش یا نه٬ مثل همیشه شرحی خاص و سبکی ویژه٬ رک و راست و با تفسیر و تحلیل و در عین حال موجز! بیان مشکلات یک مدیر مدرسه است که نمی خواد بچه ها با ترکه٬تکه تکه شن و شرح چاپلوسی ها و تملق ها و مانند همیشه شرح کامل شخصیت ها! اما اگه این روز ها جلال بود و جریان بن غیر نقدی فرهنگیان رو می شنید (که شتمل بر چند کیلو برنج پاکستانی٬چند سیر گوشت یخ زده یه حلب روغن و مقداری نمک و فلفله) به این توجیه که اگه پول بدیم تورم می شه!!! یا این که معلم ها رو هم در فمنیست ها ضرب و با اقدام علیه امنیت ملی جمع کردند و پیاله پیاله آب خنک به خوردشان می دهند٬چه ها که نمی نوشت! امید که... بالاخره سرويس بلاگفا هم درست شد و مي شه كامنت گذاشت!!! یا حق این چند روزی و که نبودم داشتم تو شهر کودکی هایم ( یا به قول یه دوست: آرمان شهر پر از دود و ترافیک و فحش و کثافت؟ ) با تازه های نشر سر و کله می زدم! حاصل این سر و کله زدن خاطرات٬حسرت و یادگاری های بسیار بود! خاطره ی کوچه ها و محله های قدیم٬نظام آباد و گیشا و... خاطره ی دیدار با بزرگانی چون بایرامی! خاطره ی قورباغه ای چوبی که صدایی بسیار شبیه همتای گوشتی خود داشت! خاطره ی دوستانی که شانه به شانه در این ۵ روز زیر و رو کردیم آن آرمان شهر را! خاطره ی حرف زدن های بسیار با نازنینی پر تجربه که حق مادری بر گردنم دارد! خاطره ی کتاب هایی که امضا ی یاران دیرین بر آن ها نقش بسته! حسرت ها: حسرت فردی فهیم و با درک در مسند فرهنگ! تا بفهمد که مسجد جای بسیاری از کتب نیست( که نمی توان بسیار از نشر یافته ها را در مسجد فروخت)! تا درک کند که قشر کتاب خوان عادت به بن فروشی ندارند! تا بیاموزد که بیش از هر چیز نیاز به نظم است در این رویداد! حسرت مکانی مناسب برای این اتفاق! حسرت بسیار کتاب ها که نتوانستم بخرم٬ چرا که مسئولین فهیم ارشاد به این نتیجه رسیده بودند که قشر فرهنگی و اهل قلم با ۶۰٬۴۰ و یا ۱۰۰ هزار تومان بن خرید کتاب خارجی می توانند بر آورده سازند نیاز هاشان را! حسرت دیدار چشمانی آشنا که در یک قدمی خود در غرفه ی محیط ... حس کردم و دیدار به حرمت اعتقادات حاصل نشد! حسرت s3 کانن که همراه بود و رمش خراب شد و عکس های بسیاری را فقط در ذهن ثبت کردم! و یادگار ها: کتاب های بسیار! قورباغه ی بالا که به یادگار با خود آوردم! خاطرات و حسرت هایی که همچنان به یادگار با خود دارم! یا حق می دونین یه وقت هایی زبون تصویر خیلی گویا تره! پس فقط ببینین عکس های زیر رو! دیروز که اونطوری شعار می دادن٬ رسید به عمل امروز... خدا به خیر کنه از فردایی که از پس امروز می یاد... یا حق چند وقت پیش برو بچ با حال جنون جوانی ما رو دعوت کردند به آرزو بازی٬ ما هم که ته مرامیم و نمی تونیم ندای هل من ناصر هیچ کس رو بی جواب بذاریم پس یا علی ۱. ای خدا... ( چیه هیچی از این آرزو نفهمیدی؟ ۲. آرزو دارم که خدا دیده جدید و فهمی نوین بهم بده تا تمام مشکلات فلسفی زندگیم رو حل کنم! ۳.آرزو دارم خیلی از بزرگتر ها٬ این قد به ریشی سفیدشون ننازن٬ و این قدر فکر نکنن می دونن و خیلی از کوچکتر ها هم همین که یه کتابخونه به هم زدن و چهار تا کتاب خوندن سعی نکنن شونه به شونه ی معلم اول بدن! ۴.آرزو دارم یه روزی یه نوشته ی خوب و در خور بنویسم٬ یه سه تار عالی بسازم و یه نغمه ی دلنشین بنوازم!(البته خیلی هم دارم واسشون به در و دیوار می زنم٬ اما راه دراز است و جوان کم صبر) ۵. آرزودارم که دیگه بیننده های شاهکار هایی مثل اخراجی ها به روایت صحیح ( اگر صحتش مقبول افتد ) ننازن و بیاموزن راوی معتبر مهمتر از روایت صحیح است!!! و اما آخرین و مهمهترین آرزوم اینه که:... (نه قبلش باید قول بدی که جو گیر نشی و بدونی من نه با کافکا و کامو صنمی دارم و نه این روز ها بوف کور خوندم٬ فقط این یه آرزوی قدیمیه که بدجوری واسه داشتنش حسرت می کشم!) هر چه زود تر بتونم فرشته ی مقرب الهی ( جناب عزراییل ) رو از نزدیک مالاقات کنم! در آخر هم این که آرزو بر جوانان عیب نیست پس همه ی اون هایی که دل جونی دارن رو به این بازی دعوت می کنم! یا حق شهرام جزایری فرار کرد!!!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل این فرار طعنه ای تلخ به منادیان٬ ندای مبارزه با مفاصد اقتصادی و مجریان عدالت بود یا حق بابا دنیا متحول شده این روز ها فکر می کنم بهتره انصراف بدم و از دانشگاه بیام بیرون آخه اگه یه مدت دیگه این جا بمونم٬ حتما دوتا شاخ گنده ی باحال رو سرم سبز می شه این روز ها دانشگاه خیلی شلوغ پلوغ شده: یه نمایشگاه از فعالیت های ربع قرن واحد زدند ( البته درهفتهمین سال تاسیس ).و کلی تبلیغات٬اون هم به شیوه ی کاملا حرفه ای چنان از سلف٬ کتابخانه٬ زمین ورزشی٬ آزمایشگاه٬ کارگاه و... حرف زده بود و عکس چسبونده بود که نگو و نپرس!! حالا این ما هستیم که می دونیم منظور از زمین ورزشی یه محوطه ی فوتسال روبازه که کفش رو سیمان کردند اما نکته ی بسیار جالب این روز ها آشتی مسئولین دانشگاه با تکنولوژی بود حتی شایعه هایی هم مبنی بر افزایش دوره های کارشناسی ارشد٬ به گوش می رسه٬ و رشته های جدید٬ که با زیرساخت ها و امکاناتی که بالا گفتم٬ بیشتر شبیه جنایته تا توسعه امروز هم یه اتفاق توپ افتاد٬ روند واریز مالی٬ و حذف واضافه به علت رفتن برق در ساختمان اداری دانشگاه برای چند ساعتی متوقف شد یا حق سلام باید به عرض برسونم که این پست، خیلی رسمی و کاملا فشرده، تقدیم شما عزیزان می شه: ۱.یه عده جوون اومدن و یه نامه خطاب به نمایندگان محترم مجلس، نوشتن و در اون، 14 تا سول رو مطرح کردن. و خواستن نمایندگان مجلس به نمایندگی از اون ها و ملت، این سوالات رو از رئیس جمهور محترم، بپرسن. هر چند که من با مورد هفتم این سوالات، اصلا موافق نیستم، اما بقیه ی مواردش کاملا منطقی و جالب اند. اگه دوست دارین، از این آدرس واسه امضا کردن این نامه می تونین استفاده کنین. 2. اون هایی که منادی، ندای فمنیسم اند، یه نگاهی به فیام های PRIDE & PREJUDICE و فیلم SISTERS MAGDALENE ساخته ی PETER MULLAN بندازن و ببینن اون هایی که نسخه ی فمنیسم رو پیچیدن، چه جور سوابق و طرز تفکراتی دارند. و به ویژه به سال هایی که در پایان فیلم خواهران مگدالین، عنوان میشه، خوب دقت کنند !!! 3. اون هایی هم که اهل تبلیغات اند، حتما فیلمی رو که RUGGERO DEODATO تهیه کننده و بازیگرشه و GIAFERANCO CLERICI فیلم نامه نویسشه ببینن. بعدش هم حتما فیلم ALEXANDER که از کارهایی اخیر جناب OLIVER STONE رو ببینند، و با فیلم بالا، مقایسه کنند، و درس بگیرند، در استفاده ی ابزاری و تبلیغاتی، مردن از هنر هفتم!!! ببینند که چه جوری، اسکندری که تخت جمشید رو به آتش کشید، در این جا به یه اسطوره ی انسان دوستی تبدیل شده ( و ایرانی ها، با این پشتوانه ی تاریخی، وحشی خطاب می شند ) و همون مرد که به اعتراف همین فیلم، در هند، جنگ رو به فیل های جنگی هندی ها می بازه، ( در حالی که همه از ابتکار،بسیار جالب نادر، برای مبارزه با این فیل ها خبر داریم؛) فردی با هوش بالای نظامی معرفی میشه که، دنیا تا به حال مانندش رو ندیده!!! سلام در چکاچک برخورد ها، صدای خنده ی وحشیانه ی باد، محو می گشت. یاران سرو قامت چون برگ های پاییزی بر زمین می ریختند. تن بر خاک و نظر بر افلاک داشتند. همراهان دوساله ام چشم به آسمان نارنجی روی سر و من بر زمین سرخ زیر پا !!! و جز نظاره گری، هیچ نمی توانستم. نفس فرو می رفت و راهی را برای بازگشت نمی یافت. پس از ساعتی، به درازای یک عمرم؛ صدا ها رو به خاموشی گرایید و من برای اولین بار... در آینه نگریستم، زلف های نازنینم روی سرامیک های سرخ آرایشگاه ریخته بودند !!! سلام این سخنرانی را می توان به چهار قسمت عمده تقسیم نمود. دکتر احمدی نژاد در قسمت اول به شرح اهمیت ولایت فقیه پرداخت. هر چند که شرح واضحات و تکرار مکررات بود٬ اما از دو جنبه بسیار اهمیت داشت: ابتدا این سخنان را می توان تجدید میثاق دوباره ی دولت و ملت٬ با رهبر گران قدر در نظر گرفت و دوم هم به نوعی رد شایعات نا مطلوب این روز ها... در قسمت دوم : احمدی نژاد به شرح دست آورد ها پرداخت٬ اما متاسفانه در برخی قسمت ها نتیجه گیری های غیرمنصفانه ای کرد: مثلا به بیان آمار میزان صادرات کشاورزی پرداخت و این در حالی بود که ایشان یحتمل٬ قیمت سر سام آور گوجه فرنگی٬ سیب زمینی٬ سبزی٬ تخم مرغ و ... را از یاد برده بود. ( هر چند همه می دونیم که میوه فروشی نزدیک منزل ایشان٬ از همه جا ارزانتر می فروشند!!!) البته در این مورد٬ احتمالا ایشان باز هم توپ را به زمین دولت قبلی می اندازند که مصوبه ی آن ها٬ مانع از این می شود که ما جلوی صادرات محصولی را بگیریم٬ اما در زمان آمار دادن٬ میزان صادرات رو جزء دست آورد های دولت نهم می دانند٬ به علاوه همه ی ما می دانیم که دولت جدید٬ به هیچ وجه٬ حق تصویب لایحه یا تجدید نظر در لوایح قبلی را ندارند!!! در جای دیگر ایشان به آمار صادرات غیر نفتی٬ اشاره ای کردند٬ که باز هم یحتمل٬ قیمت آهن٬ زعفران و ... را از خاطر برده بودند!!! قسمت سوم این سخنان٬ وارد بحث هسته ای شد: ایشان در ابتدا٬ به تشریح ما وقع در این حوضه پرداختند و در همین حین٬ قبول پرتوکل الحاقی رو از سوی دولت قبلی٬ غیر قانونی قلمداد کردند و نیز به اجازه ی مجلس٬ مبنی بر خروج از NPT اشاره کردند. حال این که این حرف ها٬ تهدید بود٬ تطمیع بود یا نوید٬ در آینده بیشتر روشن می شود. در قسمت دیگر سخنان ایشان به صراحت گفتند٬ کسی حق کرنش و سازش را در برابر منافع ملت ندارد و در عین حال٬ جشن هسته ای را به فروردین ۱۳۸۶ موکول کردند. که این مسئله احتمالا بی ارتباط با نشست های لاریجانی٬ در اروپا نیست!!! اما در مهمترین قسمت ایشان موضع کشور را در برابر تعلیق بیان کردند٬ که به هیچ وجه تعلیق صورت نخواهد گرفت٬ حتی به صورت موقت. تا بهانه ای به دست غول های تبلیغاتی جهان داده نشود. و در همین سخنان نیز این حرف حق را زدند که: کسی که بیشترین حضور نظامی را در دنیا دارد٬ حق ندارد٬ کشور های دیگه رو به جنگ طلبی متهم کند! حالا می خوام یه نگاه کلی به روند جریانات هسته ای٬ تو این مملکت بکنم٬ البته از دیدگاه خودم: اول این جماعت اومدن و پیله شدن که آقا ما خودمون براتون نیروگاه می زنیم٬ خوب ما هم گفتیم٬ این گوی و این میدون!!! اول آمریکا٬ دست به کار شد و شروع کرد واسه شاه نیروگاه ساختن٬ به این عنوان که با این کار از مصرف نفت به عنوان سوخت، در ایران کم می شود و در نتیجه٬ نفت بیشتری برای صادرات خواهد ماند!!! بعد از انقلاب٬ کار یه مدتی دست چشم بادومی ها بود و بعدش هم که جماعت روس اومدن سر کار اما در اون زمان٬ ما فقط پول خرج می کردیم و به تنها چیزی که نمی رسیدیم٬ نتیجه ی مطلوب بود!!! بعد تو دوره ی آقای خاتمی٬ وقتی که یه نمه پیشرفت کردیم و تحصیل کرده هامون هم از فرنگ برگشند٬ گفتیم٬ جماعت٬ عطایتان را به لقائتان بخشیدیم. ما نخواستیم٬ خودمون می سازیم. از اون جا به بعد٬ این جماعت طرفدار صلح٬متمدن و با فرهنگ٬ واسه ما شاخ شدند که ممکنه شما بمب بسازین٬ تا یه مدتی که سر این بحث بود که ممکنه بمب بسازین یا نه!!! بعد هم واسه اعتماد سازی٬ما اومدیم طی یک حرکت هوشمندانه٬ تعلیق رو پذیرفتیم ( حالا چرا هوشمندانه؟ چون این کار با عث شد: ۱. در بحث نظامی ٬ توان موشکی و دفاع موشکی مون رو بالا ببریم.۲. در بحث سیاست خارجی با طرح گفتگوی تمدن ها٬ نگرش منفی جهانی رو نسبت به ایران تغییر بدیم و در تمام دنیا٬ برای خودمون هم پیمانانی٬ پیدا کنیم) بعدشم دیدم که این ها فقط می خوان٬ ما رو سر کار بذارن و اصلا واسشون این مهمه که ما ذاتا چرخه ی سوخت هسته ای نداشته باشیم٬ اومدیم و تعلیق رو گذاشتیم کنار!!! اما درب های گفتگو رو همچنان باز گزاشتیم. حالا این جماعت متمدن که تمدن رو تو حرف زور زدن، خلاصه کردند، اومدن گیر سه پیچ دادن که نه، شما می تونین انرژی هسته ای داشته باشین، اما نباس فناوری هسته داشته باشین، مخلص کلوم این که فقط می تونین، از این انرژیِ برق تولید کنین، اون هم با سوخت ما ( در حالی که خودمون تا دلت بخاد، اورانیوم داریم) که هم بهمون باج بدین و هم هر وقت باهاتون حال نکردیم، بهتون سوخت نفروشیم وشما رو بذاریم تو خماریش!!! بعد ما هم گفتیم اگه رو تون رو زیاد کنین، دنیا رو با بحران انرژِی مواجه می کنیم، تا اینکه زد و روسیه، اعلام کرد در آینده ی نزدیک؛ به بزرگترین تولید کننده ی سوخت فسیلی دنیا بدل خواهد شد!!! واسه همین ما هم گفتیم، هنو می تونیم، شما رو بندازیم تو گرداب بحران انرژِی، اما یه کاره باحال تر می کنیم؛ می یایم و جشن هسته ای می گیریم. اینو که گفتیم این جماعت رنگشون شد اینهو گچ دیفال و چار ستون بدنشوت لرزید!!! واسه همین اومدن سه تا طرح مطرح شده در این زمینه ( یعنی طرح کنسرسیوم بین المللی که مال خودمون بود، طرح بعضی از کشور های اروپایی مبنی بر حالت استند بای که تحقیق آری و فعالیت خیر و طرحی که به گمونم مال البرادعی باشه که می گه تعلیق موقت تا پایان گفتگو ها ) رو به جریان انداختند و لاریجانی رو کشوندن اروپا. ما هم گفتیم هیچ خیالی نیست، مام جشن هسته ای رو چند ماهی عقب می ندازیم، اما هیچ مدله زیر بار تعلیق نمی ریم و این یعنی اینکه، فقط کنسرسیوم، اون هم با رعایت منافع ما و بدون شرط و شروط!!! حالا هم یه توسیه به این جماعت متمدن: ببین آقا جون، ما آدم های صبوری هستیم، تا کارد به استخونمون نرسه، صدامون در نمی یاد. اما اگه صدامون در اومد، تا رگ و ریشه تون رو خشک نکنیم، دست بردار نیستیم ها!!! بیاین به جای این که عرصه رو به ما تنگ کنین و ما رو مجبور به ورود به لابی هسته ای کنین، بشینین پشت میز تا منصفانه با هم اختلاط کنیم. دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان ... اما در قسمت آخر، رئیس جمهور رفت سراغ مسائل بین المللی و همون دیدگاه های معمول ایران رو مبنی بر داشتن همسایگان مقتدر، مطرح کرد. که تو فلسطین، همه پرسی راه بندازین، عراقی رو که نه دیکتاتور داره و نه صلاح، ترک کنین؛ این جنگ جدید تو لبنان بی فایده است، این قدر هم رو هلوکاست پافشاری بیخودی نکنین، شعور داشته باشین و دست به مسجد القصی نزنین!!! مجامع بین الملی، مخصوصا شورای امنیت رو بازیچه قرار ندین تا بی اعتبار نشن!!! این قطع نامه ها فقط خودتون رو منزوی می کنه؛ دستگیری دیپلمات های ما هم نشانه ی عدم قانون مداری شماست. بیاین قانون مدار و عدالت خواه باشین و با ملت ها راه دوستی رو پیش بگیرین و اینکه ما ملتی صلح طلب هستیم. در آخر هم سخنان خود را با سلام به کلیددار قلب های تمام ایرانیان، مهدی (عج) پایان داد. قبل از خدا حافظی باید توصیه کنم به اینجا و اینجا سر بزنید٬ جالبه!!! می دونین هیچی تو دنیا به این اندازه حال نمی ده که توی اتوبوس مشهد کاشمر نشسته باشی٬ بعد یه نفر از اون آدم های کنجکاو هم کنارت باشه. اون وقت چون شما ورودی های تمام بحث های فلسفی و سیاسی رو در می دی٬ طرف شروع کنه از خانواده و ده آبا و اجدادیت بگه. این که چند تا درخت داشته ٬ این که پدر بزرگت در چه روز و ماه وسالی اومده کاشمر٬ این که پدره٬ پدر بزرگت کی و کجا عاشق کی شده و کی بهش دادن. یا مثلا این که روزی که پدر بزرگت به دنیا اومده٬ چند تا ابر تو آسمون بوده و کلی مطلب مهم دیگه در باره ی خانوادت این که فلان روز پدربزرگت چی خورده و چی گفته و .... اما می دونین چی بیش از این ها حال میده؟؟ این که طرف سر ساعت قرص های وحشت ناکش رو که مال قند و اوره و هزار درد و مزض دیگه است بخوره و....بقیه ی مسیر رو بخوابه الان امتحانات ترو خدا دعا یادتون نره٬ آخه از درس خوندن ما که چیزی در نمی یاد.مگه دعاهای شما یه حالی بده. یا حق یه عزیز ما رو هم وارد این بازی ناز کرد. ازش مرسی . اما اصل بازی: ۱. این که : آدم خیلی مغروری هستم. و معمولا در مورد هر کاری یه فلسفه ی توپ دارم٬ خیلی دیر تصمیم می گیرم ٬ اما وقتی تصمیم گرفتم خود خدا هم نمی تونه منصرفم کنه. قدیم ها « منظورم دو سه سال پیشه» خیلی سریع عصبی می شدم و بد آخلاق و بد آخم بودم. اما بعدش به یه آدمی تبدیل شدم که خیلی دیر عصبی می شد. اما این روز ها خیلی بد شدم به طوری که به هوا هم گیر می دم. بهترین تفریح ام اینه که روی تختم دراز بکشم و کتاب بخونم. این حالت رو حتی به دنیا هم عوض نمی کنم. شنا بلد نیستم. فوتبال و هندونه رو خیلی دوست دارم« اگه مردی رابطه اش رو پیدا کن». ۲. همیشه معتقد بودم که خدا واسه آفرینش من خیلی زحمت کشید و اون قدر سر این شاهکار خسته شده که حالا حالا ها باید استراحت کنه و به این زودی ها نمی تونه یکی رو بیآفرینه که اون قدر خوب و کامل باشه تا بتونه من رو عاشق کنه ... ۳. این روز ها یه جور هایی ام ... یعنی چه جوری بگم... عاشق شدم ۴. از بچه گی می نوشتم. اما هیچ وقت اون ها رو نگه نمی داشتم . چون معتقد بودم«و هستم» که خیلی بهتر از این هم می تونم بنویسم و به همین خاطر همیشه منتظر اون نوشته ی بهتر بودم. و همین آرشیو نکردن نوشته هام باعث می شد « و می شه » که اون ها به دست افراد مختلف بیفته و از خوندنش حس ها گوناگونی بهشون دست بده و حتی موجب سوء برداشت هم بشه. ۵. عاشق سه تار و عکسم. از راهنمایی عکس می گیرم و مدتی هم هست سه تار به دست شدم. دوستام برام خیلی مهم اند٬ به ویژه دوست های جدیدم در ایرانی. به شدت هم دوست دارم ایرانی بمونم. دوست های نازنینم که به این بازی دعوت می شند:گل کاکتوس ـ یک نقطه ـ جنون جوانی ـ نوشته های من ـ وبلاگ تازه تاسیس باده فروش هستند. می تونین آدرس بلاگ هاشون رو در پیوند ها بیابید. یا حق می دونم که خیلی و قته این جا سوت و کور مونده خوب هم می دونم وقتی به بلاگ یه آشنا سر می زنی و می بینی هنوز آپ نشده چه ضد حالیه .ولی جدا این روز ها خیلی شلوغ پلوغم٬ اون قدر که حتی بعضی و قت ها آرزو می کنم ای کاش روز ها ۲۵ ساعت داشتند. اما انگار این چند روزه خیلی اتفاقات افتاده .... نمی خوام سراغ مسائل سیاسی و اجتماعی برم چون فکر می کنم تاریخ گذشته اند و همه تون ازشون با خبرین ... ولی تو این مدت باز هم یه سری رخ داد های خاص برام اتفاق افتادند و به قول معروف در این مدت من در کانون حوادث بودم...اول این که چند وقت پیش عزیزی را از دست دادیم و لازم می دونم از این جا و از صمیم قلب به عموی عزیزم تسلیت بگم... دوم این که مدتی قبل در برخوردی نا خواسته و کمی خسمانه با نویسنده ی کتابی گران سنگ آشنا شدم ٬ و می تونم بهتون قول بدم که به زودی این کتاب و این نویسنده رو به طور کامل بهتون معرفی کنم... سوم این که همین روز ها مصاحبه ای رو با آقای دکتر جوانبخت رئیس دانشگاه آزاد قوجان « دانشگاهی که در اون درس می خونم» ترتیب خواهم داد و باز هم به زودی در ایرانی خواهید خواند آن را... چهارم این که این روز ها برای هزارمین باز استخاره رو خوندم٬ داستانی کوتاه که باز هم روایتگر حقایق زندگی است٬ فکر می کنم٬ کم کم داره به اون پختگی که من ازش انتظار دارم می رسه و همین روز ها مهمونتون می شه... پنجم این که این روز ها سوالی دهشت انگیز مرا به خود مشغول کرده :و اون هم این که آیا می شه به همین راحتی از اعتماد دیگران چشم پوشید و در لوای ظاهری منطقی ندای رسای دل را به نشنیده گرفت. باور کنید بسیاری از حرف های منطقی ما برای پوشاندن ترس خود از انجام ریسک های بزرگ است. البته منظورم ریسک است نه حماقت. یا حق این روز ها معلوم نیست تو دنیا چه خبره.... اما قبل از این جریانات باید بگم قرمزته خداییش دمه بچه ها گرم... یکی پیدا شده و سراغ جـــــــــــــــــــــامعه ی ۱۲۰ ویلیونی رو می گیره.... صــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدام دو هم که قراره اعدامش کنند... یکی هم پیدا شده که یه دکل توپ در حریم مقبره ی فردوسی بزرگ زده و اصـــل خبر... نارلی فرخـــــــــــــــــــــی عزیز هم مثل همیشه داغ و سر شار از جنگندگی می نویسه... محمد طاهری نازنین هم توی این دوتا پست آخرش غوغا کرده. حکایت پسرکی ۱۶ ساله با ابرو های برداشته است که شدیدا می خواهد راه رسیدن به جامعه ی ۱۲۰ میلیونی رو به اون بنده ی خدا نشون بده و البته یه جریان جالی دیگه که خودتون بخونین بهتره... يه سري دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــتان هم كه تا يه كمكشون نياز بود ما رو دو ور كردند و .... اگر هم از خودم مي خواين بدونين، بايد عرض كنم زلـــــــــــــــــــــف هاي نارنينم رو كوتاه كردم و... اما حكايت اصلي هم اين دو بيتي است كه اين روز ها مدام زمــــــــــــــــــــزمـــــــــــــــــــــــــه مي كنم... نمي دونم دلـــــــــــم ديوونــه ي كيست.....................اســــــــــير نرگس مستونه ي كيست نمي دونم دل ديوونه ي مو ديوونه ي مو.....................كجا مي گردد و سر گشته ي كيست يا حق یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد این ثانیه ها به کندی می گذرد. گویی این لحظه ها غم انگیز ، زمان از حرکت ایستاده است، تا ما درد و غم آن را بیشتر احساس کنیم. خاطرات مان هم چون نواری از پیش ذهن مان می گذرد. گویی همین دیروز بود، ولی چرا آن لحظه های ناب، با سرعت سر سام آوری گذشتند و جای خود را به این اندوه دادند. چرا زمان آن جا نه ایستاد تا ما طعم شیرین آن را برای این لحظات درد ناک به خاطر بسپاریم و از آن ها ذخیره ای برای این لحظات تنهایی اندوخته کنیم. لحظه ی وداع فرا رسید و من باید با عزیز تر از جانم ، مونس تنهایی هایم و هم درد غم هایم وداع کنم. او می رود بدون آن که بداند من چقدر به او وابسته ام، او می رود بودن آن که بداند بدون او کسی نیست تا بغض گلویم را روی شانه هایش خالی کنم و او با کلمات آرامش بخش مرا به زندگی امیدوار کند. خدایا چرا تنها امید و پشتیبان غم هایم را از من گرفتی؟ آیا چشمان بخیل سر نوشت نتوانست این تکیه گاه آخر را بر من ببیند! او فردا می رود و من در سوگ از دست دادنش ، چله خواهم نشست و با چشمان اشک بار برایش آرزوی خوشبختی می کنم. سلام دیشب نرگس تموم شد. این هم بهانه ای شد که از یه منظر دیگه به این سریال نگاه کنم. این مجموعه پر مخاطب بود٬ در نگاه اول اما دو مطب مهم این جا وجود داره:۱. این که: نرگس هم مثل اکثر کارهای این روز ها به خوبی و خوشی و شبیه به فیلم های هندی تموم شد« یاد قاسم جعفری و پایان های زیباش به خیر». ۲. این که این کار به ظاهر شاهکار٬ در عمل گاو آهنی بزرگ بود که بر قامت روح و روان انسان کشیده می شد. اگه باور ندارین کمی فکر کنین حتما شب های زیادی رو به خاطر خواهید آورد که بعد از دیدن این سریال عصبی بودید٬سر درد داشتید٬ بی خودی مضطرب و هیجان زده بودید٬ گریستسد و یا حد اقل اخمو و کم حوصله بودید. شاید بخواهید زمین و زمان رو به هم ببافید و بگید فلان شب به خاطر بهمان جریان دمغ بودم و... اما یک حقیحقت انکار ناپذیر وجود داره و اون هم اینه که٬ انسان تحمل ناراحتی و اضطراب دیگران رو نداره و با مشاهده ی این جریان به شدت تاثیر می پذیره. حالا باز هم به سریال نرگس برگردیم٬ داستان بر اساس همین درگیری هایی که سراسر استرس و فشار عصبی بود٬ استوار گشته٬ و بازی قدرتمند برخی بازیگران و هنر گروه کارگردانی وریتم مناسب هم این درگیری ها رو بسیار باور پذیر کرده بود٬ به صورتی که هر کسی می تونست حد اقل با یکی از افراد داستان همزاد پنداری کنه و طبیعتا استرس های اون رو هم با خود حمل کنه. این ماجرا وقتی به اوج می رسه که به یاد بیاریم٬ نرگس هر شب و به مدت تقریبی ۴۵ دقیقه نگاه ها رو به خودش معطوف می کرد.حالا اگر قرار باشه در مقام مثال بر بیائیم٬ باید حال طرفداران این سریال رو به حال افرادی تشبیه کنیم که توی خونه مدام جنگ اعصاب دارند. ممکنه بگین این هم مثل بقیه ی فیلم ها و سریال های درام. اما این یه تفاوت عمده با تمام اون کار ها داره٬ و اون ٬این که ۹۰ شب همراه مردم بود. و می شه به طور متوسط هر شب یه دعوای نیم ساعته رو متصور شد. حالا می شه با یه حساب سر انگشتی دید که این سریال چه حجم بالایی از استرس و اضطراب رو به ملت ایران تزریق می کرده. اگه این مقدار رو به استرس های معمولی که هر فرد در زندگی شخصی اش داره اظافه کنیم و در مدت بالای تداوم این نگرانی ها « یعنی ۹۰ شب» ٬ضرب کنیم ٬ می بینیم که نرگس ایرانی ها رو مجبور به شرکت در یه ماراتن شکنجه ی روحی ۹۰ روزه کرده. اگر هم نسبت به اجبار مردم شک دارین دوباره یه سری به چند خط قبل که علت موفقیت این سریال ذکر شده ٬ بزنید. حالا می شه به اهمیت شعار مهران مدیری پی برد که می گفت:« من تمام تلاشم اینه که مردم ایران رو برای ۴۵ دقیقه شاد ٬و از شر استرس های روزانه خلاص کنم». می خوام برم. کجا؟ «به هر آن کجا که باشد جز از این سرا سرایم». چرا؟ معلومه٬ آخه این جوری که داره پیش میره احتمالا چند روز دیگه اعلام می کنند اجتماع بیش از ۳ نفر در خیابان ها ممنوع است. «شرق» هم رفت. البته «شرق» تنها نبود. همراه اون « نامه » و « خاطره » و «حافظ » هم به خاطرات پیوستند. هر چند که « شرق » ٬ با« ایران» و «همشهری» سال های نه چندان دور بسیار تفاوت داشت ٬ اما به جرئت می توان گفت از بهترین های این روز های سخت بود. به هر حال رفتن این ها به ویژه «شرق» و «حافظ»٬ با تمام کاستی ها شان٬ درد ناکه. نمی دونم درست می شه یا نه!!! یا حق سلام می دونم هفته ی دولت تموم شده٬ چرا گیر میدی؟!!! اما از قدیم گفتن ماهی رو هر وقت از آب بگیری٬ تازه است. نمی دونم توی هفته ی دولت چقدر پیگیر اخبار بودین٬ من که چون داشتم توی قوچان دنبال خونه می گشتم٬ و کلی گرفتار بودم٬ کمتر تونستم پیگیر باشم٬ اما به طور پراکنده از اوضاع و احوال با خبرم. این روز ها دولت محترم کلی تبلیغ می کنه ٬ اونقدر زیاد که حتی آدمی مثل من که می شه گفت تو این ظلمتکده ی غربت٬ به طور کلی از وسایل ارتباط جمعی به دوره ٬ باز هم خبر پرده برداری ها و افتتاحات٬ به گوشش می رسه. کلا توی این مدت ٬ وزیر محترم نیرو از همه پر کار تر بود.کلی سد افتتاح کرد و بعدش هم کلی شبکه ی آبرسانی و در آخر هم گل سر سبد همه ی پروژه ها ٬ شروع به کار مجتمع آب سنگین اراک بود. عجب وزیر خوبی!!! توی یک سال چقدر زحمت کشیده!!! آخی طفلکی. این وزیر عزیز احتمالا از کره ای غیر از کره ی خاکی تشریف آوردند٬آخه تونستن توی یک سال فعالیت ٬ چندین سد بسازند و کلی شبکه ی آبرستنی رو فعال کنند و یه عالمه کار دیگه.... یکی هم نیست بگه٬ آخه عزیز من این انصافه که این پروژه ها به نام شما تموم بشه!!! آخه کدوم سد که بشه توی یکسال افتتاحش کرد؟؟؟ یا اون کدوم گروه مهندسی بوده که تونسته نیروگاه غرق آبی رو در یک سال به بهره برداری برسونه!!!!آخه ما که از دور دستی بر آتش داریم ٬ می دونیم که طراحی اینجور پروژه ها در مدت کمتر از یک سال « آخه از لحظه ی تصویب تا برگزاری مناقصه و آغاز کار قاعدتا زمان می بره.» به یه جور رویا شبیه تا حقیقت. چه برسه به بهره برداری از این قبیل طرح ها. حالا اگه کمی به حافظه تون فشار بیارین٬ قطعا به خاطر خواهید آورد که رسیدن به چرخه ی کامل سوخت هسته ای نیز به نام این دولت نوشته شد. و چنان تبلیغات عظیمی صورت گرفت که حتی یک نفر هم پیدا نشد بگه بابا این دولتی که همه اش چند ماه از عمرش می گذره ٬ چه جورری تونسته یه پروژه ی چند ساله رو ٬ به انجام برسونه؟!!!! از وزیر نیرو و سازمان انرژی هسته ای که بگذریم٬ می رسیم به........وزیر عزیز بهداشت. وزیر محترم بهداشت که توی چند ماه اول تصدی این پست٬ به یک شومن کامل برای خبر ۲۰:۳۰ تبدیل شده بود٬تا حدی که حتی سر نهار سراغش می رفتند و ازش در باره ی کالری غذا ها و رژیم لاغری سوال می کردند٬سکوت این چند ماهه ی اخیرشون رو شکستند و در یک حرکت متهورانه و عجیب فرمودند٬«عدم پذیرش بیماران اورژانسی در بیمارستان ها به بهانه ی پرداخت نشدن هزینه ممنوع است.» البته خدا خیرشون بده٬ چون معلومه توی این چند ماهه کلی فکر کردند و راه کار اندیشیدند ٬ تا تونستند جمله ی وزیر قبلی رو که گفته بود «« عدم پذیرش بیماران در بیمارستان ها ٬ به بهانه ی پرداخت نشدن هزینه ها ممنوع است »» ٬ اصلاح کنند . وحتی می شه گفت ایشون تنها وزیرکابینه بودند که به کار وزیر قبلی چیزی افزودند . اون چیز هم کلمه ی اورژانس بود که باعث شد ۳/۴موارد حذف شوند. جدا خداد قوت آقای وزیر!!! وزیر محترم نفت هم ٬که خدا کنه همین روز ها ما نیز به خانواده ی بزرگ وزارت خونه شون بپیوندیم ٬ کلی کارخانه پترو شیمی افتتاح کردند و کلی هم از افزایش ظرفیت تولید میادین گازی و نفتی خبر دادند٬ اما باز هم کسی نیومد بگه هیچ کدوم از این طرح ها ٬ طرحی نیست که در ۲ـــ۳ سال به بهره برداری برسه ٬ چه رسد به یکسال!!! البته ایشون بعضی حرف ها رو هم نزدند٬ مثلا یه جواب درست و درمون برای مشکل بنزین ندادند . تکلیف کارت های هوشمند هم که ... وزیر محترم ارتباطات و و فناوری اطلاعات هم ٬ از واگذاری به روز سیم کارت در سال آینده خبر دادند و به واگذاری پیش از موعد سیم کارت های ثبت نامی ٬ این دوره بالیدند . اما نگفتند که هنگام شنیدن این جمله که می گه « مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.» چه احساسی بهشون دست می ده . یا وقتی در حال مکالمه ی مهمی هستند و صدا قطع و وصل می شه٬ چه عکس العملی نشون می دند. البته این وزیر عزیزبه طور قطع کلا با اینترنت بیگانه اند!!! می پرسید من از کجا می دونم؟...... عرض می کنم. عرض کردم این وزیر عزیز با شبکه ی جهانی بیگانه اند٬ چرا که اگر اندک صنمی با اینترنت داشتند و فقط در یکی از سفر های استانی شون ٬ قصد چک میل کردن٬ در یکی از شهرستان ها رو داشتند٬ احتمالا دیوانه می شدند٬ بس که سرعت ها بالاست و کیفیت خطوط رو هم که نگو.... پس از آنجا که ایشون همچنان در سلامت جسم و عقل به سر می برند٬ می توان نتیجه گرفت که با اینترنت بیگانه اند. وزیر محترم مسکن و شهرسازی هم که به افتتاح چند باب مسکن ٬از نوع اجاره به شرط تملیک اکتفا کردند و باز هم یکی نبود ازشون در باره ی وام های ۱۰ میلیونی مسکن بپرسه ٬ هر چند که اگر هم پیدا می شد٬ به جایی نمی رسید. چون این وزیر کار کشته که انگار از بدو تولد٬ جامه ی زیبای وزارت رو بر قامت رعنای ایشان دوخته اند٬چنان طرف پرسنده رو در گیر و دار بانک مرکزی و کمیسیون برنامه و بودجه و قیمت نفت و طلا و آهن و... گیر می انداختند که بیچاره از سوالش پشیمون بشه. یک عده از وزرا هم که در این هفته اصلا خبری ازشون نبود٬البته اون هم علت داره که عرض می کنم. اما قبل از این که سراغ علت غیبت این عزیزان بریم٬ یه سری به یه سازمانی پر سروصدا از خانواده ی دولت محترم می زنیم که تو این مدت٬کلی جنجال داشت و فراز و نشیب های زیادی رو هم تجربه کرد. از همه مهمتر در این سازمان ٬معاون رئیس جمهور٬ جناب آقای مهندس علی آبادی٬رئیس سازمان تربیت بدنی است. که هر از چند گاهی٬با جملات قصار و حکیمانه شون٬ ورزش کشور رو به سوی تعالی روز افزون سوق می دادند.پس با ایشون شروع می کنیم. جناب علی آبادی در سخنان زیبا شون و در یک حرکت حماسی و شجاعانه فرموده بودند٬ هر کس که ظاهرش مناسب شخصیت ایران نباشه رو شخصا از سطح اول ورزش مملکت حذف خواهند نمود.حاصل این گفتار گوهر بار٬ کوتاه شدن موهای ملی پوشان به ویژه فوتبالی ها بود. ما که آخرش هم نفهمیدیم٬یعنی عقل ناقصمون قد نمی ده که توی یه مملکت با چندیه هزار سال تاریخ ٬در حالی که در تمام نشونه های تاریخیش٬«چه در تخت جمشید و چه در پاسارگاد و نقش رستم و چندین جای دیگه » بر پیکره های تراشیده شده اش٬ مو و ریش بلند و مجعد رو نشانه ی ایرانی بودن پیکره ها می دونند چه جوری می شه که موی بلند بر خلاف شان اون کشور می شه٬ احتمالا جناب علی آبدی و امثال ایشان حافظه ی تاریخی شون کمی ایراد داره٬ چون تا جایی که من می دونم٬ این فکر که موی کوتاه نشانه ی شخصیت است٬ سوغات فرنگ رفته های دوره ی قاجارهِ ٬ آدم هایی که بر اثر تحصیل یا اقامت در کشور هایی مثل فرانسه و انگلیس٬ کلا خود باخته شده و اصالت شون رو از یاد برده اند.حاصل این علم اندوزی شون هم چیزی جز٬کلاه فرنگی٬موی کوتاه٬تعلیمی ٬ سفسته و نفاق نبود. حالا کلاه فرنگی و تعلیمی شون ور افتاده٬ اما موی کوتاه و خود باختگی فرهنگی شون تو وجود بعضی ها کلی ریشه دونده٬تا جایی که موی بلند رو مغاییر شخصیت کشور معرفی می کنند. البته ایشون در عرصه ی مدیریت یک شاهکار محصوب می شند. برای مثال ایشون معنی مدیریت و نگرش کلان به مجموعه رو کاملا درک کردند٬ از همین رو در باره ی نتیجه ی تک تک بازی ها سعی کی کنند نظر بدند و ... در باره ی کارنامه ی یک ساله شون هم فی المثل اشاره به فدراسیون فوتبال که در یک پس رفت واضح٬ امروز داره با مربی ایرانی و سیستم ۳ـ۵ـ۲ بازی می کنه٬ کافیه. همون طوری که قبلا هم عرض کردم٬ یه سری از وزرای محترم هم اصلا خبری ازشون نبود. مثلا وزیر امور خارجه٬ آخه اگه طفلکی می یومد٬مجبور بود از رفتن پرونده ی هسته ای به شورای امنیت بگه و این که تمام حساب هایی که روی چین و روسیه کرده بودند٬ غلط از آب در اومد و... بعضی از وزرای عزیز هم که کلی شانس آوردند که برای گرامی داشت دولت٬هفته در نظر گرفته شد٬آخه اگه به جای هفته ی دولت٬دهه ی دولت باب می شد٬ این بندگان خدا مجبور بودند٬سقوط هواپیمای مجهز توپلوف در فرود گاه هاشمی نژاد رو هم به آمار درخشان مرگ در اثر حمل و نقل در این کشور اضافه کنند٬ حتما از آمار وحشتناک مرگ بر اثر حوادث جاده ای در ایران با خبرین!!!و قطعا سابقه ی درخشان وزیر محترم راه رو به خاطر دارین. فعلا از خیر بقیه ی اعضای هیئت محترم دولت می گذریم. چون هم سخن به درازا کشید و هم این که مطمئنا همین اندک اشاره هم می تونه منظور رو برسونه. اما مخلص کلوم این که : امسال هم هفته ی دولت گذشت.بار هجمه ی تبلیغاتی این دولت رو هم فعالیت های دولت قبلی به دوش کشید. همون دولتی که این روز ها دولت مرداش مدام در حال بالا و پایین رفتن از پله های دیوان محاسبات اند. یا این که همه اش به کمیته های تحقیق و بررسی مجلس احضار می شند. اون هم در حالی که هیچ سمت اجرایی ندارند و امکان هر نوع دسترسی به مدارک سازمان سابقشون رو هم ازشون سلب شده. حالا قضاوت در باره ی کلمه ی زیبای عدالت با شما اما امیدواریم سال آینده ٬از پیشرفت پروژه های این دولت٬خبری داشته باشیم. یا حق سلام خیلی وقت پیش نمی دونم کجا خوندم که از قول یکی از متفکرین مسیحی که نامش یادم نیست در باره ی مولا چنین گفته بود. علی همچوت اقیانوسی است که طوفان حوادث قادر نیست در آن حتی موجی کوچک ایجاد کند. اما من قطره اشکی را می شناسم ٬که می تواند این اقیانوس را به تلاتم در آورد و آن اشک کودک یتیمی است که به ناحق بر گونه اش لغزیذه. آری هموست که می تواندچنین دنیا را به تحسین وادارد ... چرا که او حقیقتی است بر گونه ی اساطیر !! ولادت بزرگترین روح بشری و روز پدر مبارک .......... ای کاش تاریخ و عالم تمام قدرت و همت خود را جمع می کردند تا شاید بتوانند همچون اویی را دوباره در خود ببینند!! راستی این روز ها واسه من هم دعا کنین آخه با یکی از بهترین دوستام ٬ میونمون شکر آب شده..... امروز یه مناسبت دیگه هم داره . روز خبر نگار اما در بزرگداشت این روز بهتره که به جای هرسخن و کلام دل خوش کنکی سکوت کنم و افسوس بخورم به امید روزی که خبر نگار هم ... امروز دو تا اتفاق جالب افتاد. اول این که دو تا از بهترین یاران و دوستان دعوت مرا برای همکاری با ایرانی پذیرفتند و از این به بعد با مطالب زیباشون ما رو بهره مند می کنند. شهر زاد و تنهایی من خوش اومدین . این گل رو به پیشگاه قدم های استوار و مهربانتان تقدیم می کنم. دوم این که من هم امروز دعوت گروه بزرگ میعادگاه رو پذیرفتم و از این به بعد با این گروه هم کاری می کنم. البته بلاگ ایرانی به قوت خود باقیست. و ما همچنان میهمان دیده ی مهربانتان هستم. یادش گرامی آنچه که در زیر می خوانید یکی از دست نوشته های قدیمی منه . فعلا مدتی رو مهمونتونه تا من امتحانات رو به سلامت بگذرونم . قول میدم که بعدش با مطالب کوتاهتر و جذابتری در خدمتتون باشم . خیال دارم قالب وب رو هم عوض کنم اما این هم وعده ی سر خرمنه . پس تا ۸۵.۴.۸ درود و دوصد بدرود.











۳.چطور میشه یه کلمه ی ساده نه بهتر بگم یه جمله ی ساده عزیز ترینت رو اونقدر برنوجنه که این جمله رنجوند:گمون نکنم اونقدا هم پول دار باشه!
« ما در صحنه ی زندگی٬خویشتن را با واقعیتی قدیمی تر از خود مواجه می بینیم که باید در مقابل آن سر خم کنیم.آدم آنچه دلش می خواهد بشد٬نمی شود!»




اما بخوانید نقل قول عباس فرمان رو از این ماجرا:
همه دارن می دوون٬آخرش هم عقبیم!
تقریبا می شه گفت اولین اداره ای بود که بی خودی آدم و نمی دووندن و برخورد بیسار متین و متشخصی با ارباب رجوع داشتن!
٬و در همین حال زل زده بود به رادیوی ترانزیستوری قدیمی روی میزش
!من که هرچی رو میزش رو نگاه کردم به جز پانچ و منگنه و دفتر دستک چیزی ندیدم
!
و آخرین اتفاق هم این که:من یه فرصت مطالعاتی یک ماهه رو بردم٬ البته تو همین ایران و تو همین شهر خودم٬اما کار سنگین و جالبیه اگه تو این یک ماه به نتیجه ی مطلوبی برسم فرصت همچنان تمدید خواهد شد٬برام دعا کنین لطفا!





خدایش بیامرزد!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()



![]()





خوب حق هم داری این یه رمزه بین من و خدا و یکی دیگه! دهه اگه می خواستم واضح بگم که کار به رمز و کد کذاری نمی کشید که!
)![]()
!
!![]()
!
. با دیدن عکس ها و شعار ها ناخود آگاه این حس بهم دست می ده که نکنه گروه حرفه ای متخصصین تبلیغاتی پرزیدنت٬ گزرشون به این طرف هام افتاده
. امروز یه دفترچه ی تبلیغاتی بین مهمانان دانشگاه پخش می شد که من نمونه اش رو چند ماه پیش دیدم ( چی کار داری کجا
! بله می دونم خیلی خفنم
). وقتی اون رو خوندم٬ یه لحظه فکر کردم این دفترچه مربوط به معرفی دانشگاه کمبریج یا تهایتا هاروارد ه![]()
!
. و باز این ماییم که می دونیم ظرفیت سلف و تریا و کتابخونه ی دانشگاه بی اقراق با اندازه ی یک سوم دانشجو های اونه
. و این که از اون دستگاه های خوش رنگ و رو و پیچیده ی توی عکس های آزمایشگاه ها و کارگاه ها فقط ۲۵٪ درست کار می کنند و به درد می خورند
! و ...
! انتخاب واحد اینترنتی٬ سایت ویژه٬ کارت ژتون الکترونیکی و ... باعث تعجب همه شده
!![]()
!
٬ پچ پچ بچه ها مبنی بر حضور بازرسین سازمان مرکزی و قطع عمدی برق برای دو دره کردن آن ها بود
. وگر نه باور این که این ساختمان٬ برق اضطراری ندارد یه نمه مشکله
!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اون هم خیلی شدید. عاشق کسی که خیلی از من بهتره و من واسه بدست آوردنش خیلی تلاش کردم. و تازه فهمیدم خدا سر آفرینش اون بود که خیلی خسته شد و مجبور شد تا ۴ سال استراحت کنه و بعدش من رو بیافرینه .
اما عزیزانی که این بند رو می خونند لطفا در دیدار های رو به رو جریان رو فراموش کنند.![]()

![]()
![]()

اما از یه چیز مطمئنم که اگر هم بهبودی در کار باشه، با دستان من و تو خواهد بود. پس بیایید از این انفعال خارج بشیم.


نمی دونم من حق دارم که این حرف رو بزنم یا نه !!!
![]()



