تبليغاتX
ایرانی

ایرانی

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست

سلام

جشن سبز ۱۳ آبان رو به همه تبریک میگم

ما بیشماریم!

13 آبان

يا حق

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:22 توسط وحید رضا| |
براي علي اصغر

سلام مرد جوان٬شايدم پير!

اولا من پسرم٬اسم كامل و مشخصات سه جلي ام رو هم مي توني تو بلاگم بخوني٬پس مثل آدمايي نيستم كه قايم ميشن و شعار مي دن.

ثانيا٬من بچه ي يه شهرستان كوچيكم نزديك مرقد آقا امام هشتم ام ٬بچه پولدار و شمال شهري هم نيستم و بنا بر مقتضيات كارم ام و زندگي در شهرستان٬ با روستا هاي زيادي در ارتباط ام و از نزديك به روستا هاي خيلي خيلي زيادي در سراسر ايران سر زدم و مي زنم. از اوضاع و احوال روستايي ها هم خوب خوب خبر دارم.

اما جنبش سبز:

ببين مرد جوان ما خواستار رئيس جمهور خاصي نيستيم.

تمام تكاپو و تلاش ما براي بدست آوردن يك سري حداقل هاي اجتماعي٬رفاهي و مدني است

مثلا ما خواهان حضور فعال و پر رنگ زنان در جامعه هستيم٬حتما قبول داري كه اگه جنبش سبزي نبود هيچ وقت وزير زني هم در كابينه نبود!

ما خواهان دولتي قدرتمنديم كه توان كنترل اوضاع مملكت رو از نظر امنيتي داشته باشه. ما از اتفاقاتي كه در زاهدان افتاد و مي افته نگران و خشمگينيم و به جناب احمدي نژاد و هواخواهانش توصيه مي كنيم كه به جاي قلع و قم كردن مردم و جوانان و معترضين٬ سراغ اشراري بروند كه حوادثي مانند مسجد امام علي (ع) رو آفريدند.

ما خواهان آزادي بيان٬تضارب آراء٬ فعاليت حزبي و سازماني هستيم و بهتره جناب دكتر به جاي بستن روزنامه ها و پلمپ كردن دفاتر احزاب و بازداشت شخصيت هاي سياسي و استفاده ي ابزاري از مقدسات فضاي باز سياسي رو ترويج بدن و آزادي بيان رو پامال نكنن.

ما خواهان وضع معيشت مناسب هستيم٬ پس بهتره به جاي توضيع فقر (گرفتن ثروت از ثروتمندان و اعطاء اون ‹‹ تازه اگر واقعا اعطايي هم باشه ›› به فقرا و از بين بردن امنيت سرمايه گذاري) شرايط مناسب رو براي سرمايه گذاري و امنيت كافي رو براي سرمايه داران فراهم كنند و با وضع و اجراي قوانين مناسب٬ بستر رو براي سرمايه گذاري مولد و اشتغال زايي فراهم نمونده و موجب بهبود اين بلبشو در معاش ايراني ها شوند.

ما خواهان حرمت و كرامت انساني هستيم٬پس بهتره به جاي خس و خاشاك ناميدن مردم حرف امام راحل رو به ياد بيارين كه به خدمت گذاري اين مردم افتخار مي كرد.

تا روزي كه ساختار هاي مدني٬سياسي٬اقتصادي و فرهنگي اين جامعه به نحوي اصلاح نشوند كه به ايراني بودن خود بباليم و در سطح مناسبي از رفاه قرار نداشته باشيم٬ ما معترضيم و ما بيشماريم. از زماني كه يقين داشته باشيم اين ساختار ها به سمت اصلاحات بنيادين و صحيح پيش مي روند مسلما ما نيز همانند هر ايراني ديگر همراه و همكار و همدم خواهيم بود.

بجاي كشتار و بازداشت و تحديد ما به حرف هاي كارشناسانه ي نخبگان دلسوز ايران گوش فرا داده و عمل كنيد.

به شما هم توصيه مي كنم كمي اطلاعاتت رو بيشتر كني و با نگاهي صحيح و باز به دنياي اطرافت بنگري

به اميد ظهور منجي

يا حق

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:55 توسط وحید رضا| |
سلام

کلا شرحی لازم نداره اونچه که می بینین

فقط یادمون باشه که رسانه خودمونیم و وظیفمون اطلاع رسانیه:

13 آبان

13 آبان

 

13 آبان

 

13 آبان

 

13 آبان

 

13 آبان

 

 

13 بان

 

13 آبان

 

13 آبان

 

13 آبان

به اميد حضوري سبز و پر رنگ براي تغيير

يا حق

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:22 توسط وحید رضا| |
سلام

مشكاتيان

امروز صبح جامعه ي موسيقي ايران٬ آهنگساز و شيرين نواز خود را راهی دیار نیشابور کرد تا در کنار حکیم عمر خیام برای همیشه آرام گیرد.

اين روز ها خيلي ها از استاد مشكاتيان سخن مي گن٬خيلي جا ها از سن كم استاد و زود از دست رفتن ايشان افسوس مي خورن٬ اما من مي خوام افسوس بزرگتري رو به ياد همه بيارم.

مشكاتيان هم مثل خيلي از بزرگان ديگه نظيز شجريان٬كيوان ساكت٬ حميد متبسم٬ محسن نامجو٬حاج قربان سليماني و ... مولود استان زر خيز و هنر پرور خراسان بزرگ بود.

استاني كه بسياري از اهالي فرهنگ و هنر به ويژه موسيقي دانان و خنياگران٬در پرتو ذوق و هنر پروري آن رشد و نمو پيدا كردند. تا آنجا كه زماني اين ديار كهن از قطب هاي موسيقي كشور محسوب مي شد.

اما امروز به لطف برخي مسئولين كه تعداد اندك و قدرتي بسيار دارند ٬ مي توان به جرات گفت ريشه ي موسيقي سنتي و موسيقي مقامي ما در ديار خورشيد خشكانده شده.

جالب است بدانيد به لطف همين عزيزان سال هاست هيچ كنسرتي در مشهد برگزار نشده و مردم اين شهر هيچ تماس مستقم و ملموسي با موسيقي ندارند.

مرگ حاج قربان و مشكاتيان ما را به فكر فرو مي برد كه چرا ديگر خراسان٬فرهيختگاني از اين سنخ ندارد تا اميدي به جايگزيني اين اسطوره هاي دنياي نوا داشته باشيم؟!

موسيقي در ديار خورشيد به فراموشي سپرده شده است!

يا حق

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:44 توسط وحید رضا| |
سلام

چه فکر می کنی...

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست ٬

که سرو راست هم در او٬ شکسته می نمایدش

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ٬

که راه بسته می نمایدش!

زمان بی کرانه را٬

تو با شمار گام عمر ما مسنج.

به پای او دمیست

این درنگ درد و رنج

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند٬

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش!!!!


پ ن:

۱.امروز شنفتم دفتر حزب اعتماد ملی و دفتر کار مهدی کروبی پلمپ شدند٬ الویری و دستگیر کردن و...

۲.تو کابینه ی نهم دو تا چهره به نسبت شاحص تر بودند ( فتاح و لنکرانی ) ئ کابینه ی دهم خبری از اون ها هم نیست!

شتر گاو پلنگی شده مثال زدنی!

۳. این روز ها در گیر پیچ و مهره بازیی شدم خواندنی و شنفتنی!

۴.اگه این شبا حالتون٬ حالی به حالی شد اول برای هدایت هممون به راه راست دعا کنین٬ بعد برین سراغ سلامتی و اولاد صالح و گشادگی رزق و ...

یا حق

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:23 توسط وحید رضا| |
آقای خبرنگار

برای خبرنگاری که مرد من است.

ما خودمان خانه داریم. ما یعنی من  و تو.خانه کوچک من و آقای عکاس که حالا سه ساله شده است عمر مشترک خانه دار شدنشان.

خانه من و آقای عکاس اما حالا ماه هاست که متروکه ای است از سکوت و سکوت و سکوت.

که حالا به یمن اسم ها و رسم ها که هر روز رنگ عوض می کنند تو امروز عامل به کودتای مخملینی و در  زندان اوین( که امیدوارم باشی) و همکارانت در آن ساختمان شیک چسبیده به مسجد الغدیر لابد شیرینی روز خبرنگار را می خورند و امیدوارم یادشان نرود که صندلی تو چسبیده به پنجره طبقه دوم بود و نخ به نخ سیگار بود که توی آن بالکن سه متری خاکستر می شد و نگاه های تو و بلوار میرداماد و آدم ها و........................

حالا فاصله هجده تیر تا هفده مرداد فاصله همه زندگی من شده است تا مرگ  انگار که نفس نفس هوای داغ و سربی این شهر ویران را به سینه داده ام و فاصله میدان هفت تیر تا خانه ات را به اندازه همه تنهایی هایت بغض بوده ام و اشک و دیگر حتی به خواب هایم هم اعتماد ندارم.

روزهای اول بعد از بازداشتت به زمین و زمان اعتمادداشتم که به هر دری زدم تا خبری بشود از تو و برای داشتن نشانه ای از تو از نوشتن نامه به خبرنگاران بدون مرز و سازمان ملل و سازمان حمایت از حقوق بشر شروع کردم و کار به جایی رسید که دژبان های دم در بازداشتگاه اوین می دانستند که تا من را می بینند باید بگویند حالت خوب است و امروز و فردا آزاد می شوی و امروز و فردا حالا یک ماه شده است و خبری از آزادی تو نیست.

حالا یک ماه گذشته است و دیگر حتی به چشم هایم هم اعتماد نمی کنم. باور می کنی اگر بگویم دیگر روی زنگ زدن به مادرت را هم ندارم که بگوید از تو چه خبر و من چه دارم که بگویم جز بی خبری جز مشتی شایعه که نشیدنشان حدالقل آرامش دارد که شنیدنشان همان را هم از پیرزن از همه جا بی خبر دریغ می کند.

من کاری به دروغ ها ندارم. کاری به اعتراف ها ندارم. کاری ندارم که چشم های کور شده بعضی همین زندگی پر از تنهایی تو را هم تاب نیاورد. کاری ندارم  که روزی تو را عکاس رییس جمهور می شناختند و امروز حامی انقلابی که می گویند برکناری این نظام را می خواسته. من همان مردی را می خواهم که همه زندگی اش عکس هایش بود و آن تنهایی دلگیر واحد ۹ خانه پشت پارک بهجت آباد را.

جدا از قواعد و قوانین کثیف این آدم ها

جدا از اعتراف هایی که راست یا دروغ از تو گرفته اند

جدا از انقلاب و کودتا

کسی اینجا تا پای جان هوایت را دارد.

..................................................................................................................

۱. ایرانی خانه برادر من است که خواهر را یک امروز به مهمان سر خانه بودن پذیرفته.

۲. من آدم سیاسی هستم یا نیستم زیاد فرقی نمی کند سه سال پیش با قلبم پا پیش گذاشتم و حالا هم با قلبم ایستاده ام تا آزادی اش را ببینم.

۳. این وسط فقط من می دانم که برادرم( وحید) میانه اش با آقای عکاس چه طور است و در زدن سایه اش با تیر( که امیدوارم سایه ای از آن مرد هنوز باقی باشد) چه تبحری دارد و با این حال نه نگفت در جواب خواهش خواهرش که دیگر خانه ای جز خانه برادر را امن نمی دانست.

روز خبرنگار مبارک.

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:35 توسط وحید رضا| |
سلام

اومدم در باره ی محمد علی ابطحی حرفی بزنم اما دیدم خیلی ها نوشتن

پس فقط ترجیه دادم بخونم نوشته های دیگران رو

شما رو هم دعوت میکنم بخونین٬قضاوت با خودتون:

۱. با "فهیم" و "مودب" و "بازجو" یک جمله بساز!

۲. فاصله اعترافات ابطحی و عطریان فر با اتهامات

۳. کشف جدید روزنامه جوان درباره ابطحی

۴. محمد علی ابطحی با خانواده‌اش دیدار کرد

۵. همسر ابطحی: "اوج بی وجدانی را دیددیم

۶. بیانیه جبهه مشارکت در خصوص دادگاه

۷. انتقاد کروبی از دادگاه اعترافات

۸. دیدگاه مراجع،حقوقدانان،احزاب و فعالان سیاسی در باره ی دادگاه کودتای مخملی

۹. و ...

یا حق

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:49 توسط وحید رضا| |
سلام

این شعر رو یه عزیز برام میل زد اگر نه بیشتر نثری ام تا نظمی!

 

شاید این روزها خیلی شعر به کار نیاد اما مطمئنم که به این زودی ها خبری از هوای تازه نخواهد بود٬حتی یه قلپ:

 

لَختی سکوت شهر را فرا گرفته

نفس ها حبس در سینه مانده

و آسمان یک دست سیاه است

زردی بر بهار چیره گشته

و درختان

              آغوش از پرستو ها گرفتند

مسیحی نیست!

اما

       صلیبش را

هنوزم بر سر دیوار می کوبند

تا

     رد پای با تو بودن را

با چهره ای آغشته تبسم و خشم

و چشمانی حریص و آشفته

پاک کنند

مبادا

کسی نام تو را

در آواز سینه دیگری بشنود

*

آرام باش

و عشق را رعایت کن

تو

تنها جرمت

خوب بودن است

شک نکن

یک روز

در برابرت زانو خواهند زد


پی نوشت:

۱.راستی مجید سعیدی رو گرفتن٬ساتیار امامی هم گم و گوره و معلوم نیست اصلا مرده است یا زنده.

۲.برای خیلی ها احضاریه فرستادن٬خیلی ها رو شبونه گرفتن و خیلی ها هم رفتن تو سوراخ موش.

نمی دونم نبودن من برای دوستان کدم تعبیر رو ایجاد کرده اما از نظرم همهشون یکی اند٬از یه نوع٬از یه سنخ.

هر چند که نزدیکتر ها و مودب تر ها شون احتمالا می دونم چرا کمرنگ ترک ام.

۳.انتظار پاکسازی رو داشتیم اما نه به این زودی

کلا گویا باید عادت کرد به شگفت زده شدن توسط دولت کریمه ی عمو محمود

یا حق

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:4 توسط وحید رضا| |
سلام

این همه حقیقت است که ما کوه طاقت ایم

باور کنید تشنه ی بوی صداقت ایم

ایم چشم خیس عاطفه گفتم صبور باش

تا عاشقیم در گذر سنگ تهمت ایم

اخرين عكسم در مجموعه ي تغيير خواه مشروطه نيوز

تلاش سه ماهه و شبانه روزیمان برای تغییر خواهی به ناکجا آبادی انجامید که حتی بزرگترین تحلیلگران سیاسی هم به خواب نیمه شبشان نمی دیدند.

توجیه این ماجرا بی فایده است٬دلایلش هم اکنون بی اهمیت چرا که دیگر سیاست در ایران بی معنی است.

ترجیه می دهم نقش ایوان را رها کنم و چون زورم به اصلاح پایبست ویران (اصول دموکراسی٬کار حذبی٬كارشناسی و...) این خانه نمی رسد دندان کرم خورده ی سیاست را دور بیندازم تا آن روز که بتوان در وراي اين كودتاي زيبا سخني را با اتكا به آزادي بيان سر داد.

نگران لحظه لحظه ی ثانیه هایی ام که در دولت دهم (که شاید با یازدهم و دوازدهم و سیزدهم و ... هم یکی شود) می گذرند.

نگران رئیس جمهور منتصبی ام که خود را رئیس جمهور عده ای از مردم می داند و مردم را به خودی و غیر خودی تقسیم می کند.

به قول عباس عبدي:وضعیت پیش آمده در شرایط کنونی به بازی صفر و یک تبدیل شده است، وضعیتی دو قطبی که هرچه از دل آن بیرون آید، بهبود شرایط نخواهد بود.

حتي تحليل گران بزرگي چون عبدي هم از پس تحليل مهندسي ناصواب پيش آمده بر نيامدند و بدتر از همه انكه توان تحليل شرايط موجود و ارائه ي راه كار را هم ندارند.

بگذريم كين نيز بگذرد

يا حق

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:2 توسط وحید رضا| |
سلام

فيس بوك

دولت مهر ورز جناب احمدی نژاد مرحمت فرمودند و ملت شریف و از شر بلای خانمان سوز فیس بوک راحت کردند

ما باید از عمو محمود تشکر کنیم که به فکر صلاح و مصلحت ما هستند!!!!


پ.ن

۱.انتخابات خیلی خاص شده و رقابت بین کروبی و موسوی بسیار تنگانتگ پيش مي رود!

۲.به قول سرمه :هيچ دوست داشتني تاب نمي آورد فاصله را!!!!

یا حق

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 4:48 توسط وحید رضا| |

سلام

كي مي دونه كدوميكي شجاع تر اند؟

اونايي كه خود كشي مي كنن از دست مشكلات يا اونهايي كه خودكشي نمي كنن از دست مشكلات؟
يعني مي خوام بگم اين كه آدم خودش و با مرگ يعني هولناك ترين واقعه ي زندگي بشري مواجه كنه شجاعانه تره يا اينكه براي فرار و هراس از مرگ سراغ تحمل مشكلاتي بره كه راه حلي ندارند وحتي راهي براي جبران!

مي دونين به نظر من اونهايي كه خود كشي مي كنن دو دستن:

دسته ي اول آدم هايي شجاع و با غيرتي اند كه حاضر نيستن در هر شرايـطي زندگي كنن و حاضرن براي پايان دادن به ننگ زنده بودن با مرگ مواجه بشن

دسته ي دوم آدم هايي شجاع اما تنبل اند! اونهايي كه مي تونن اما تنبلي شون مي ياد اوضاع و عوض كنن ولي بازم اونقدر شجاع هستن كه مرگ و در آغوش بكشن.

البته منظورم از خودكشي لوس بازي هايي نيست كه امروز مد شده ها! جوون جينگوله مي ره يه مشت قرص مي ريزه تو حلقش بعدم مي ياد تو حال جلو ننه و باباش ولو ميشه و خلاصه هر خري نيگاش كنه از يخ شدنش و رنگ مثل كچش مي فهمه يه مرگشه و مي بردش دكتر و با يه شستشو ي معده همه چي حل ميشه! يا فلان باباي معتاد ميره رگ دستش و مي زنه و اونقدر خون دور و بر مي ريزه تا باز يكي مثلا نجاتش بده و...

 منظورم از خودكشي يه چيزيه مثل اوني كه فرهاد جعفري ميگه ؛ همون جريان استخر و دستبند ديگه البته چنتا راه هم خودم سراغ دارم كه الان نمي تونم بگم!

آخه الان اگه لو بدم ديگه نمي تونم به خاطرشون مالبرو ي پايه بلند بگيرم كه!

دوس دارم نظزتون و بدونم

يا حق

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:8 توسط وحید رضا| |
سلام

گويند فرزند راهم من

جاده هاي سرد،تاريك/جاده هاي گرم،روشن/جاده هاي خيس،نمور/جاده هاي خشك،سوزان.

اما فرزند گذارم

گزشتن و دل كندن تقدير ناخواسته ي لحظات من اند


این روز ها بیشتر از هر زمان دیگه ای زمانم رو تو جاده ها از دست می دم

تقریبا مارکوپلو بودنم هم داره حال به هم زن میشه

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:14 توسط وحید رضا| |
سلام

رود رونده سینه و سر می زند به سنگ

یعنی بیا که ره بگشاییم و بگـــــــــذریم

یا حق

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:59 توسط وحید رضا| |
سلام

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

...


پ.ن

۱.یه روز برای نـــــــــــــدا کامنت گذاشتم که اگه میر حسین بیاد معادله ی خیلی خیلی پیچیده ی انتخابات دور دهم یه شبه ساده و قابل حل میشه.

رفتن سید گام اول این ساده شدنه.

۲.امیدوارم سال پر امیدی رو شروع کنین

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:58 توسط وحید رضا| |
سلام

شهاب سنگ

 

امیر علی هنگام عبور ستاره ی دنباله دار متولد شده و موجودی دست نیافتنی و فراری است.

متعلق به کسی نیست٬هیچکس.

جایی دیگر ـــــ گلی ترقی

                                       (بـــــــــــــــــــــــــــــــــدون شرح)

 

یا حق

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:11 توسط وحید رضا| |
سلام

الترا لایت

تلخ و ملس

همچون رژلب های خشکیده ات بر پایه ی الترا لایتی که هیچگاه نفهمیدم تفاوت بلند و کوتاه اش را در دوره ی کنت بازی و silver 4 دوستی

راست می گفتی٬تو مرا الترا کش کردی٬تا من هم به زمره ی آنهایی بپیوندم که بیرونشان یکی است و درونشان هزار و یکی٬نه آنکه بگویم مزور اند و هزارچهره و ریا کار نه٬طفکی اند بیشتر.

آنقدر صاف و ساده و یکرنگ که به امید آنکه از این یک رنگی در آیند خطی و خشی آریه٬خود می اندازند با ژست هایشان بر زلال وجودشان.

بعضی هاشان چنان غد می شوند که با موجودی صفر ریال هم می توان گیر سه پیچ داد که حساب می کنم پول شام را (چون غیر ممکن است بگذارند).

بعضی هاشان چنان لوس که با یک کلام مسخره فال می گیرند و با یک تلفن یا تک زنگ به هم می ریزند و بعضی هاشان...

راستی چرا نمی توانم خش آریه ی تو را ببینم؟شاید٬باید وسیه ای نوک تیز تر از مرد مابی یا غر زدن پیدا کرد تا بتوان خشی ساخت بر این درخشش.

اما چه خش دار٬چه صاف تو هم الترایی هستی.نه برای کام های سنگین یا لذت وافری که از بیرون دادن اولین پک می توان در چشمان نیمه باز و تنگ شده ات به وضوح خواند٬نه. برای آنکه تو هم فهمیدی الترا چه طعمی دارد.

آنها که نمی شناسندش می گویند تند است٬تلخ است٬سبک است٬ سنگین است٬ مضر است٬مفید است و صد ها است مسخره ی دیگر.

اما التراباز ها خوب می دانند که الترا هم طفلکی است٬غمگین است٬محزون است٬چنان که از نخ سوم و چهارم به بعد٬بی نعشگی و مستی٬خلسه ای به تو می بخشد٬آنقدر گرم و مرطوب که می توانی تمام تنهایی ها و غم ها و دلتنگی های را در آن گریه کنی.

آره تو هم الترایی هستی.

تقدیم به مهمان نوازی هایت!

                              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نا مربوط جات:

۱.سید هم آمد٬کمی هم زود تر اعلام کرد آمدنش را.به هر حال معادله ی انتخابات (اگر اتصابات نشود) بی شک عجیب ترین معادله ی این ۳۰ سال شد با آمدن سید.

۲.پیشنهاد بی شرمانه رو دیدین؟ به نظر شما خود فروشی ۴۰۰ میلیون تومانی چه طعمی داره؟

یا حق

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:34 توسط وحید رضا| |
سلام

سفر

به خیر گذشت امتحانات!

خیلی ها امید وارند شب ۲۲ بهمن٬مثل جریان دانشگاه شریف و ... نشه و این بار دیگه شایعه ی کاندیداتوری سید حقیقت پیدا کنه!

شیخ هم که نا فرم مشغوله گویا!

ما هم که عظم سفر کردیم٬به دیار پر از دود و کثافت کودکی هایی که پر رنگ ترین خاطره اش آژیر قرمز حمله ی هوایی است!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9:29 توسط وحید رضا| |
سلام

صدای مرا از جمهوریه دیکتاتوریه خلقِ اسلامیه خودمختار مستعمره ی قوچــــــــــــــــــــــــــان می شنوید.

فصل امتحاناته و همه چي تعطيل!

اما تو اين تعطيلات هم صداي رساي جنايات غزه به گوش ما هم ميرسه!

لطيفي مي گفت؛اين محصولي است كه  از بذر سياست هاي  آتشين عمو محمود درو مي شود،اين روز ها!

خدا به مسلمين غيرت عنايت فرمايد!

يا حق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:14 توسط وحید رضا| |
سلام

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبـودم که تـو در دلم نشستی

...

یا حق

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:53 توسط وحید رضا| |
سلام

              دلشوره ای دهشتناک دهکده ی جانم را شخم می زند!

 یا حق

بعدا نوشت:

این پست جواد خان رو از دست ندید:

شب یلدا

بازم یا حق

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:26 توسط وحید رضا| |

سلام

سوگواران خموش

ایران هنگام کار است برخیــز و ببــین ایــــــــران

بختت در انتظار اسـت از پـا منشــین ایـــــــــران

از جور فراوان هر گــوشه شــــــــــوری به پاست

خــــون ها شده پامــال آزادی اش خون بهاست

خـــــــــــــــدا ز درد و غـــــم رهــــانــــد مــــــــارا

خـــــــــــــــدا بـــه کــــــــام دل رسانــــــد مـــــارا

دور جهــــــــان نگـــــــــــر کــه چه با ما خــــواهد

حب وطـــن نگـــــر کــــه چـــه غوغا خواهـد کـرد

آه چـــه محنت ها کــــه کشــــــــیــدی ایـــــــران

آه به کام دل نرسیدی ایران جز غم ندیدی ایـران

تاکـــــــــی بـــــه دل جوابی نکنم به عادت پیـران

جامـی بده به یــاد وطنـــــــم سلامت ایــــــــــران

وقتی به  آخرین آلبوم هنرمندای به نام موسیقی نگاه می کنم می بینم تو تمامشون شعری با موضوع ایران و با مضمون امیدواری برای بهبودی اوضاع وجود داره (برای نمونه وطنم ایران گروه شیدا به سر پرستی استاد لطفی خورشید آرزوی همایون و گروه دستان٬سوگواران خموش علیرضا قربانی و...) انگار همه از این اوضاع دیگه خسته شدن.

      هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود...............وا رهد از حد و جهان بی حد و اندازه شود

شعر بالا مال آلبوم سوگواران خموش آقای قربانی به آهنگ سازی پژمان طاهری است که در دستگاه همایوون توسط گروه ایرانی اجرا شده.

به نظرم بسیار با حال و هوای این روز های مملکت جوره و اهنگ ساز جوان و هنرمندش کاری کرده کارستان!

                              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

۱.یه مدتی است بنا به دلایلی رفتم تو نخ وام های دو هزار ده شاهی ای (منظوره وام های زیر ۱۰ میلیون تومان) که معمولا گره از کار روز مره ی مردم وا می کرد و دولت مهر ورزمون برای اینکه جلوی رانت ها رو بگیره جلوشون و بست.

مهمترین چیزی که به نظرم رسید گرمی بازار رباه خوار ها بود.

این روز ها تو بنگاه های این مملکت اسلامی خبر از صدی ۴٬۵و حتی ۷ هم میشه!

عجب عدالتی و عجب مهری داشته این تصمیم های هر دم بیل پرزیدنت!

۲.تبریک روز دانشجو و تسلیت برای ۱۵ آذر روز سقوط C130

۳.سرما خوردگی تپلی گرفتم و چند روزیه که پیچ شدم به تخت

۴.کاخ چهار ساله ی روابط عاطفیم هم که مدت ها بود صدای موریانه ها رو توش می شنیدم رسما فرو ریخت!

یا حق

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:32 توسط وحید رضا| |
سلام

شهروند امروز

برادشت اول: کامنت ندا رو می خونم امام با خوش خیالیه آمیخته با حماقت٬فکر می کنم شوخیه!

برداشت دوم: جلوی دکه سراغ شهروند و می گیرم.جوون هم سن و سال خودم که داره هایبای می خوره٬با چشای گشاد و مو های بور میگه« ملت تا فهمیدن شماره ی آخرشه رو هوا بردنش»!به ساعتم نگاه می کنم٬ ساعت ۱۲ ظهر یکشنبه است!

برداشت سوم: آخر شب تو جاده یه عزیز اس ام اس میده که محسن ارمین و تو اورژانس پارس دیده! دیگه دلم طاقت نمی یاره٬بدون توجه به اینکه ساعت ۱ نصفه شب٬به محمد زنگ می زنم. یه کمی بهت زده است که چطور اون وقت شب باهاش تماس گرفتم. مطمئنم می کنه که همه ی دوستان حالشون خوبه و به زودی خبر های خوشی هم میرسه!

برداشت آخر: یه نفس عمیق می کشم.

اینم از عدالت محوری دولت مهــــــــــــــــــــــــــــــرورز!

یا حق

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:47 توسط وحید رضا| |
سلام

و خداوند زبان را در کام قرار داد تا پس از آنکه کلامی را ساخت٬مکانی باشد که در آن چرخی بزند و دوباره و چند باره سنجیده شود!

خوبه که عمو محمود سوراخ ها را کور می کنند٬به گمونم باهاس بیشتر مراقب باشیم!

جناب دکتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر هم ظاهرا تشریف بردند از وزارتخانه ی مطبوعه!اصل خبر

به شدت تو خماری اخرین شماره ی شهروندم اما متاسفانه تنها دکه ای که تو این خراب شده (قوچان) شهروند اونم به تعداد انگشت شمار می یاره٬تموم کرده. لطفا اگه کسی آدرس آخرین سر مقاله ی محمد قوچانی عزیز رو داره به ما هم مرحمت کنه

یا حق

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:29 توسط وحید رضا| |
سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم.

حوصله ی مقدمه چینی هم ندارم.

واسه همین ترجیح می دم مثل ورقه ی های کوفتی امتحان که تمام عمر،هم سنگ محک محفوظاتمون بوده،هم علممون و هم آدمیتمون؛سوال های زهر ماری و یکی یکی ردیف کنم پشت هم و تو هم به عنوان خواننده ی ایرانی سه تا راه بیشتر نداری:|.یا اینکه بگی مرتیکه ی گه و پیج و ببندی. ||.یا اینکه یکی یکی به همه شون جواب بدی تو کامنت دونی |||.یا هم هر کاری دوست داری بکنی:

1.چطور میشه به اندازه ی فرهاد جعفری خلاق باشی که پیانو رو بنویسی اما، با وجود همون خلاقیت اونقدر طفلکی(شاید اگه هر کس دیگه ای بود می گفتم اونقدر خر یا مفلوک اما فرهاد و خیلی دوست دارم) باشی که خودت،تو کلاف خودت پیچ و تاب بخوری و یه هو از سوم شخص راوی بیای بشی اول شخص مفرد اونم به واسطه ی پری سیمایی که بچه ی ترشیزه!!!

۲.چطور میشه تو این مملکت به دنیا اومده باشی و نسبتی هم با ناظری ها و پور ناظر ها داشته باشی؛ و آخرش بشی یه مرگی مثل همای؟ می خوام بگه چطور میشه تو اون وسط ها نفهمی که موسیقی کوقتی این مملکت به قول کلهر عزیز باهاس روح شنونده رو لمس کنه نه اونقد رو طبل و دایره و کوزه بکوبی که مثل جاز زن های زنگاری ملت و به هیجان بیاری تا ته کنسرت کوفتیت واست دست بزنن؟! این گفته ها شامل حمید متبسم و همایون خان هم میشه ها!


۳.چطور میشه یه کلمه ی ساده نه بهتر بگم یه جمله ی ساده عزیز ترینت رو اونقدر برنوجنه که این جمله رنجوند:گمون نکنم اونقدا هم پول دار باشه!

۴.چرا همه متعجب اند از چانه زنی های شیخ؟ اصلا به گمونتون اگه شیخ اهل چونه زدن نبود،شیخ می شد وسط معرکه ی اصلاحات؟

۵.چرا هیچ خری نمیره و به سید نمیگه که دلمون واسش شده قد نک سوزن ته گرد هایی که وزیر بهداشتش استفادشون و از ترس انتقال ایدز تو ادارات ممنوع کرد؟

یا حق

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 16:28 توسط وحید رضا| |
سلام

 

۱.متن ابراهیم رها رو تو پویش(کمپینگ) دعوت از خاتمی از دست ندین.

۲.قرار بود عکس پست قبل بدون شرح باشه اما کامنت های دو دوست جدید و عزیز موجب شد که توضیح کوچکی در باره اش بدم:بله ندا و جواد عزیز٬عکس مونتاژ شده است و این رو به راحتی میشه از انعکاس نور چراغ در سر مبارک جناب دکتــــــــــــــــــــــــــــــــر فهمید.

دیگه برداشت از طنز ماجرا و علت انجام این کار با خود شما.

خاتمی

۳.امید وارم به زودی بتونم برداشت هام رو از سخنرانی اخیر سید در حرم اما براتون بذارم.

+۱: این شب ها ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین!

یا حق

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:47 توسط وحید رضا| |
 سلام

بدون شرح

یا حق

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:14 توسط وحید رضا| |
سلام

چارلی چاپلین حرف جالبی می زد:

خوشبختی فاصله ی این بدبختی است تا بدبختی بعدی!!!!

واسمون دعا کنین

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی.....که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

یا حق

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:35 توسط وحید رضا| |
سلام

یه دوتا خبر داغ و توپ

۱.چند شب پیش مهرگان بهم خبر داد که استاد نصیری یه جشنواره با عنوان عکس دسته دوم راه انداخته.

وقتی خوندم بلاگ آقای نصیری رو واقعا از ابتکار و انرژی این جشنواره لذت بردم

اصل خبر:
مسابقه ي عكس دسته دوم

اينم فرم شركت تو مسابقه:

فرم شركت در مسابقه

۲.اما خبر دوم اينكه از ديروز انجمن سينما گران جوان (مركز مشهد) ره آورد سفرشون به يزد رو در نمايش گاهي با عنوان شهر بادگير ها٬در نگار خانه ي ميرك به نمايش گذاشتن.

ديدنش قطعا خالي از لطف نيست.

يا حق

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:26 توسط وحید رضا| |
سلام

یه سوال؟

۱۱۰۰ شما رو یاد چی میندازه؟
چی؟

خوب آره میشه یه جور هایی آدم یاد بزرگترین طلبه ی شرکت مخابرات تو بورس بیفته٬اما منظور من شرکت نوکیا نبود!

1100

چی؟ چراغ قوه؟!! این دیگه از وان حرف ها بود ها!

بعله میدونم که به اون گوشی نوکیا ۱۱چراغ هم می گفتند٬اما من که گفتم منظورم نوکیا نیست!

چی؟ یاد یاماها می یفتی؟!!!!!!!!!!!!

ای مرفه بی درد! حتما تو هم آقازاده باید باشی!

یاماها

نه منظورم یاماها ی۱۱۰۰سی سی نیست٬بعدشم مگه نمیدونی تو این مملکت گل و بلبل داشتن متور سیکلت ۱۰۰۰ ممنوعه٬چه برسه به ۱۱۰۰!

باشه یه راهنمایی.

به عکس زیر نگاه کن:

شاهنامه

نه منظورم مینیاتور هم نیست!

نه بابا جان استاد فرشچیان رو هم نمیگم!

تازه اش هم این که کار استاد فرشچیان نیست!!!!

ای بابا! استکبار جهانی دیگه کدوم خره!کلافه می کنی آدم رو ها!

چی؟ جنگ رستم و دیو سفید تو رو یاد سخنرانی رئیس جمهور تو سازمان ملل انداخت؟!!!

آهان چون دکتر!احمدی نژاد هم پوزه ی دیو استکبار رو ...

خوب بسه دیگه

خودم میگم:

فردا یعنی ۲۵/۵/۸۷ یکهزار و صدمین سالروز تولد حکیم اولقاسم فردوسی است!

فردوسی

۲.الهمه عجل لولیک الفرج:

امام زمان

یا حق

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:27 توسط وحید رضا| |
سلام

دارم یه جای کار و اشتباه می رم.

هیچ وقت٬تاکید می کنم٬هیچ وقت اینقدر با خدا فاصله نداشتم!

لطفا اگه کسی میتونه کمکم کنه.

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام.........من از کجا٬حبس از کجا٬مال که را دزدیده ام؟

پی نوشت:

همین الان فهمیدم تو پست قبل نوشتم ۲۴ ساله شدم اما حقیقت اینه که تازه ۲۳ ساله شدم. به هر حال زیاد فرقی هم نمی کنه چون به قدر یه جنازه ی ۲۵۰ ساله بوی گند میدم

یا حق

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:14 توسط وحید رضا| |
سلام

بیست و چهار ساله شدم(می بخشید اشتباه لپی بود٬بیست وسه ساله شدم)

همچنان معجون حیرت٬تنفر و مهربانی رو یدک می کشم!

خدا بخیر کنه

پی نوشت:

همین الان متوجه شدم که یه سری از نوشته های پیشین در ایرانی فیلتر شدند!

حماقت اینان دیوانه ام کرده

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:41 توسط وحید رضا| |

سلام

برداشت اول:

پنج نفر جوونیم دور سینی چای و رو به باغچه ی با صفای خانه ی دوستی. بگو بخند و حرف از زمین و زمون.

نا گهان به این نکته می رسم که زندگی سه نفر از ما پنج نفر علنا حول ۲۵۰ گرم گوشت خام می چرخه و دو نفر دیگه هم احتمالا در خفا با این عنصر خاص زندگی ارتباطی ویژه دارند!!!

برداشت دوم:

ساعت ۱۱:۰۰ شب از میدان مرکزی به سمت قائم.

جمع شدن چند متور و یک ماشین٬گوشه ی خیابون نیمه تاریک٬ توجهم و جلب کرده. تا من برسم نزدیک٬ یک متور که دو سرنشین داره٬به توافق رسیده!

داف بلند کردن با متور٬اونم سه ترکه!!!

برداشت سوم:

ساعت ۱۱:۳۰ خیابان قائم به سمت فلکه ی مرکزی.

دخترک ۱۵ـ۱۶ ساله٬ بی هوا خودش رو می اندازه جلو ماشینم.جفت پام رو ترمز و کلاج قفل کرده. شیشه رو می دم پایین که  یه مشت لیچار بارش کنم٬صورت بی آرایش و بچه گونه ی دخترک٬ تا کمر از شیشه می یاد تو و شروع می کنه به عجز و لابه کردن که فقط ۲۰۰۰ تومان لازم داره و این مبلغ براش کافیه. طفلک اونقدر بچه است که هنوز نمی تونه پیشنهادش رو با زنونگی بیامیزه!

چند لحظه بعد٬سبز سیدی کف دست دخترک و من تنها توی ماشین به سمت خونه می رم!

برداشت چهارم:

پیشدست طالبی به دست٬ جلو تلویزیون لم دادم٬یه مسابقه است از شبکه ی ۵ ایتالیا. ۲ ساعت تمام خنده٬رقص٬شوخی و شادمانی!

برداشت پنجم:

ساعت ۳ بامداد٬نان و شراب(اینیاتسیو سلونه) رو می خونم٬به نیت آبجی خریدمش و کاملا با اختیاط ورق می زنم٬چون می خوام وقتی بهش میدمش٬هنوزم بشه بوی کاغذ ۳۰۰گرمی برزیلی رو به وضوح ازش شنید. ابتدای صفحه ی ۳۵:
« ما در صحنه ی زندگی٬خویشتن را با واقعیتی قدیمی تر از خود مواجه می بینیم که باید در مقابل آن سر خم کنیم.آدم آنچه دلش می خواهد بشد٬نمی شود!»

چهره ی ساده و بچه گانه ی دخترک مدام جلو چشمم رژه میره!

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: حس این روز هایم آمیزه ای است از حیرت٬تنفر و مهربانی.بدون شک معجون خطر ناکی است.

پی نوشت دو: تصمیم گرفتم فعلا موبایلم رو خاموش نگه دارم.

یا حق

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:34 توسط وحید رضا| |
سلام

همه مون تا به حال زیاد شنیدیم٬خوندیم و تو فیلم های آبکی تلوزیونی دیدیم که پدره دختر جوونش رو به حاطر یک مشت دلار به عقد پیرمرد پولدار در می یاره.

همه مون واسه دختره آه کشیدیم و پدره رو لعنت کردیم.

اما مطمئنم تا حالا کسی به داداش کوچیکه ی دخترک با چشم های معمولی فکر نکرده که ...

یا حق

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:34 توسط وحید رضا|
سلام

امتحان و امتحان و امتحان

این ۶ حرفی مذخرف نذاشت ببینم چه خبره تو جام ملت های اوپا!

ما که چشمممان به سوپری و میوه فروشی محله پرزیدنت جان روشن نشد٬شما اگه دیدنش از قول ما هم چند کیلو برنج و چای و قند و... بخرید!

یا حق

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:9 توسط وحید رضا| |
سلام

گذر زمان

همه چیز مشمول گذر زمان میشه٬درست!

اما ای کاش می فهمیدیدم که گذر زمان رفتار های زشت رو به عادت های زشت بدل می کنه!

ترک عادت هم که ...

یا حق

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:56 توسط وحید رضا| |
سلام

 بر آن شدیم که به کمک یاران و همت دوستان جشنواره ای بر پا سازیم در دنیای بیکران عکس و فیلم کوتاه

اطلاعات کامل را از اینجا بخوانید

چشم به راه قدم های سبزتان خواهیم بود.

یا حق

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:36 توسط وحید رضا| |
سلام

دوستام رفتن دنبال زندگیشون و راحت شدند...

عسل رفت و راحت شد...

آیدا هم رفت...!

خوب شد که ...

یادمانی برای نازنین غمگینم...

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط وحید رضا| |
سلام

این هم یه داستان کوتاه با نام:

 سولماز

دست هاش رو پشتش گره کرده و شکمش رو مث زن های پا به ماه جلو انداخته بود.لخت و عور٬فقط با یه شرت وسط اتاق ۲۸ متری یک خط مستقیم رو٬بین دو تا شمع فکسنی که رو سنگ قطور و بد قواره ی اپن بود تا درگاه پنجره ی آهنی که از زد زنگ به اخرایی می زد٬میرفت و بر می گشت.

۸قدم اول رو روی فرش ماشینی ارزون قیمتی بر می داشت که بس تو این سه سال پا خورده٬از موکت هم نازکتر و زمخت تر شده بود.از هفت قدم بعدی٬دو تا روی موکت فرود می امود و ۵ تای دیگه روی قالیچه ی ۸متری دستبافی که نقش ترکمن داشت.

ضبط گوشه ی اتاق که روی کارتونش چنبره زده و با چشای وق زده اش به یه گوشه نگاه می کرد٬مثل ننه مرده ها هوار می کشید:(مرنجان دلم را که این مرغ و حشی...).زیر پاهاش دونه هایی رو حس می کرد که نشون از کثیفی کف اتاق داشت.

به آلیزه فکر می کرد٬همین بعد از ظهر تو گووگل سرچ کرده و عکس های اون خواننده ی فرنگی رئ دیده بود٬اما از ترس اینکه سیستم های پشت سرش فکر کنن عکس ... سرچ کرده٬زود روی یک عکس تقریبا معمولی کلیک کرد و با التماس داشت دنبال تفاوت های اون با سولمازش می گشت.این بار از اینکه سولمازش شبیه یک هنر پیشه ی دیگه هم شده٬خوشحال و راضی نبود.

به شب قبل فکر می کرد.به وقتی قطره های اشک سولماز٬گل های سرخ بالشت رو با سیاهی ریملش رنگ دوده و نکبت زده بود.ذهن سرگشته و سر در گمش ناگهان به چند ساعت قبل ترش پرت شد.وقتی داشت sms های گوشی سولماز و می خوند٬وقتی ۲۰۸ تا sms از یه فامیل دید٬تعجب کرد اما با خودش گفت٬حتما از دوستاش یا فامیلاشون اما ۲۰۸ تا sms از یک نفر؟!

چند تایی رو باز کرد و خوند٬همه اش یا جک بود با از این حرف های مثلا فیلسوفانه.وقتی داشت رندومی بازشون می کرد٬رو یکیش قفل کرد!...

مگه این همون سولمازی نبود که تا همین چند دقیقه ی پیش...

الترا لایتی رو که تا نیمه تو دست راستش خاکستر شده بود٬به لبش نزدیک کرد اما مثل اینکه کسی رو خطاب قرار بده دست رو از لبش دور کرد و زیر لب گفت:آخه این رسمش نیست.بعد بدون اینکه پکی به سیگارش زده باشه دوباره دست ها رو پشت سرش فقل کرد و اصلا نفهمید که خاکستر رو روی ۸ متری دست باف ترکمن٬تکونده. برای لحظه ای از بوی پشم کز گرفته کیفور شد و باز پرت شد بغل سولماز.

یاد وقتی افتاد که سولماز سرشو می ذاشت روی سینه اش٬ می بوئیدش و در حالی که با مو های سینه اش بازی می کرد می گفت٬اینجا بوی بچه ی یکی دو روزه می ده٬حتی اگه با وحشی ترین ادکلن ها هم دوش می گرفت٬سولماز همیشه از سینه ی اون بوی بچه ی یکی دو روزه می شنید.لبخند نرمی که از این دریافت داشت رو لبش شکوفه می زد٬خشکید و یاد دهن گشاد و بد قواره ی آلیزه افتاد.با خودش گفت آخه اون لب های نقلی یه من٬چه شباهتی به این لخجان داره؟!

موبایلش رو از رو اپن بر داشت٬شماره ی سولماز و گرفت.صدای نکره ای از اونطرف داشت حرف می زد٬درست نفهمید داشت می گفت٬تمام مسیر ها به سمت مشترک مورد نظر...یا اینکه دستگاه مشترک مورد نظر... یا یه چیزی شبیه همین ها.

پک محکمی به سیگارش زد و دود رو حلقه حلقه از ریه هاش تف کرد بیرون و ته سیگار رو توی لیوان نیمخور روی اپن انداخت و به سمت آشپزخونه رفت.

خواست کتری و روشن کنه٬که چشمش به سیم و سنجاق روی گاز افتاد.

ـــ گند بزنن به هیکلت علی که به گه کشیدی زندگی خودت و من و... مرتیکه ی کثافت ...

رگبار نا سزا(شاید هم بشه گفت سزا) بود که از دهانش خارج می شد٬با چنان غیضی سیم رو خم می کرد که انگار داره گردن اون که به سولماز... (سولماز ــــ سولماز ــــ خیلی دوستش داشت٬از ته دل. اما این دختره یا خیلی ساده بود و یه رنگ٬یا خیلی موزمار بود و هفت رنگ)در سطل رو گذاشت.

با همون کبریتی که گاز رو روشن کرده بود٬یه الترا لایت دیگه آتیش زد.چند تا پک محکم و پشت سر هم٬بهش کمک کرد تا دوباره به خودش مسلط بشه.

رفت سراغ کتری٬می خواست در قوطی چای رو برداره که دستش خورد به یه پلاستیک.از تو گودیه در قوطی کشیدش بیرون!...

یه حب گنده ی تریاک بود!

نفهمید چطوری تو لیوان چای جوشیده٬حلش کرد و یه نفس سر کشید٬اما تلخی یه اون شوکران٬خوب یادش موند٬تلخی ای که مثل رنگ ریمل سولماز٬که بعد از گریه های اونشب رو سفیدی ملافه پخش شده بود٬پخش شد توی تمام زندگیش٬ تمام ماه ها٬ تمام روزها٬ تمام ساعت ها و تمام دقیقه هاش

تلخ تلخ!

یا حق

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:22 توسط وحید رضا| |
سلام

عید همه تون مبارک!

جاتون خالی رفته بودم سفر٬بازم جاتون خالی بدک نبود٬کلی خاطره دارم واسه گفتن.

الان می تونم از پت و مت گروه تعریف کنم٬یا از هندونه خریدنم تو سفر٬یا از دست فروش های سبزه و با نمک بندری٬یا از اون گدایی که اول از گیتار حرف می زد و یه هو و بی مقدمه می گفت:بده در راه خدا!٬یا...

اما نمی خوام چیزی بگم٬آخه حرف مهمتری تو گلوم مونده:

دلم می خواد از نیستان بنویسم٬نمی دونم چرا شده نیستان٬شاید چون در نفیرم مرد و زن نالیده اند!

اول خواستم هبوط باشه اما یادم اومد می ترسم از خوردن سیب و خوندن آخرش!

می ترسم از دونستن اون روز هایی که نوای دل انگیز آبشاران٬صدای سنج مرگ بده و اقاقی بوی کافور!

این شد که اینجا شد نیستان٬شاید چون می خام آهنگ تکرار حرف نون رو مدام بشنوم.(مستور و که یادت هست؟)

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی یه زمانی میگفت٬واسه اینکه بتونی دوقدم بپری٬باید یه قدم به عقب برداری!

دو ـــ سه شب پیش یه قدم اومدیم عقب!

شدیم دو تا دوست!اون کلمه های مقدس هم شدن چنتا مرز!یه مشت سیم خاردار!

اما هرچی باشه به قول شاعر:حرامم باد اگر جان را...

خدا کنه اینجا هم حرف اون بنده خدا درست در بیاد!

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:12 توسط وحید رضا| |
سلام

۱.همیشه قدم زندن در دنیایی خیالی ای که جورج اروول برای آدم ساخته مسحور کننده است.چرا که این دنیا بیش از بنیادی ترین واقعیت ها٬قابل لمس است!

می خواهم به اندازه ی دو-سه بند با هم در دنیای ۱۹۸۴ قدم بزنیم:

در سراسر تاریخ مکتوب و شاید از پایان عصر نو سنگی سه گونه آدم در دنیا بوده اند:بالا٬متوسط و پایین.

هدف طبقه ی متوسط این است که جای خود را با بالا عوض کند.هدف طبقه ی پایین٬زمانی که هدفی داشته باشند(چون خصلت پایدار طبقه ی پایین این است که خرکاری چنان از پا درش می آورد که٬جز به تناوب٬از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد)این است که تمام تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه ی انسان ها برابر باشند.

به این ترتیب در سراسر تاریخ مبارزه ای که خطوط عمده ی آن یکسان است٬پی در پی تکرار می شود.دوره های دیر پایی٬طبقه ی بالا به ظاهر در امن و امان بر سریر قدرت تکیه می زنند.اما همواره دیر یا زود لحظه ای پیش می اید که ایمان به خود٬ یا شایستگی حکومت کردن یا هر دو را از دست می دهد.آنگاه است که به دست طبقه ی متوسط سر نگون می شود.طبقه ی متوسط در این گیر و دار٬با تظاهر به این امر که برای آزادی و عدالت می جنگد٬طبقه ی پایین را در کنار خود جای می دهد٬به محض رسیدن به هدف٬طبقه ی پایین را به وضعیت بردگی دیرین بر می گرداند و خود طبقه ی بالا می شود.

               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲.آیا می شود فردا با ندایی که از زمین و زمان مژده به تحقق وعده ی الهی می دهد بیدار شویم؟:

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلـــــو رسوب شد نیــامدی

خلیل آتشــین سخـــن تر به دوش بت شکــــن

خدای ما دوباره سنگ و چــــوب شـد نیـــامدی

برای ما که خستــه ایم و دلشکـــــسته ایم نـه

ولی بـرای عــده ای چــه خــوب شـد نیــــامدی!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:52 توسط وحید رضا| |
سلام

خیلی ها بهار رو جلوه ای از بهشت می دونن:

پروردگارم٬مهربان من٬

از دوزخ این بهشت رهائیم بخش

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای٬بانگ عزایی

و هر چشم اندازی٬سکوتی گنگ و بی حاصل

در هراس دم می زنم

و در بی قراری زندگی می کنم

بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت

تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایم

تو قلب بیگانه را می شناسی

که خود در سرزمین بیگانه بوده ای

کسی برایم بیافرین تا در او آرام گیرم

دردم٬درد بی کسی بود!

                                         دکتر علی شریعتی

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:32 توسط وحید رضا| |
سلام

فال

حس یه فنجون قهوه ی خالی و دارم که دمرو روی یه دستمال کاغذی گذاشته شده!

چرا فالت و نگاه نمی کنی و من و از این بلاتکلیفی بی معنی نجات نمی دی؟!

یا حق

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:22 توسط وحید رضا| |
سلام

۱.جلال الدین فارسی از افراد خاص این نظامه!کتاب هایی داره که به خوندنش می ارزه!

خیلی از مواقع پیش گام بوده٬اما مصاحبه ی دیشبش نکته ی جالبی رو بهم آشکار کرد!

حتما تا به حال این جمله رو شنیدیدن: (تعهد مقدم بر تخصص!) اخیرا خیلی ها سعی کردند این جمله رو تا حدی تعدیل کنند٬اما تمام این تلاش ها٬در حرف بوده و در عمل همچنان تعهد که حرف اول رو می زنه(وتخصص شاید حرف آخر رو هم نزنه!)

کاری ندارم که معیار های این تعهد کذایی چیه و...

اما اونی که امروز میخوام بگم٬تاریخچه ی این جمله ی ویژه است!

جناب فارسی در مصاحبه ی آخرشون(دیشب با محرمانه ی شبکه ی سه) فرمودند با وجود این که فقط یک ماه از تشکیل دولت جناب مهندس بازرگان می گذشت٬در دانشگاه شریف٬و با حضور جمعیتی بسیار٬سخنرانی ایی داشتند بس با شکوه٬با عنوان:*ضد انقلاب در دولت* و ظاهرا این شرط تعهد مولود آن سخنرانی غرا بود.در گذر زمان وقتی تعهد شرط مقدم شد٬مولود اون سخنرانی هم به جمله ای بدل شد که مثل گل زر٬برگ هایی خیال انگیز و خار هایی واقعی داشت!

یاد زمانی افتادم که جناب محسن خان رضایی در مقام سخنگوی مجمع تشخیص٬فرموده بودند:«مجمع تشخیص مصلحت نظام٬نهادی فرای قانون است!» و این یکی از کوچکترین برکات جایگزینی تعهد یه جای تخصص بود!

۲.چند وقت پیش مطلبی در مورد لیگ برتر فوتبال می خواندم٬ظاهرا رییس سازمان لیگ هم٬جنابی است با پیشوند سردار!

تا به حال با سردار های متعهدی که وزیر بودند٬بر اریکه ی استانداری تکیه می زدند٬فرمانداری می کردند٬ ادارات فرهنگ را اداره می فرمودند٬یا حتی رئیس باشگاه بودند٬آشنا شده بودیم اما این که حتی سازمان لیگ را هم سر داری کنی...!!!

نکته بینی وضع را به کودتای خاموش تابیر می کرد!!!

نمی دونم چرا یاد جورج اروول افتادم!

۳.دوستی امروز از بوشهر پشت تلفن داد میزد که:همه را رد صلاحیت کرده اند.

من که بعد از دوره ی قبلی مجلس به کلی قطع امید کردم از انتخابان!!! حالا شما هم انتخاب کنین این گلچین شده های باغ با صفای انقلاب را!(این جمله رو از یکی دزدیدم)

یا حق

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:30 توسط وحید رضا| |
سلام

تکرار

زندگی همچنان ادامه داره!و همچنان تکراریه!

هنوز هم بچه های ابتدایی توی راه مدرسه کمتر خوشحال اند از ۲۰ های بسیار که گرفته اند و بیشتر غمگین ۲۰ هایی اندک که نگرفته اند!

پسرک های دبیرستانی همچنان مشغول تعریف کردن داستان های واقعی و غیر واقعی از نامه نگاری های عاشقانه و... توی راه مدرسه با اون دختری که فلانه و بهمنان!

نو جوون های ۱۸ـ۱۹ ساله٬در حال سر و کله زدن با غول بزرگ نوجوانی اند.(بعضی ها غولشون کنکوره٬ بعضی ها غرور٬بعضی ها بلوغ٬بعضی سر بازی و بعضی ها هم چند غوله اند!)خیلی ها گیم آور می شن و بعضی ها هم می رن مرحله ی بعد!

جوون های ۱۹ـ۲۰ ساله٬همچنان مشغوله جر و بحث کردن با والدین گرامی سر موسیقی٬شغل٬فیلم٬تیپ٬رشته و خلاصه هر چیز دیگه ای که ممکنه بهشون علاقه داشته باشن٬آخه والدین رو ساختن واسه مخالفت با بچه های اون سنی!

جوون های ۲۲ـ۲۳ ساله هم دارن یکی تو سر خودشون می زنن٬یکی تو سر کنکور فوق(شاید خدمت زیر پرجم مقدس مام میهن!٬شاید جهیزیه٬شاید کار و شاید...)

بعد از اون هم هرچی هست و هرچی نیست٬تکراریه!

زندگی ادامه داره٬شیرینی و تلخیش واسم مهم نیست٬چون هر کدوم که باشن مطمئنم که اونیکی پشت دره٬اونم باز با یه تناوب تکراری!

چیزی که حالم و به هم میزنه٬همین تکراره!

وقتی ۱۹ـ۲۰ ساله ایم٬قسم می خوریم که هیچ وقت با بچمون مخالفت نمی کنیم و زمانی که ۴۰ـ۴۵ ساله می شیم میگیم من صلاحش و بهتر می فهمم٬پس باید مخالفت کنم!

وقتی داریم درد دل میکنیم٬مدام می گیم که نظر تو چیه٬اما حقیقت تکراریش اینه که فقط می خوایم طرف ما رو تایید کنه!اما وقتی دارن باهامون درد دل میکنن اون حقیقته بازم در یه فرآیند تکراری یادمون می ره و جو احمقانه ای ما رو میگیره که اون بهم اعتماد کرده و من باید راهی و که به نظرم درسته بهش نشون بدم و...

خلاصه زندگی به تمام فرایند های تکراریش در جریانه!

انگار هیج وقت هم قرار نیست٬این چرخه های مسخره ی تکرار به هم بریزه!

تکراری ترین فرآیند این روز های زندگی من هم٬امتحان دادنه!

                          ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

خدا درست یک ساعت بعد از نوشتن این پست به یادم آورد که:همیشه تو زندگی آدم دیوونه هایی هستند که با دیوونه بازی های پر انرژیشون این تکرار های لعنتی رو به هم میریزن(ازت ممنونم دیوونه ی زندگی من)

یا حق

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:32 توسط وحید رضا| |
سلام

حاج قربان سليماني

تمام اون هایی که با ساز شیدای دوتار آشنایی دارن٬میدونن که از دو روز پیش یکی از بهترین اساتید موسیقی مقامی رو از دست دادیم!

استاد حاج قرابان سلیمانی٬استاد بی بدیل دوتار که هنرنمایی دل نگیزش را در آلبوم شب٬سکوت٬کویر استاد محمد رضا شجریان٬همه گان به یاد دارند!

نوای سازش هماره جاودان و روحش قرین رحمت!

یا حق

نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:51 توسط وحید رضا| |
سلام

۱.

آقا از همون روز اول سفق آلونکی که داشتن گلیم حاجیت و توش می بافتن٬چیکه می کرد!

نمی دونم تو اون هیر و ویر کدوم شیر پاک خورده ای اومد و گیر سه پیچ داد که باهاس سفق و قیل گونی کنیم و دیگه کاگیل جواب نمی ده و...

حالا یه مادر مرده ای هم پیدا نشد که بگه باباجان سفقی که عینهو جیگر زلیخا می مونه٬چطو می خواد٬قیل و نگه داره!

خلاصه اینکه چیکه چیکه قیل سیاه افتاد رو خرسک بخت حاجیت!

القصه اینکه تو این برف عقشولانه که همه دارن دس تو دس٬همراه ضعیفه ی مربوطه قدم می زنن و بعدشم چای و قهوه و عسک و خاطره و ...٬حاجیت و همشهری هاش باهاس تا کرکنوک بخیزن زیر کرسی و سک لزر بزنن!

نه اینکه هوا ورت داره که چاکرت کم اورده و از سرما می ناله ها٬نه به مولا!

اونم که جوجه فکلی های تازه مستقل شده٬شیر گاز و رو مام میهن بستن٬یه چند روزی نقل دل داغ حاجیت بود!

غم امروز دادشت واسه اینه که این چند روزه هرچی خودمون و اهل عیال چش دوختیم به این ماسماسک٬مگه جناب حیاتی اسم ولایت حاجیت و بزنه تنگ اسم باقی  بلادی که گاز ندارن و قاطی الباقی اختلات ها٬فرمایش بفرمان٬نشد که نشد!

خلاصه این معروفیت لاکردار شده بختک و افتاده به جون غلومت!

                        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲.

این روز ها٬خیلی سخته!

ما که فعلنه به لطف منقل برقی٬کرسی٬بخاری برقی٬ماکروویو٬چای ساز٬قهوهجوش و... داریم سر می کنیم٬اما طفلکی اون هایی که دلشون رو به علائدین٬والر و چرغ سه فیتیله ای خوش کردن!

وقتی سف داراز چند لیتر نفت صدقه سری رو می بینم و مردمی رو که اجبار و فقر از سر و صورتشون می باره٬می مونم که جواب هل من ناصر این روز های حسین رو در تکایا بیابم٬یا در غیرت مسولین محترم (در سیاست خارجی و داخلی) و هم میهن های گلم (در صرفه جویی)؟؟؟

                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳.

امروز یه عکس زیبا دیدم!

آبجی

میذارمش اینجا تا همیشه یادم باشه که یه ۹۰ متری کوچولو هست که همیشه میشه توش یه قهوه ی تلخ و غلیظ و گرم و پر مهر رو نوشید!

یا حق

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:0 توسط وحید رضا| |
سلام

مثل موش آبکشیده شدم!

از آسمون همیشه خیس این دیار غربت بازم داره سیل می یاد!

با همین هیکل خیس٬نشستم آف و کامنت و پست می خونم!

صدای در می یاد: تق تق!

چراغش روشن می شه٬

 احساس می کنم قطرات آب روی پشونی و صورتم سرازیر میشن!

با خودم می گم باید برم سراغ حوله٬اما پاهام فرمان نمی برند!

انگاری یه سطل آب روم خالی کردند٬اما...

اما٬مگه آب بارون شوره؟

...

یا حق

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 20:48 توسط وحید رضا| |
سلام

سيمين دانشور

امروز تو واژه نویس خوندم٬خبر فوت سیمین دانشور عزیز رو!

از حال احتضارش خبر داشتم اما نمی دونم چرا نا امیدانه آرزو می کردم امسال در اولین دوره ی جایزه ی ادبی جلال٬ اون اهدا کننده ی جایزه در مراسم اختتامیه باشه!

سو و شون رو به شخصه خیلی دوست دارم و خسی در میقات!

اصل خبر رو اینجا بخونین

سيمين دانشور

خدایش بیامرزد!

یا حق

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 21:26 توسط وحید رضا| |
سلام

برداشت۱:

تلویزیون رو روشن می کنم٬شبکه ی یک (همون شبکه ی ملی از رسانه ی ملی) رو می زنم! خودم هم نمی دونم دنبال چی می گردم تو این ۱۴ اینچ خاک گرفته ی خونه دانشجویی!

سریال پرستاران داره! آره ساعت بدنم درست کار می کنه! حالم گرفته می شه! یادش به خیر قبل این هجرت و قل و زنجیر...

برداشت۲:

در می زنن آقای x است! یکی از نجات یافتگان از دام هولناک اعتیاد! الان بییش از یک ساله که پاکه! همین چند هفته پیش جشن تولد یک سال پاکی واسش گرفتیم و چه شوری داشتیم!

آدم با استعدادیه٬تو عالم ساز و آواز شاهکاره! و خوشبختانه به مدد همت بلندش الان یه مرد کامل شده!

از در نیومده داره به زمین و زمان فحش می ده! ساعت  رو نگاه میکنم٬عقریه ها ۲۱:۰۵ رو نشون می دن٬ می پرسم مگه نباید الان جلسه باشی؟ می گه: فلان فلان شده ها جلسه ی NA رو تعطیل کردن که جلسه ی هیئت امنای مسجده! وقتی هم ازشون پرسیدیم که نمی شه یه ساعت قبل یا بعد از جلسه ی NA برگذار کنین یا اقلا از قبل به ما خبر می دادین که ساعت جلسه رو با شما تنظیم می کردیم؟٬ جواب گرفتیم که جلسه ی خانه ی خدا رو تعطیل کنیم که یه مشت معتاد بیان واسه مواد نکشیدنشون دست بزنن! اصلا شما معتاد ها امنیت محله رو از بین بردین که هر شب این جا جمع می شین و ...

پ.ن: NA = انجمن معتادین گمنام! که یکی از قوی ترین NGO های بین المللی در زمینه ی نجات عزیزان جهانه!

یا حق!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:37 توسط وحید رضا| |
سلام

امسال نیز چهارمین دوره ی جشن گلریزان مهر٬ به همت یاران همراه و عنایت دوستان معذور بر گذار گردید!

تلاشی برای باز گرداندن گل لبخند بر صورت معصوم و بی ریای کم توانان ذهنی و بی سرپرستانی که هماره دست مهربان و قادر خداوند متعال را همراه و  پشتیبان خود دیده اند.

جمع ضدین٬تلاقی سکه و مهر!

و دریغ و دوصد افسوس از شهرمان که با چنین مردم با جودی٬چنان مسئولین کم لطفی را در خود جای داده!

بسیاری از مسئولین غیر بومی٬به سبب تعطیلات دو روزه و مسافرت٬ما را از لطف خود محروم کردند٬هرچند حضورشان موجب دلگرمی بود٬اما نبودنشان جای گله نداشت!

دلگیری اکثر دوستان از به ظاهر مردانی بود که در تاریکی هم مسلک ضعیفه ها شده بودند و غیبت را همچون خاله زنک ها٬شمشیری آخته در دستان ناتوان خویش می انگاشتند!

حال اگر بدانید این افراد از مسئولین سازمانی بودند که به طور مستقیم متولی حمایت از موسساتی چون غدیر و رمضان است٬ دوچندان برای دلگیری حق میدهید!

حضور گرم و پر شور و شعور تمامی مردم و مسئولین محترم را ارج می نهیم و آستان تمامی یاران را بوسه!
در خاتمه از تمامی دوستانی که همراهی شان موجب تسهیل در امور گردید و تمام یاران معذوری که نامشان٬تجربه شان و همتشان رهنمایمان بود٬سپاس گذارم!


امید که از این پس شاهد اتفاقاتی میمون در شهر مان باشیم!

یا حق

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:56 توسط وحید رضا| |
رستنی ها کم نیست٬من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست٬من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست٬من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز٬جای میلاد آقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست٬من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق٬روی دار قالی٬بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست٬من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد٬با دهانی بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم

من و تو اما در میدان ها:اینک اندازه ی ما می خوانیم

ما به اندازه ی ما می خوانیم

ما به اندازه ی ما می چینیم

ما به اندازه ی ما می بوئیم

ما به اندازه ی ما می روئیم

من و تو کم نه که باید شب بی رحم وگل مریم و بیداری شبنم باشیم

من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه٬که می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

                                                    گفتنی ها کم نیست!

یادش گرامی

یا حق

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:55 توسط وحید رضا| |
سلام

۱.طبق اخبار واصله جناب حمیدرضا خان حمیدی مقدم هم قاطی مرغ ها شدند!

ما که از زبون خودشون شنیدیم!
اما بخوانید نقل قول عباس فرمان رو از این ماجرا:

یا علی گفتند و عشق آغاز شد.....

امشب خبری رو شنیدم که خیلی خوشحالم کرد. صاحب خبر خود روایت خبر را گفت و بند رو آب داد. این دوست خوبمون هم به جرگه متاهلین پیوست. امیدوارم که د رکنار تمام مزایای زندگی مشترک بتواند از مزایایی که در دولت خدمتگزار برای عموم در اختیار قرار بهره مند شوند. و همیشه در کنار هم سلامت و شاد زندگی را زندگی کنند.

۲.اما باید به فاطمه ی نازنین هم تسلیت بگم!می دونم جا دادن این دو عنوان در یه پست کار جالبی نیست اما چه کنم که هر دوی این عزیزان از دوست های خوب من اند و هر دو نفر برام عزیز اند!

فاطمه جان غم از دست دادن نازنینت رو تسلیت می گم!

۳.نماز زوره های همه تون قبول! لطفا سر سفره ی افطار تازه گزشتمون رو فراموش نکنین!

یا حق

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:17 توسط وحید رضا| |
سلام

 

HI

 

 

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام

                              من از کجا٬حبس از کجا٬ مال که را دزدیده ام!!!

یا حق

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 18:44 توسط وحید رضا| |
سلام

نمی دونم چرا یاد گذشته ها کردم!

من بچه ی کوچولو٬بلبل و عصبی داداش بزرگه و آبجی وسطیه بودم! همیشه وقتی تهران بودیم٬ عمه کوچیکه٬ با کلی ذوق و شوق از الزهرا (اسم دانشگاهش بود) می کوبید می اومد نظام آباد تا این بچه کوچولو ی داداش بزرگه رو ببره سینما٬ یا پارک و من هم عاشق و بستنی خرگوشی و نون تلفنی های توی راه!

هر چند وقت یه بار هم٬ خاله کوچیکه یا دایی که کوچکترین بزرگی بود که دور و برم می دیدم٬می اومدن تهران تا این بلبل عصبی رو ببرن خونه ی مادرجون٬ تا هم کمی از آژیر خطر و موشکباران دورش کنن و هم دوباره صدای شیطنت و خنده های یه بچه توی اتاق های خونه ای که به خونه ی بخت رفتن همه ی بچه های دیروزش٬ به جز این دو نفر رو دیده بود٬بپیچه و بلبل زبونی هاش٬به پی ها و ستون های این سازه ی پیر دوباره قدرت ببخشه!

یادم نیست چه فصلی بود٬ اما می دونم سه چهار ساله بودم.یه بعد از ظهر نسبتا دل انگیز و آروم تو خونه ای که عطر خاک نم خورده٬ گل های محمدی و شب بو هاش٬ آدم و دیوونه می کرد!

ساعت سه و چهاز بعد از ظهر بود و من هم بیدار٬نه به خاطر گرمای هوا یا سر و صدای ماشین های بی ملاحظه ای که با اضطراب و هیاهویی بی وقفه و غریبه با آرامش به سمت نظام آباد سرازیر می شدند٬ بلکه از سر عادت!

همیشه وقتی می خواستم وارد جایی بشم٬ اول سرک می کشیدم٬این کار دو تا انتخاب عالی به من می داد:هم می تونستم  زیر جلکی و آروم یه گوشه وایستم و برم تو نخ آدم هایی که  تو حال خودشونن و فارق از نگاه های غریبه با خودشون خلوت کردن!

و هم می تونستم آروم برم سراغ طرف و کاری کنم که یه دفعه از جا در بره و بعدش مدت ها وقت داشتم  که از خنده ریسه برم! البته با صدای بچه گانه و ظریفی که من داشتم نمی شد کسی رو ترسوند٬واسه همین پیدا کردن یه منبع مناسب صدا همیشه کار سختی بود!

این بار هم یواشکی سرک کشیدم٬دیدم مادرجون پای گاز وایستاده٬ عطر دیوانه کننده ی شیر داغ به سرم خورد و هر دو امکان رو منتفی کرد! آروم رفتم پشت سرش٬داشتم به این فکر می کردم که چطوری خودم و واسش لوس کنم که٬مچم و گرفت!

با چهره ی همیشه خندان٬چشم های درشت و گونه های برجسته اش که حکایت از زیبایی فراوان دوران جوانی اش داشت ازم پرسید٬شیر می خوری؟

سرم رو تکون دام٬چون فکر می کرم این طوری خواستنی تر ام!

تو این مدت مادرجون٬شیر رو ریخته بود٬تو یه کاسه ی بزرگ و سفید  چینی که گوشش دو تا گل رز سرخ داشت(قدیمی تر ها خوب می دونن که اون موقع ظرف های گل سرخ٬عروس ظرف های یه کد بانوی خوب محسوب می شد!)

مادرجون کاسه ی گل سرخ رو با احتیاط لب پنجره گذاشت( و این به معنی صبر کردن برای سرد شدن شیر بود!کلا قضیه منتفی شده بود.)و شروع کرد تو کابینت ها دنبال اسپند گشتن٬آخه همیشه واسه پسر نازش اسپند دود می کرد تا چشم نخوره٬اما  شیشه ی اسپند خالی بود٬شر.ع کرد به کفش و کلاه کردن و در همین حال می گفت من برم واسه ی پسر گلم اسپند بخرم٬که امروز خیلی قربون صدقه اش رفتن٬بترکه چشم حسود!

بعد لباس پوشیده اومد تو حال سراغ من٬که وحید جان بیا بازیتو بکن تا من برگردم٬بعدش tv game و تلویزیون و روشن کرد و رفت(معمولا هر کسی که می خواست من رو تو خونه تنها بذاره٬زیاد سفارش نمی کرد٬آخه به این جریان حسابی وارد بودم که نه دست به گاز بزنم٬و نه با کبریت و چاقو بازی کنم و نه هم از طبقه ی چهارم پاستیک پر آب رو سر مردم بریزم!)

قبل رفتن فقط گفت که زود بر می گرده.اصلا از اینکه تنهایی tv game بازی کنم ٬لذت نمی برم آخه بازی حریف لازم داشت٬موجودی که هوش داشته باشه٬تا شکست دادنش لذت بخش باشه و باختن بهش عبرت آموز!

بی خیال وقت تلف کردن پای اون دستگاه های مسخره شدم٬و رفتم تو حیاط٬یه کم اطراف باغچه گشتم اما نمی ونم چرا بی خودی نا آروم بودم ٬دنبال یه چیزی می گشتم٬شروع کردم به چرخیدن تو اتاق ها٬نمی دونم چطور شد که از آشپزخونه سر در آوردم٬و یه دفعه چشمم افتاد به کاسه ی گل سرخ!یه لحظه بغض کردم٬آخه قدم واسه برداشتنش خیلی کوتاه بود٬اما چشمم به صندلی کنار میز که افتاد٬روحم شاد شد.فقط کافی بود یه ذره صندلی رو می کشیم کنار تا درست زیر کاسه قرار بگیره!

رفتم بالای صندلی٬اما هنوز هم قدم کوتاه بود٬مجبور شدم پا بلندی کنم.کاسه رو تو دستام گرفتم٬حسابی داغ بود٬اما دست های من قدرتش رو داشت!بلندش کردم٬حالا هم سنگین شده بود و هم داغ!

کشیدمش طرف خودم٬خونه حسابی ساکت بود!یه جور سکوت سنگین و عجیب٬یه دفعه صدای کلید انداختن مادر جون رو شنیدم٬حول شدم نمی دونم چی شد٬دستم لرزید و تمام شیر ها روی بدنم ریخت!

حواسم رو کامل دادم به کاسه٬نباید می افتاد. سعی کردم لبه اش رو بگیرم٬دستم دوباره سوخت و گل سرخ رو سرامیک های آشپزخونه پرپر شد!

چند لحظه ماتم برده بود و دستام می لرزید٬با صدای فریاد مادرجون به خودم اومدم و جیغم به آسمون هفتم رفت.هنوز یا امام هشتم گفتن مادرجون تموم نشده بود که خاله کوچیکه اومد تو . یه مدت از بهت خاله من هم بهت زده شدم٬اما سوزش زیاد بدنم باعث شد گوله گوله اشک روی گونه هام بلغزه. تو همین اوضاع و احوال متوجه شدم که خاله من رو بغل زده و برده جلو شیر و داره با لیوان آب می ریزه رو بدنم٬از خنکای آب احساس لذت می کردم!

وقتی یه کم خنک شدم ٬خاله یه ماچ گنده از لپ سرخ و خیسم کرد و پرسید٬درد داری؟منم در خالی که چونم می لرزید و مثل ماهی قرمز تو تنگ دهنک می زدم٬بریده بریده گفتم٬می سوزه!

خاله یه حوله انداخت رو دوشم و نشوندم تو ماشین٬شیشه ی طرف من رو هم کامل داد پایین٬باد خنک بعد از ظهر که به بدن خیس و عریانم می خورد٬باعث می شد حسابی سوزش بدنم کم بشه٬اما وقتی به تن سرخم نگاه می کردم !یه ذره می ترسیدم و دلشوره برم می داشت که نکنه اتفاق خاصی افتاده باشه!

رسیدیم٬خاله سویچ رو برداشت و در ها رو قفل کرده و نکرده٬سریع من رو بغل زد و به سمت داخل ساختمون دوید٬این کارش هم من رو ترسوند و هم باعث شد٬بدنم با لباشس تماس پیدا کنه٬گرم شه و دوباره درد و سوزش رو تو تنم بریزه.باز هم این اشک هام بودند که چونه ی لرزونم رو به شونه ی خاله پیوند می داد!

بعدش درست یادم نیست٬چون تموم فکرم رو سوزش تنم متمرکز بود ٬اما تا جایی که یادمه٬روی یه تخت بزرگ نشسته بودم که خاله با یه آقای چهار شونه که از گوشی توی جیب روپوشش می شد حدس زد که دکتره٬وارد اتاق شد.

طرف خیلی آروم بود و قیافه ی مظلومانه ی من که محصول اشک و چونه ی لرزونم بود٬در دل سنگ او اثر نکرد!

اومد یه نگاهی به تنم انداخت و بعد یه پماد رو از جعبه ای که اونطرف روی میز بود برداشت٬یه مقداریش رو رو تنم خالی کرد!من هنوز آروم و بی صدا گریه می کردم٬تا اینکه چشمتون روز بد نبینه٬جناب دکتر با دست های زمخت و قطورش شروع کرد به ماساژ دادن بدن من با اون کرم کذایی!انگار که داره ضد آفتاب به بدن آدم می ماله٬کاملا عالمانه و حرفه ای مصر بود که کرم حتما به خورد پوست مثل لبو ی من بره!

ماساژ جناب دکتر همان و بر هم خوردن قیلوله ی ملائک آسمون هفتم٬بر اثر جیغ بنده همان!در عین حال طرف خیلی خونسرد و با روحیه به کارش ادامه می داد و من بیچاره هم٬که جز جیغ و گریه و دست و پا زدن کاری ازم بر نمی اومد٬حالا تو این شرایط٬این جناب دکتر بی هنر مدام مثل گرامی که گیر کرده باشه تکرار می کرد٬چیزی نشده که٬خوب شد بابا٬تو که چیزیت نیست و دوباره به همین ترتیب٬آخرش حسابی حوصله ام رو سر برد ! بهش گقتم:آقای محترم٬من سوختم٬من درد دارم٬اونوقت شما می گین چیزی نشده٬شما اصلا چی می دونین!(یه بچه ی چهار پنج ساله رو با قیافه ی کاملا جدی در نظر بگیرین که این جملات رو می گه)صدای خنده ی بلند خاله و پرستار٬طرف رو حسابی دمغ کرد٬ هنوز که هنوزه هر وقت قیافه ی در هم پیچیده و بهت زده ی دکتر رو یادم می یاد٬ناخود آگاه خنده ام می گیره!

طرف فقط تونست که لبخند بزنه و بعد هم دست از سرم برداشت تا آرامش و لطافت دست های ظریف پرستار٬بقیه ی کار رو انجام بده!

از اون به بعد این جمله که من دارم می سوزم٬شما می گی چیزی نشده٬تو خانواده ی ما به جوابی برای افرادی که قیاص مع الفرغ می کنن بدل شده!

یا حق

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:16 توسط وحید رضا| |
سلام

نمی دونین اینجا چه خبره!


همه دارن می دوون٬آخرش هم عقبیم!

دیروز به یکی از اداره های پر در آمد و با کلاس شهر رفته بودم!ساختمون زیبا با تهویه ی عالی و مبل های اداری بسیار جذاب!


تقریبا می شه گفت اولین اداره ای بود که بی خودی آدم و نمی دووندن و برخورد بیسار متین و متشخصی با ارباب رجوع داشتن!

بله من تو اداره ی مالیات بودم!( این اسم رو بیشتر از دارایی می پسندم!)

علاوه بر برخورد مناسب و مودبانه و جوابگویی سریع(اون هم تو آخر وقت) یه خاطره ی باحال دیگه هم از اونجا دارم:یکی از مدارکم کم بود و بدون اون مدرک کار من پیش نمی رفت! و...:

اون متصدی مودب که کار هم راه می انداخت روی میزش خم شده بود و داشت برام توضیح می داد که چه کنم٬ که یه دفعه انگار چیزی به ذهنش رسید٬دنباله ی حرفش رو گرفت و مودبانه ادامه داد٬ البته ما الان سیستم هامون آن-آنلاین شده و ما می تونیم آنالوگ براتون بگیریم٬و در همین حال زل زده بود به رادیوی ترانزیستوری قدیمی روی میزش!من که هرچی رو میزش رو نگاه کردم به جز پانچ و منگنه و دفتر دستک چیزی ندیدم!

(قرار نشد با یاد اوری این که با این مالیات ها قراره باتوم واسه نیروی ویژه بخرن٬خاطرات خوبم رو خراب کنی ها!)

اما جریان دوم اینه که از تمامی دوستانی که کامنت گذاشتن٬زنگ زدن و یا پیامک فرستادن و بهم تبریک گفتن ممنونم!


و آخرین اتفاق هم این که:من یه فرصت مطالعاتی یک ماهه رو بردم٬ البته تو همین ایران و تو همین شهر خودم٬اما کار سنگین و جالبیه اگه تو این یک ماه به نتیجه ی مطلوبی برسم فرصت همچنان تمدید خواهد شد٬برام دعا کنین لطفا!

واسه همین فرصته که از اول ماه آینده شروع می شه٬ممکنه کمتر دور و بر انتخابات بگردم!هر چند که...

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:24 توسط وحید رضا| |
سلام

تولدم مبارک!

یا حق

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:39 توسط وحید رضا|
سلام

اگه گذاشتن تو حال خودمون باشیم!
هم میهن نیومده رفتش!
دیگه این ته مسخره بازیه!من نمی دونم مگه آبرو و سرمایه ی مردم بچه بازیه که امروز یه نفر و یه تشکیلات و تبرئه کنیم و فردا دوباره پرونده شون رو به جریان بندازیم!
در خبر ها داشتیم که چشممان باز هم به جمال قاضی مرتضوی نازنین در مطبوعات روشن شده!
ایسنا و مهر هم تایید کردند!

جالبتر هم جریاناتی است که واسه ایلنا اتفاق افتاده! در اینجا بخواند جریان رو!

خدا به خیر کنه! فقط همین رو می تونم بگم!

یا حق

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:37 توسط وحید رضا| |
سلام

مرسی که تو نظر سنجی پست قبل اونقذه فعالانه شرکت کردین!

لطفا پاتون رو از رو کلید بر دارین٬آخه ما نا فرم پشت در موندیم!

اين روز ها بيش از هر وقت ديگه اي با نقاشي حال مي كنم!

واسه همين هم از اين زاويه به اين روز مهم نگاه كردم!

مادر

مادر

مادر

مادر

مادر

متدر

مادر

روز مادر و روز زن مبارك!

 

يا حق

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 20:20 توسط وحید رضا| |
سلام

این دعوتنامه توسط میل امروز به دستم رسید٬ حیفم اومد شما بی خبر بایشن!

اگه وقتش رو دارین حتما برین!

راستی قبل از خوندن دعوتنامه دو تا سوال داشتم ازتون:

۱.به نظر شما کدوم قسمت از موضوعاتیکه تو این یک ساله تو ایرانی نوشته شدن بهتر بوده؟

۲. کدوم پست ایرانی رو بیشتر پسندیدین؟ ( لطفا اسم پست مورد نظرتون رو بنویسین)

موضوعات:

۱.دست نوشته ها ( تلاشی برای بیان احساسات و نظرات در باره ی هر آنچه بر من تاثیر گذاشت! )

۲.جهان (نگاهی بر رخداد های چهان که البته بر کم کاری از اضعان دارم!)

۳.عشق (...)

۴.دل مشغولی ها ( هر آنچه دل را به خود می خواند به ویژه آن ها که در رابطه با وطنم بود! )

۵.شاهنامه ( تلاشی برای باز خوانی و آسان نویسی این افتخار ملی! )

۶.داستان کوتاه ( واگویه ای بر ورق پاره های این ذهن پرسنده )

۷. معماری ایران ( این بیشتر به رفیق نیمه راه ما مربوطه تا من )

 

ایران اهدا

 

به نام خدا

 

واحد فراهم آوری اعضا پيوندي بيمارستان دکتر مسيح دانشوري همچون سالهاي قبل چهارمين مراسم بزرگداشت پيوند اعضاء (جشن نفس) را با حضور مسئولان و خانواده گيرندگان ، دهندگان عضو، هنرمندان و ورزشکاران در محل مجتمع فرهنگي اردويي شهيد باهنر تهران و در تاريخ 11 و 12 تيرماه با امکاناتي مانند بازارچه خيريه و برنامه هاي متنوع برگزار مي کند.

شما نيز مي توانيد با حضور در اين مراسم خاطره اي فراموش نشدني بدست آوريد.

 

مکان جشن: تهران- خ نياوران- خيابان فيضيه - اردوگاه تفريحي شهيد باهنر

زمان: 11 و 12 تير ساعت 18-24

 

و در آخر این که چند وقت پیش نازنینی اطلسی های یادش رو به ما سپرد و رفت که تا ابد بمونه!
خدایش بیامرزد!

 

یا حق

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:49 توسط وحید رضا| |
سلام

یه مدتیه که نا فرم دارم با کتاب دفتر ها٬ سر و کله می زنم!حقیقتش جریان اینطوریه که ۲۰ واحد برادشتم که ۱۸ تاش تخصصی است و حسابی این ترم حالم و گرفته!

لطفا بازم برام دعا کنین!

اما امروز با یه پنج گانه اومدم که اینطوریه:


۱.جناب رئیس جمهور نازنین درست در آستانه ی اجلاس گروه ۸ طی یه سخنرانی متحیر العقول! فرمودند شمارش معکوس برای نا بودی اسراییل آغاز شده٬ حالا اگه به یاد بیاریم که این کشور ها تمام قدرت و ثروت دنیا رو دارند و باز هم به یاد بیاریم که لابی های صهیونیستی در این کشور ها دارای قدرت بسیاری اند و این رو هم بدونیم که پرونده ی ایران دوباره داره توی شورای امنیت دست به دست می شه٬ می فهمیم که این سخنرانی پلیتیکی به معنی پذیرش قطعنامه و تحریم بعدی است! به همین سادگی!!!

۲.این روز ها توی مجلس یه بحث خیلی داغ هست و اون هم جریان صیغه است!

حقیقت اینه که مسئله ی بالا رفتن سن ازدواج و طبعات منفی اون در جامعه داره بی داد می کنه٬ فقط می تونم آرزو کنم که این طرح کاملا کارشناسی شده باشه تا تولستوی های جامعه ی ما  آناکارنینا نویس نشن!

۳.جریان افزایش امنیت اجتماعی هم که شده نقل هر محفلی!

به جرعت می تونم بگم اگه در هر زمان و به هر دلیل این روند کم رنگ یا قطع بشه٬ اون وقت من یکی به صداقتش شک خواهم کرد و به جرعت اون رو چنگ و دندان نشان دادن و اعلام قدرت موقتی خواهم دانست به آن هایی که با منافع بعضی ها منافات دارند!

۴.خطاب به برو بچ فمینیست یک میلیون امضائی:

چند وقت پیش از رادیوی ماشین سخنرانی جناب رحیم پور رو در باره ی خواسته های کمپینگ یک میلیون امضاء گوش می کردم! این سخنرانی به معنی پذیرش این حقیقت در جامعه بود که زن ها خواسته های جدید دارند این خبر خوش جریانه٬ اما خبر بد اینه که افرادی مانند رحیم پور که از قدرت رسانه ای برخوردارند و لقبی مانند استاد رو هم یدک می کشند٬ در جامعه ی امروز ما بسیار موجه تر اند تا دختران و پسران جوان!

۵. پارسال درست مثل امروز و در ساعت ۱۶:۲۸ اولین پست ایرانی رو با نام شراب زندگی بار گذاری کردم٬ در این مدت یک ساله دوستان زیادی پیدا کردم و با گروه های زیادی آشنا شدم و بسیار آموختم و امیدوارم که من هم در این مدت حرفی برای آموزاندن زده باشم!

دوست دارم از تمام دوستانی که در این مدت همراه و یاورم بودند به ویژه نازنینانی که به نقدم گرفتند تشکر کنم و آرزو کنم که سال های سال همچنان در این فضای مجازی بیاموزیم و بیاموزانیم!

ایرانی نازنینم تولدت مبارک!

یا حق


 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 12:35 توسط وحید رضا| |
سلام

دارم از فردا رسما می رم تو پیله ی امتحانات!

امید وارم واسه روز تولد ایرانی بوتنم چیزی بنویسم٬ اما اگه نشد از ۱۵ تیر به بعد حتما دوباره آپ خواهم کرد!

برام دعاکنیین لطفا

یا حق

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 16:9 توسط وحید رضا| |
 سلام

می دونین ما ملت خیلی خوشبختی هستیم!

آخه تموم ملت های دنیا فقط یه سرود ملی دارن و یه پرچم ملی٬ اما ما به لطف نازنین هایی که جز رفاه و سعادت ما هیچ دغدغه ای نداشتند و ندارن٬کلی چیز ملی داریم:

سرود ملی٬ پرچم ملی٬ منابع ملی٬ صنعت ملی٬ خودروی ملی٬ فن آوری ملی٬ رسانه ی ملی و حتی کفش ملی!

اما من امروز می خوام در باره ی این رسانه ی ملی حرف بزنم که خیلی خیلی هم گردن ما حق داره!
این رسانه ی نازنین وظیفه اش اینه که توجیه کنه سیاست های بزرگان رو ( آخه می دونین که ما ها اصولا صلاح خودمون رو نمی فهمیم و نیاز داریم تا افکار پیچیده ی بزرگان رو یکی برامون شرح بده تا در حد درک پایین ما قرار بگیره!)

واسه همین هم رسانه ی ملی در یک اقدام میهن پرستانه برنامه هایی رو راه انداخته٬ از قبیل برنامه ای که برای آب گیری سد سیوند ساخته شد تا ما بفهمیم که آب و برق خیلی خیلی مهم تر از تاریخ و این که بدست آوردن این آب و برق هم هیچ راه دیگه ای به جز آب گیری این سد مبارک و از بین بردن تمام پیشینه های تاریخیمون نداره!

یا برنامه هایی مثل چهار راه که قرار به ما حالی کنن که چطور پوشیدن و چطور رفتار کردن به صلاح ماست و یا همین سخنرانی امشب جناب رحیم پور که قراره به ما حالی کنن که حکومت حق داره٬ در پوشش مردم دخالت بکنه!

حالا خداییش کلی خوش یه حال ما نیست برای همچین رسانه ی ملی ای؟؟؟؟؟

این عکس ها رو هم براتون گذاشتم تا باور کنین که حکومت در اجرای آنچه به صلاح ماست٬ چقدر جدی و کوشاست!!!

 

حجاب

حجاب

حجاب

حجاب

حجاب

حجاب

حجاب

حجاب

حجاب

حجاب

 

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:1 توسط وحید رضا| |
سلام

به یاد بزرگ مرد ایران! ( امید وارم اونقدر بی لیاقت نباشی که من رو به خاطر این پست به جناح خاصی بچسبونی!)

 

خاتمي

خاتمي

خاتمي

خاتمي

                    و بالاخره سيد خندان را گرياندند!

يا حق

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 18:48 توسط وحید رضا| |
سلام

نمی دونم چی بگم!

خیلی کلافه ام!

مدتیه که ندای یاران گرامی در گوشم به رگبار ناسزا بدل گشته٬ و مرا در این برهوت دنیا تنها رها کرده!  خدا کنه که هیچ وقت خار های گل زیبای کاکتوس توی دستم فرو نره!

مدتیه که یکی از بهترین دوست هام رو از دست دادم! خدایا صبری عطا فرما تا تحمل توانم کرد و رحمتی تا دور باشد نازنینم از عذابت!

الان از دار دنیا و از مرام رفاقت فقط یه دوست صمیمی واسم مونده٬ که اون هم این روز ها عزا داره!

هم به من و هم به اون تسلیت بگین!

یا حق

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:45 توسط وحید رضا| |
سلام

دو ـــ سه روز پیش توی دانشگاه مراسم بزرگداشت دکتر شریعتی بود. ( اگه با خودت گفتی گه الان وقتش نبوده و زود این مراسم و برگزار کردند٬ جدا واست متاسفم! )

دكتر شريعتي

استاد عبدلکریم شریعتی و آقای طهماسبی و آقایی به نام مزینانی سخنرانی داشتند!

سخنرانی استاد تکان دهنده و آموزنده بود٬ در لحظات سخنرانی استاد٬ عطر نفس دکتر نازنین رو به خوبی می شد در فضا استشمام کرد!

در پایان سخنرانی آقای طهماسبی٬ رامین زنگ زد که کلید نداره و با کلی بار و بندیل پشت در مونده و من هم از سر ناچاری جلسه رو ترک کردم و واسش کلید بردم!

تا من برم و برگردم همه چیز تموم شده بود!

سر شبی با برو بچ رفتیم به اسراحتگاهی که استاد و همراهاشون در اون حضور داشتند٬ساعت ها صحبت کردیم و بسیار آموختیم!

وقتی استاد در مورد تسلط دکتر بر قرآن از کتاب های دکتر شاهد و مصداق می آورد٬ حسرت آیه ها و سوره هایی را خوردم که خوانده یا نا خوانده از کنارشان گذشتم!

امید وارم سعادتی باشد برای باز خوانی این کتاب زندگی و عمل به آن!

یاد این نازنین گل هبوط کرده بر کویر گرامی باد!

یا حق

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:35 توسط وحید رضا| |
سلام

اولین ره آورد سفر ور دیشب با ولع سر می کشیدم و نیم نگاهی هم به تلفن داشتم تا آبی بر تلاطم وجودم با اس ام اس دوستان که شرح جزئیات رویدادی خاص را می دادند بریزم!

مدیر مدرسه ی جلال آل احمد.

جلال آل احمد

 

نمی دونم خوندینش یا نه٬ مثل همیشه شرحی خاص و سبکی ویژه٬

رک و راست و با تفسیر و تحلیل و در عین حال موجز!

بیان مشکلات یک مدیر مدرسه است که نمی خواد بچه ها با ترکه٬تکه تکه شن و شرح چاپلوسی ها و تملق ها و مانند همیشه شرح کامل شخصیت ها!

اما اگه این روز ها جلال بود و جریان بن غیر نقدی فرهنگیان رو می شنید (که شتمل بر چند کیلو برنج پاکستانی٬چند سیر گوشت یخ زده یه حلب روغن و مقداری نمک و فلفله) به این توجیه که اگه پول بدیم تورم می شه!!!

یا این که معلم ها رو هم در فمنیست ها ضرب و با اقدام علیه امنیت ملی جمع کردند و پیاله پیاله آب خنک به خوردشان می دهند٬چه ها که نمی نوشت!

امید که...

بالاخره سرويس بلاگفا هم درست شد و مي شه كامنت گذاشت!!!

یا حق

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:27 توسط وحید رضا| |
سلام

این چند روزی و که نبودم داشتم تو شهر کودکی هایم ( یا به قول یه دوست: آرمان شهر پر از دود و ترافیک و فحش و کثافت؟ ) با تازه های نشر سر و کله می زدم!

نمايشگاه كتاب

حاصل این سر و کله زدن خاطرات٬حسرت و یادگاری های بسیار بود!

خاطره ی کوچه ها و محله های قدیم٬نظام آباد و گیشا و...

خاطره ی دیدار با بزرگانی چون بایرامی!

خاطره ی قورباغه ای چوبی که صدایی بسیار شبیه همتای گوشتی خود داشت!

خاطره ی دوستانی که شانه به شانه در این ۵ روز زیر و رو کردیم آن آرمان شهر را!

خاطره ی حرف زدن های بسیار با نازنینی پر تجربه که حق مادری بر گردنم دارد!

خاطره ی کتاب هایی که امضا ی یاران دیرین بر آن ها نقش بسته!

حسرت ها:

حسرت فردی فهیم و با درک در مسند فرهنگ! تا بفهمد که مسجد جای بسیاری از کتب نیست( که نمی توان بسیار از نشر یافته ها را در مسجد فروخت)! تا درک کند که قشر کتاب خوان عادت به بن فروشی ندارند! تا بیاموزد که بیش از هر چیز نیاز به نظم است در این رویداد!

حسرت مکانی مناسب برای این اتفاق!

حسرت بسیار کتاب ها که نتوانستم بخرم٬ چرا که مسئولین فهیم ارشاد به این نتیجه رسیده بودند که قشر فرهنگی و اهل قلم با ۶۰٬۴۰ و یا ۱۰۰ هزار تومان بن خرید کتاب خارجی می توانند بر آورده سازند نیاز هاشان را!

حسرت دیدار چشمانی آشنا که در یک قدمی خود در غرفه ی محیط  ... حس کردم و دیدار به حرمت اعتقادات حاصل نشد!

حسرت s3  کانن که همراه بود و رمش خراب شد و عکس های بسیاری را فقط در ذهن ثبت کردم!

و یادگار ها:

کتاب های بسیار!

قورباغه ی بالا که به یادگار با خود آوردم!

خاطرات و حسرت هایی که همچنان به یادگار با خود دارم!

نمايشگاه كتاب

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:45 توسط وحید رضا| |
سلام

نمی دونم این حال و چطوری براتون تعریف کنم٬ فقط می دونم همه چیز دور سرم می چرخه:

نوای نای-ه ناهید و صدای استاد و آهنگ یوسفی زمانی همه و همه موجب نوعی عروج است!

حالتی دارم وصف ناشدنی٬ به رقص آمده همچو گل :

 بوی باران٬

                       بوی سبزه٬

                                           بوی خاک      

                                                                        شاخه های شسته٬ باران خورده٬ پاک

آسمان آبی و ابر سفید    

                                          برگ های سبز بید

                                                                         عطر نرگس٬رقص باد              

نغمه ی شوق پرستو های شاد

                                        خلوط گرم کبوتر های مست

                                                                         نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

                                               خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها ودشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب!!!

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

 

                                                                 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 

                                  ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

     گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ                              هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

                در آخر هم تبریک روز معلم به تمامی معلمین دلسوز

                                به ویژه پدر و مادر نازنینم!

 

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 توسط وحید رضا| |
مرگ

خدا حافظ

نه تعجب نکن!

درست می گم خدا حافظ!

یه وقت هایی آدم به کمک دوست عزیزش به آرزو های بزرگش می رسه!

من رو باز هم مدیون خودت کردی ...

آره خودت کمکم کردی٬ مگه بار ها نگفتی که خیلی بی رحمی٬ مگه نگفتی که خیلی راحت می تونی آدم ها رو کنار بذاری؟ ...

خوب همین بی رحمی ات٬ همین که آدم ها رو مثل دستمال کاغذی های کثیف می بینی با عث شد تا ...

از کمکت بابت رسیدن به این آرزو ممنونم ...

هنوز هم...

یا حق

 

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:1 توسط وحید رضا| |
سلام

می دونین یه وقت هایی زبون تصویر خیلی گویا تره!

پس فقط ببینین عکس های زیر رو!

بد حجابی

بد حجابی

بد حجابی

بد حجابی

 بد حجابی

بد حجابی

بئ حجابی

دیروز که اونطوری شعار می دادن٬ رسید به عمل امروز...

خدا به خیر کنه از فردایی که از پس امروز می یاد...

یا حق

 

نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:36 توسط وحید رضا| |
مهدی کروبی شیخ اصلاحات