همه مون تا به حال زیاد شنیدیم٬خوندیم و تو فیلم های آبکی تلوزیونی دیدیم که پدره دختر جوونش رو به حاطر یک مشت دلار به عقد پیرمرد پولدار در می یاره.
همه مون واسه دختره آه کشیدیم و پدره رو لعنت کردیم.
اما مطمئنم تا حالا کسی به داداش کوچیکه ی دخترک با چشم های معمولی فکر نکرده که ...
یا حق
امتحان و امتحان و امتحان
این ۶ حرفی مذخرف نذاشت ببینم چه خبره تو جام ملت های اوپا!
ما که چشمممان به سوپری و میوه فروشی محله پرزیدنت جان روشن نشد٬شما اگه دیدنش از قول ما هم چند کیلو برنج و چای و قند و... بخرید!
یا حق

همه چیز مشمول گذر زمان میشه٬درست!
اما ای کاش می فهمیدیدم که گذر زمان رفتار های زشت رو به عادت های زشت بدل می کنه!
ترک عادت هم که ...
یا حق
بر آن شدیم که به کمک یاران و همت دوستان جشنواره ای بر پا سازیم در دنیای بیکران عکس و فیلم کوتاه
اطلاعات کامل را از اینجا بخوانید
چشم به راه قدم های سبزتان خواهیم بود.
یا حق
دوستام رفتن دنبال زندگیشون و راحت شدند...
عسل رفت و راحت شد...
آیدا هم رفت...!
خوب شد که ...
یادمانی برای نازنین غمگینم...
یا حق
این هم یه داستان کوتاه با نام:
سولماز
دست هاش رو پشتش گره کرده و شکمش رو مث زن های پا به ماه جلو انداخته بود.لخت و عور٬فقط با یه شرت وسط اتاق ۲۸ متری یک خط مستقیم رو٬بین دو تا شمع فکسنی که رو سنگ قطور و بد قواره ی اپن بود تا درگاه پنجره ی آهنی که از زد زنگ به اخرایی می زد٬میرفت و بر می گشت.
۸قدم اول رو روی فرش ماشینی ارزون قیمتی بر می داشت که بس تو این سه سال پا خورده٬از موکت هم نازکتر و زمخت تر شده بود.از هفت قدم بعدی٬دو تا روی موکت فرود می امود و ۵ تای دیگه روی قالیچه ی ۸متری دستبافی که نقش ترکمن داشت.
ضبط گوشه ی اتاق که روی کارتونش چنبره زده و با چشای وق زده اش به یه گوشه نگاه می کرد٬مثل ننه مرده ها هوار می کشید:(مرنجان دلم را که این مرغ و حشی...).زیر پاهاش دونه هایی رو حس می کرد که نشون از کثیفی کف اتاق داشت.
به آلیزه فکر می کرد٬همین بعد از ظهر تو گووگل سرچ کرده و عکس های اون خواننده ی فرنگی رئ دیده بود٬اما از ترس اینکه سیستم های پشت سرش فکر کنن عکس ... سرچ کرده٬زود روی یک عکس تقریبا معمولی کلیک کرد و با التماس داشت دنبال تفاوت های اون با سولمازش می گشت.این بار از اینکه سولمازش شبیه یک هنر پیشه ی دیگه هم شده٬خوشحال و راضی نبود.
به شب قبل فکر می کرد.به وقتی قطره های اشک سولماز٬گل های سرخ بالشت رو با سیاهی ریملش رنگ دوده و نکبت زده بود.ذهن سرگشته و سر در گمش ناگهان به چند ساعت قبل ترش پرت شد.وقتی داشت sms های گوشی سولماز و می خوند٬وقتی ۲۰۸ تا sms از یه فامیل دید٬تعجب کرد اما با خودش گفت٬حتما از دوستاش یا فامیلاشون اما ۲۰۸ تا sms از یک نفر؟!
چند تایی رو باز کرد و خوند٬همه اش یا جک بود با از این حرف های مثلا فیلسوفانه.وقتی داشت رندومی بازشون می کرد٬رو یکیش قفل کرد!...
مگه این همون سولمازی نبود که تا همین چند دقیقه ی پیش...
الترا لایتی رو که تا نیمه تو دست راستش خاکستر شده بود٬به لبش نزدیک کرد اما مثل اینکه کسی رو خطاب قرار بده دست رو از لبش دور کرد و زیر لب گفت:آخه این رسمش نیست.بعد بدون اینکه پکی به سیگارش زده باشه دوباره دست ها رو پشت سرش فقل کرد و اصلا نفهمید که خاکستر رو روی ۸ متری دست باف ترکمن٬تکونده. برای لحظه ای از بوی پشم کز گرفته کیفور شد و باز پرت شد بغل سولماز.
یاد وقتی افتاد که سولماز سرشو می ذاشت روی سینه اش٬ می بوئیدش و در حالی که با مو های سینه اش بازی می کرد می گفت٬اینجا بوی بچه ی یکی دو روزه می ده٬حتی اگه با وحشی ترین ادکلن ها هم دوش می گرفت٬سولماز همیشه از سینه ی اون بوی بچه ی یکی دو روزه می شنید.لبخند نرمی که از این دریافت داشت رو لبش شکوفه می زد٬خشکید و یاد دهن گشاد و بد قواره ی آلیزه افتاد.با خودش گفت آخه اون لب های نقلی یه من٬چه شباهتی به این لخجان داره؟!
موبایلش رو از رو اپن بر داشت٬شماره ی سولماز و گرفت.صدای نکره ای از اونطرف داشت حرف می زد٬درست نفهمید داشت می گفت٬تمام مسیر ها به سمت مشترک مورد نظر...یا اینکه دستگاه مشترک مورد نظر... یا یه چیزی شبیه همین ها.
پک محکمی به سیگارش زد و دود رو حلقه حلقه از ریه هاش تف کرد بیرون و ته سیگار رو توی لیوان نیمخور روی اپن انداخت و به سمت آشپزخونه رفت.
خواست کتری و روشن کنه٬که چشمش به سیم و سنجاق روی گاز افتاد.
ـــ گند بزنن به هیکلت علی که به گه کشیدی زندگی خودت و من و... مرتیکه ی کثافت ...
رگبار نا سزا(شاید هم بشه گفت سزا) بود که از دهانش خارج می شد٬با چنان غیضی سیم رو خم می کرد که انگار داره گردن اون که به سولماز... (سولماز ــــ سولماز ــــ خیلی دوستش داشت٬از ته دل. اما این دختره یا خیلی ساده بود و یه رنگ٬یا خیلی موزمار بود و هفت رنگ)در سطل رو گذاشت.
با همون کبریتی که گاز رو روشن کرده بود٬یه الترا لایت دیگه آتیش زد.چند تا پک محکم و پشت سر هم٬بهش کمک کرد تا دوباره به خودش مسلط بشه.
رفت سراغ کتری٬می خواست در قوطی چای رو برداره که دستش خورد به یه پلاستیک.از تو گودیه در قوطی کشیدش بیرون!...
یه حب گنده ی تریاک بود!
نفهمید چطوری تو لیوان چای جوشیده٬حلش کرد و یه نفس سر کشید٬اما تلخی یه اون شوکران٬خوب یادش موند٬تلخی ای که مثل رنگ ریمل سولماز٬که بعد از گریه های اونشب رو سفیدی ملافه پخش شده بود٬پخش شد توی تمام زندگیش٬ تمام ماه ها٬ تمام روزها٬ تمام ساعت ها و تمام دقیقه هاش
تلخ تلخ!
یا حق
عید همه تون مبارک!
جاتون خالی رفته بودم سفر٬بازم جاتون خالی بدک نبود٬کلی خاطره دارم واسه گفتن.
الان می تونم از پت و مت گروه تعریف کنم٬یا از هندونه خریدنم تو سفر٬یا از دست فروش های سبزه و با نمک بندری٬یا از اون گدایی که اول از گیتار حرف می زد و یه هو و بی مقدمه می گفت:بده در راه خدا!٬یا...
اما نمی خوام چیزی بگم٬آخه حرف مهمتری تو گلوم مونده:
دلم می خواد از نیستان بنویسم٬نمی دونم چرا شده نیستان٬شاید چون در نفیرم مرد و زن نالیده اند!
اول خواستم هبوط باشه اما یادم اومد می ترسم از خوردن سیب و خوندن آخرش!
می ترسم از دونستن اون روز هایی که نوای دل انگیز آبشاران٬صدای سنج مرگ بده و اقاقی بوی کافور!
این شد که اینجا شد نیستان٬شاید چون می خام آهنگ تکرار حرف نون رو مدام بشنوم.(مستور و که یادت هست؟)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی یه زمانی میگفت٬واسه اینکه بتونی دوقدم بپری٬باید یه قدم به عقب برداری!
دو ـــ سه شب پیش یه قدم اومدیم عقب!
شدیم دو تا دوست!اون کلمه های مقدس هم شدن چنتا مرز!یه مشت سیم خاردار!
اما هرچی باشه به قول شاعر:حرامم باد اگر جان را...
خدا کنه اینجا هم حرف اون بنده خدا درست در بیاد!
۱.همیشه قدم زندن در دنیایی خیالی ای که جورج اروول برای آدم ساخته مسحور کننده است.چرا که این دنیا بیش از بنیادی ترین واقعیت ها٬قابل لمس است!
می خواهم به اندازه ی دو-سه بند با هم در دنیای ۱۹۸۴ قدم بزنیم:

در سراسر تاریخ مکتوب و شاید از پایان عصر نو سنگی سه گونه آدم در دنیا بوده اند:بالا٬متوسط و پایین.
هدف طبقه ی متوسط این است که جای خود را با بالا عوض کند.هدف طبقه ی پایین٬زمانی که هدفی داشته باشند(چون خصلت پایدار طبقه ی پایین این است که خرکاری چنان از پا درش می آورد که٬جز به تناوب٬از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد)این است که تمام تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه ی انسان ها برابر باشند.
به این ترتیب در سراسر تاریخ مبارزه ای که خطوط عمده ی آن یکسان است٬پی در پی تکرار می شود.دوره های دیر پایی٬طبقه ی بالا به ظاهر در امن و امان بر سریر قدرت تکیه می زنند.اما همواره دیر یا زود لحظه ای پیش می اید که ایمان به خود٬ یا شایستگی حکومت کردن یا هر دو را از دست می دهد.آنگاه است که به دست طبقه ی متوسط سر نگون می شود.طبقه ی متوسط در این گیر و دار٬با تظاهر به این امر که برای آزادی و عدالت می جنگد٬طبقه ی پایین را در کنار خود جای می دهد٬به محض رسیدن به هدف٬طبقه ی پایین را به وضعیت بردگی دیرین بر می گرداند و خود طبقه ی بالا می شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲.آیا می شود فردا با ندایی که از زمین و زمان مژده به تحقق وعده ی الهی می دهد بیدار شویم؟:
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلـــــو رسوب شد نیــامدی
خلیل آتشــین سخـــن تر به دوش بت شکــــن
خدای ما دوباره سنگ و چــــوب شـد نیـــامدی
برای ما که خستــه ایم و دلشکـــــسته ایم نـه
ولی بـرای عــده ای چــه خــوب شـد نیــــامدی!
خیلی ها بهار رو جلوه ای از بهشت می دونن:
پروردگارم٬مهربان من٬
از دوزخ این بهشت رهائیم بخش
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای٬بانگ عزایی
و هر چشم اندازی٬سکوتی گنگ و بی حاصل
در هراس دم می زنم
و در بی قراری زندگی می کنم
بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت
تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایم
تو قلب بیگانه را می شناسی
که خود در سرزمین بیگانه بوده ای
کسی برایم بیافرین تا در او آرام گیرم
دردم٬درد بی کسی بود!
دکتر علی شریعتی

حس یه فنجون قهوه ی خالی و دارم که دمرو روی یه دستمال کاغذی گذاشته شده!
چرا فالت و نگاه نمی کنی و من و از این بلاتکلیفی بی معنی نجات نمی دی؟!
یا حق
۱.جلال الدین فارسی از افراد خاص این نظامه!کتاب هایی داره که به خوندنش می ارزه!
خیلی از مواقع پیش گام بوده٬اما مصاحبه ی دیشبش نکته ی جالبی رو بهم آشکار کرد!
حتما تا به حال این جمله رو شنیدیدن: (تعهد مقدم بر تخصص!) اخیرا خیلی ها سعی کردند این جمله رو تا حدی تعدیل کنند٬اما تمام این تلاش ها٬در حرف بوده و در عمل همچنان تعهد که حرف اول رو می زنه(وتخصص شاید حرف آخر رو هم نزنه!)
کاری ندارم که معیار های این تعهد کذایی چیه و...
اما اونی که امروز میخوام بگم٬تاریخچه ی این جمله ی ویژه است!
جناب فارسی در مصاحبه ی آخرشون(دیشب با محرمانه ی شبکه ی سه) فرمودند با وجود این که فقط یک ماه از تشکیل دولت جناب مهندس بازرگان می گذشت٬در دانشگاه شریف٬و با حضور جمعیتی بسیار٬سخنرانی ایی داشتند بس با شکوه٬با عنوان:*ضد انقلاب در دولت* و ظاهرا این شرط تعهد مولود آن سخنرانی غرا بود.در گذر زمان وقتی تعهد شرط مقدم شد٬مولود اون سخنرانی هم به جمله ای بدل شد که مثل گل زر٬برگ هایی خیال انگیز و خار هایی واقعی داشت!
یاد زمانی افتادم که جناب محسن خان رضایی در مقام سخنگوی مجمع تشخیص٬فرموده بودند:«مجمع تشخیص مصلحت نظام٬نهادی فرای قانون است!» و این یکی از کوچکترین برکات جایگزینی تعهد یه جای تخصص بود!
۲.چند وقت پیش مطلبی در مورد لیگ برتر فوتبال می خواندم٬ظاهرا رییس سازمان لیگ هم٬جنابی است با پیشوند سردار!
تا به حال با سردار های متعهدی که وزیر بودند٬بر اریکه ی استانداری تکیه می زدند٬فرمانداری می کردند٬ ادارات فرهنگ را اداره می فرمودند٬یا حتی رئیس باشگاه بودند٬آشنا شده بودیم اما این که حتی سازمان لیگ را هم سر داری کنی...!!!
نکته بینی وضع را به کودتای خاموش تابیر می کرد!!!
نمی دونم چرا یاد جورج اروول افتادم!
۳.دوستی امروز از بوشهر پشت تلفن داد میزد که:همه را رد صلاحیت کرده اند.
من که بعد از دوره ی قبلی مجلس به کلی قطع امید کردم از انتخابان!!! حالا شما هم انتخاب کنین این گلچین شده های باغ با صفای انقلاب را!(این جمله رو از یکی دزدیدم
)
یا حق

زندگی همچنان ادامه داره!و همچنان تکراریه!
هنوز هم بچه های ابتدایی توی راه مدرسه کمتر خوشحال اند از ۲۰ های بسیار که گرفته اند و بیشتر غمگین ۲۰ هایی اندک که نگرفته اند!
پسرک های دبیرستانی همچنان مشغول تعریف کردن داستان های واقعی و غیر واقعی از نامه نگاری های عاشقانه و... توی راه مدرسه با اون دختری که فلانه و بهمنان!
نو جوون های ۱۸ـ۱۹ ساله٬در حال سر و کله زدن با غول بزرگ نوجوانی اند.(بعضی ها غولشون کنکوره٬ بعضی ها غرور٬بعضی ها بلوغ٬بعضی سر بازی و بعضی ها هم چند غوله اند!)خیلی ها گیم آور می شن و بعضی ها هم می رن مرحله ی بعد!
جوون های ۱۹ـ۲۰ ساله٬همچنان مشغوله جر و بحث کردن با والدین گرامی سر موسیقی٬شغل٬فیلم٬تیپ٬رشته و خلاصه هر چیز دیگه ای که ممکنه بهشون علاقه داشته باشن٬آخه والدین رو ساختن واسه مخالفت با بچه های اون سنی!
جوون های ۲۲ـ۲۳ ساله هم دارن یکی تو سر خودشون می زنن٬یکی تو سر کنکور فوق(شاید خدمت زیر پرجم مقدس مام میهن!٬شاید جهیزیه٬شاید کار و شاید...)
بعد از اون هم هرچی هست و هرچی نیست٬تکراریه!
زندگی ادامه داره٬شیرینی و تلخیش واسم مهم نیست٬چون هر کدوم که باشن مطمئنم که اونیکی پشت دره٬اونم باز با یه تناوب تکراری!
چیزی که حالم و به هم میزنه٬همین تکراره!
وقتی ۱۹ـ۲۰ ساله ایم٬قسم می خوریم که هیچ وقت با بچمون مخالفت نمی کنیم و زمانی که ۴۰ـ۴۵ ساله می شیم میگیم من صلاحش و بهتر می فهمم٬پس باید مخالفت کنم!
وقتی داریم درد دل میکنیم٬مدام می گیم که نظر تو چیه٬اما حقیقت تکراریش اینه که فقط می خوایم طرف ما رو تایید کنه!اما وقتی دارن باهامون درد دل میکنن اون حقیقته بازم در یه فرآیند تکراری یادمون می ره و جو احمقانه ای ما رو میگیره که اون بهم اعتماد کرده و من باید راهی و که به نظرم درسته بهش نشون بدم و...
خلاصه زندگی به تمام فرایند های تکراریش در جریانه!
انگار هیج وقت هم قرار نیست٬این چرخه های مسخره ی تکرار به هم بریزه!
تکراری ترین فرآیند این روز های زندگی من هم٬امتحان دادنه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
خدا درست یک ساعت بعد از نوشتن این پست به یادم آورد که:همیشه تو زندگی آدم دیوونه هایی هستند که با دیوونه بازی های پر انرژیشون این تکرار های لعنتی رو به هم میریزن(ازت ممنونم دیوونه ی زندگی من)
یا حق

تمام اون هایی که با ساز شیدای دوتار آشنایی دارن٬میدونن که از دو روز پیش یکی از بهترین اساتید موسیقی مقامی رو از دست دادیم!
استاد حاج قرابان سلیمانی٬استاد بی بدیل دوتار که هنرنمایی دل نگیزش را در آلبوم شب٬سکوت٬کویر استاد محمد رضا شجریان٬همه گان به یاد دارند!
نوای سازش هماره جاودان و روحش قرین رحمت!
یا حق
۱.
آقا از همون روز اول سفق آلونکی که داشتن گلیم حاجیت و توش می بافتن٬چیکه می کرد!
نمی دونم تو اون هیر و ویر کدوم شیر پاک خورده ای اومد و گیر سه پیچ داد که باهاس سفق و قیل گونی کنیم و دیگه کاگیل جواب نمی ده و...
حالا یه مادر مرده ای هم پیدا نشد که بگه باباجان سفقی که عینهو جیگر زلیخا می مونه٬چطو می خواد٬قیل و نگه داره!
خلاصه اینکه چیکه چیکه قیل سیاه افتاد رو خرسک بخت حاجیت!
القصه اینکه تو این برف عقشولانه که همه دارن دس تو دس٬همراه ضعیفه ی مربوطه قدم می زنن و بعدشم چای و قهوه و عسک و خاطره و ...٬حاجیت و همشهری هاش باهاس تا کرکنوک بخیزن زیر کرسی و سک لزر بزنن!
نه اینکه هوا ورت داره که چاکرت کم اورده و از سرما می ناله ها٬نه به مولا!
اونم که جوجه فکلی های تازه مستقل شده٬شیر گاز و رو مام میهن بستن٬یه چند روزی نقل دل داغ حاجیت بود!
غم امروز دادشت واسه اینه که این چند روزه هرچی خودمون و اهل عیال چش دوختیم به این ماسماسک٬مگه جناب حیاتی اسم ولایت حاجیت و بزنه تنگ اسم باقی بلادی که گاز ندارن و قاطی الباقی اختلات ها٬فرمایش بفرمان٬نشد که نشد!
خلاصه این معروفیت لاکردار شده بختک و افتاده به جون غلومت!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲.
این روز ها٬خیلی سخته!
ما که فعلنه به لطف منقل برقی٬کرسی٬بخاری برقی٬ماکروویو٬چای ساز٬قهوهجوش و... داریم سر می کنیم٬اما طفلکی اون هایی که دلشون رو به علائدین٬والر و چرغ سه فیتیله ای خوش کردن!
وقتی سف داراز چند لیتر نفت صدقه سری رو می بینم و مردمی رو که اجبار و فقر از سر و صورتشون می باره٬می مونم که جواب هل من ناصر این روز های حسین رو در تکایا بیابم٬یا در غیرت مسولین محترم (در سیاست خارجی و داخلی) و هم میهن های گلم (در صرفه جویی)؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳.
امروز یه عکس زیبا دیدم!

میذارمش اینجا تا همیشه یادم باشه که یه ۹۰ متری کوچولو هست که همیشه میشه توش یه قهوه ی تلخ و غلیظ و گرم و پر مهر رو نوشید!
یا حق
مثل موش آبکشیده شدم!
از آسمون همیشه خیس این دیار غربت بازم داره سیل می یاد!
با همین هیکل خیس٬نشستم آف و کامنت و پست می خونم!
صدای در می یاد: تق تق!
چراغش روشن می شه٬
احساس می کنم قطرات آب روی پشونی و صورتم سرازیر میشن!
با خودم می گم باید برم سراغ حوله٬اما پاهام فرمان نمی برند!
انگاری یه سطل آب روم خالی کردند٬اما...
اما٬مگه آب بارون شوره؟
...
یا حق

امروز تو واژه نویس خوندم٬خبر فوت سیمین دانشور عزیز رو!
از حال احتضارش خبر داشتم اما نمی دونم چرا نا امیدانه آرزو می کردم امسال در اولین دوره ی جایزه ی ادبی جلال٬ اون اهدا کننده ی جایزه در مراسم اختتامیه باشه!
سو و شون رو به شخصه خیلی دوست دارم و خسی در میقات!
اصل خبر رو اینجا بخونین

خدایش بیامرزد!
یا حق
برداشت۱:
تلویزیون رو روشن می کنم٬شبکه ی یک (همون شبکه ی ملی از رسانه ی ملی) رو می زنم! خودم هم نمی دونم دنبال چی می گردم تو این ۱۴ اینچ خاک گرفته ی خونه دانشجویی!
سریال پرستاران داره! آره ساعت بدنم درست کار می کنه! حالم گرفته می شه! یادش به خیر قبل این هجرت و قل و زنجیر...
برداشت۲:
در می زنن آقای x است! یکی از نجات یافتگان از دام هولناک اعتیاد! الان بییش از یک ساله که پاکه! همین چند هفته پیش جشن تولد یک سال پاکی واسش گرفتیم و چه شوری داشتیم!
آدم با استعدادیه٬تو عالم ساز و آواز شاهکاره! و خوشبختانه به مدد همت بلندش الان یه مرد کامل شده!
از در نیومده داره به زمین و زمان فحش می ده! ساعت رو نگاه میکنم٬عقریه ها ۲۱:۰۵ رو نشون می دن٬ می پرسم مگه نباید الان جلسه باشی؟ می گه: فلان فلان شده ها جلسه ی NA رو تعطیل کردن که جلسه ی هیئت امنای مسجده! وقتی هم ازشون پرسیدیم که نمی شه یه ساعت قبل یا بعد از جلسه ی NA برگذار کنین یا اقلا از قبل به ما خبر می دادین که ساعت جلسه رو با شما تنظیم می کردیم؟٬ جواب گرفتیم که جلسه ی خانه ی خدا رو تعطیل کنیم که یه مشت معتاد بیان واسه مواد نکشیدنشون دست بزنن! اصلا شما معتاد ها امنیت محله رو از بین بردین که هر شب این جا جمع می شین و ...
پ.ن: NA = انجمن معتادین گمنام! که یکی از قوی ترین NGO های بین المللی در زمینه ی نجات عزیزان جهانه!
یا حق!
امسال نیز چهارمین دوره ی جشن گلریزان مهر٬ به همت یاران همراه و عنایت دوستان معذور بر گذار گردید!
تلاشی برای باز گرداندن گل لبخند بر صورت معصوم و بی ریای کم توانان ذهنی و بی سرپرستانی که هماره دست مهربان و قادر خداوند متعال را همراه و پشتیبان خود دیده اند.
جمع ضدین٬تلاقی سکه و مهر!
و دریغ و دوصد افسوس از شهرمان که با چنین مردم با جودی٬چنان مسئولین کم لطفی را در خود جای داده!
بسیاری از مسئولین غیر بومی٬به سبب تعطیلات دو روزه و مسافرت٬ما را از لطف خود محروم کردند٬هرچند حضورشان موجب دلگرمی بود٬اما نبودنشان جای گله نداشت!
دلگیری اکثر دوستان از به ظاهر مردانی بود که در تاریکی هم مسلک ضعیفه ها شده بودند و غیبت را همچون خاله زنک ها٬شمشیری آخته در دستان ناتوان خویش می انگاشتند!
حال اگر بدانید این افراد از مسئولین سازمانی بودند که به طور مستقیم متولی حمایت از موسساتی چون غدیر و رمضان است٬ دوچندان برای دلگیری حق میدهید!
حضور گرم و پر شور و شعور تمامی مردم و مسئولین محترم را ارج می نهیم و آستان تمامی یاران را بوسه!
در خاتمه از تمامی دوستانی که همراهی شان موجب تسهیل در امور گردید و تمام یاران معذوری که نامشان٬تجربه شان و همتشان رهنمایمان بود٬سپاس گذارم!
امید که از این پس شاهد اتفاقاتی میمون در شهر مان باشیم!
یا حق
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست٬من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست٬من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز٬جای میلاد آقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست٬من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق٬روی دار قالی٬بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست٬من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد٬با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو اما در میدان ها:اینک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می بوئیم
ما به اندازه ی ما می روئیم
من و تو کم نه که باید شب بی رحم وگل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه٬که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست!
یادش گرامی
یا حق
۱.طبق اخبار واصله جناب حمیدرضا خان حمیدی مقدم هم قاطی مرغ ها شدند!
ما که از زبون خودشون شنیدیم!
اما بخوانید نقل قول عباس فرمان رو از این ماجرا:
یا علی گفتند و عشق آغاز شد.....
امشب خبری رو شنیدم که خیلی خوشحالم کرد. صاحب خبر خود روایت خبر را گفت و بند رو آب داد. این دوست خوبمون هم به جرگه متاهلین پیوست. امیدوارم که د رکنار تمام مزایای زندگی مشترک بتواند از مزایایی که در دولت خدمتگزار برای عموم در اختیار قرار بهره مند شوند. و همیشه در کنار هم سلامت و شاد زندگی را زندگی کنند.
۲.اما باید به فاطمه ی نازنین هم تسلیت بگم!می دونم جا دادن این دو عنوان در یه پست کار جالبی نیست اما چه کنم که هر دوی این عزیزان از دوست های خوب من اند و هر دو نفر برام عزیز اند!
فاطمه جان غم از دست دادن نازنینت رو تسلیت می گم!
۳.نماز زوره های همه تون قبول! لطفا سر سفره ی افطار تازه گزشتمون رو فراموش نکنین!
یا حق

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
من از کجا٬حبس از کجا٬ مال که را دزدیده ام!!!
یا حق
نمی دونم چرا یاد گذشته ها کردم!
من بچه ی کوچولو٬بلبل و عصبی داداش بزرگه و آبجی وسطیه بودم! همیشه وقتی تهران بودیم٬ عمه کوچیکه٬ با کلی ذوق و شوق از الزهرا (اسم دانشگاهش بود) می کوبید می اومد نظام آباد تا این بچه کوچولو ی داداش بزرگه رو ببره سینما٬ یا پارک و من هم عاشق و بستنی خرگوشی و نون تلفنی های توی راه!
هر چند وقت یه بار هم٬ خاله کوچیکه یا دایی که کوچکترین بزرگی بود که دور و برم می دیدم٬می اومدن تهران تا این بلبل عصبی رو ببرن خونه ی مادرجون٬ تا هم کمی از آژیر خطر و موشکباران دورش کنن و هم دوباره صدای شیطنت و خنده های یه بچه توی اتاق های خونه ای که به خونه ی بخت رفتن همه ی بچه های دیروزش٬ به جز این دو نفر رو دیده بود٬بپیچه و بلبل زبونی هاش٬به پی ها و ستون های این سازه ی پیر دوباره قدرت ببخشه!
یادم نیست چه فصلی بود٬ اما می دونم سه چهار ساله بودم.یه بعد از ظهر نسبتا دل انگیز و آروم تو خونه ای که عطر خاک نم خورده٬ گل های محمدی و شب بو هاش٬ آدم و دیوونه می کرد!
ساعت سه و چهاز بعد از ظهر بود و من هم بیدار٬نه به خاطر گرمای هوا یا سر و صدای ماشین های بی ملاحظه ای که با اضطراب و هیاهویی بی وقفه و غریبه با آرامش به سمت نظام آباد سرازیر می شدند٬ بلکه از سر عادت!
همیشه وقتی می خواستم وارد جایی بشم٬ اول سرک می کشیدم٬این کار دو تا انتخاب عالی به من می داد:هم می تونستم زیر جلکی و آروم یه گوشه وایستم و برم تو نخ آدم هایی که تو حال خودشونن و فارق از نگاه های غریبه با خودشون خلوت کردن!
و هم می تونستم آروم برم سراغ طرف و کاری کنم که یه دفعه از جا در بره و بعدش مدت ها وقت داشتم که از خنده ریسه برم! البته با صدای بچه گانه و ظریفی که من داشتم نمی شد کسی رو ترسوند٬واسه همین پیدا کردن یه منبع مناسب صدا همیشه کار سختی بود!
این بار هم یواشکی سرک کشیدم٬دیدم مادرجون پای گاز وایستاده٬ عطر دیوانه کننده ی شیر داغ به سرم خورد و هر دو امکان رو منتفی کرد! آروم رفتم پشت سرش٬داشتم به این فکر می کردم که چطوری خودم و واسش لوس کنم که٬مچم و گرفت!
با چهره ی همیشه خندان٬چشم های درشت و گونه های برجسته اش که حکایت از زیبایی فراوان دوران جوانی اش داشت ازم پرسید٬شیر می خوری؟
سرم رو تکون دام٬چون فکر می کرم این طوری خواستنی تر ام!
تو این مدت مادرجون٬شیر رو ریخته بود٬تو یه کاسه ی بزرگ و سفید چینی که گوشش دو تا گل رز سرخ داشت(قدیمی تر ها خوب می دونن که اون موقع ظرف های گل سرخ٬عروس ظرف های یه کد بانوی خوب محسوب می شد!)
مادرجون کاسه ی گل سرخ رو با احتیاط لب پنجره گذاشت( و این به معنی صبر کردن برای سرد شدن شیر بود!کلا قضیه منتفی شده بود.)و شروع کرد تو کابینت ها دنبال اسپند گشتن٬آخه همیشه واسه پسر نازش اسپند دود می کرد تا چشم نخوره٬اما شیشه ی اسپند خالی بود٬شر.ع کرد به کفش و کلاه کردن و در همین حال می گفت من برم واسه ی پسر گلم اسپند بخرم٬که امروز خیلی قربون صدقه اش رفتن٬بترکه چشم حسود!
بعد لباس پوشیده اومد تو حال سراغ من٬که وحید جان بیا بازیتو بکن تا من برگردم٬بعدش tv game و تلویزیون و روشن کرد و رفت(معمولا هر کسی که می خواست من رو تو خونه تنها بذاره٬زیاد سفارش نمی کرد٬آخه به این جریان حسابی وارد بودم که نه دست به گاز بزنم٬و نه با کبریت و چاقو بازی کنم و نه هم از طبقه ی چهارم پاستیک پر آب رو سر مردم بریزم!)
قبل رفتن فقط گفت که زود بر می گرده.اصلا از اینکه تنهایی tv game بازی کنم ٬لذت نمی برم آخه بازی حریف لازم داشت٬موجودی که هوش داشته باشه٬تا شکست دادنش لذت بخش باشه و باختن بهش عبرت آموز!
بی خیال وقت تلف کردن پای اون دستگاه های مسخره شدم٬و رفتم تو حیاط٬یه کم اطراف باغچه گشتم اما نمی ونم چرا بی خودی نا آروم بودم ٬دنبال یه چیزی می گشتم٬شروع کردم به چرخیدن تو اتاق ها٬نمی دونم چطور شد که از آشپزخونه سر در آوردم٬و یه دفعه چشمم افتاد به کاسه ی گل سرخ!یه لحظه بغض کردم٬آخه قدم واسه برداشتنش خیلی کوتاه بود٬اما چشمم به صندلی کنار میز که افتاد٬روحم شاد شد.فقط کافی بود یه ذره صندلی رو می کشیم کنار تا درست زیر کاسه قرار بگیره!
رفتم بالای صندلی٬اما هنوز هم قدم کوتاه بود٬مجبور شدم پا بلندی کنم.کاسه رو تو دستام گرفتم٬حسابی داغ بود٬اما دست های من قدرتش رو داشت!بلندش کردم٬حالا هم سنگین شده بود و هم داغ!
کشیدمش طرف خودم٬خونه حسابی ساکت بود!یه جور سکوت سنگین و عجیب٬یه دفعه صدای کلید انداختن مادر جون رو شنیدم٬حول شدم نمی دونم چی شد٬دستم لرزید و تمام شیر ها روی بدنم ریخت!
حواسم رو کامل دادم به کاسه٬نباید می افتاد. سعی کردم لبه اش رو بگیرم٬دستم دوباره سوخت و گل سرخ رو سرامیک های آشپزخونه پرپر شد!
چند لحظه ماتم برده بود و دستام می لرزید٬با صدای فریاد مادرجون به خودم اومدم و جیغم به آسمون هفتم رفت.هنوز یا امام هشتم گفتن مادرجون تموم نشده بود که خاله کوچیکه اومد تو . یه مدت از بهت خاله من هم بهت زده شدم٬اما سوزش زیاد بدنم باعث شد گوله گوله اشک روی گونه هام بلغزه. تو همین اوضاع و احوال متوجه شدم که خاله من رو بغل زده و برده جلو شیر و داره با لیوان آب می ریزه رو بدنم٬از خنکای آب احساس لذت می کردم!
وقتی یه کم خنک شدم ٬خاله یه ماچ گنده از لپ سرخ و خیسم کرد و پرسید٬درد داری؟منم در خالی که چونم می لرزید و مثل ماهی قرمز تو تنگ دهنک می زدم٬بریده بریده گفتم٬می سوزه!
خاله یه حوله انداخت رو دوشم و نشوندم تو ماشین٬شیشه ی طرف من رو هم کامل داد پایین٬باد خنک بعد از ظهر که به بدن خیس و عریانم می خورد٬باعث می شد حسابی سوزش بدنم کم بشه٬اما وقتی به تن سرخم نگاه می کردم !یه ذره می ترسیدم و دلشوره برم می داشت که نکنه اتفاق خاصی افتاده باشه!
رسیدیم٬خاله سویچ رو برداشت و در ها رو قفل کرده و نکرده٬سریع من رو بغل زد و به سمت داخل ساختمون دوید٬این کارش هم من رو ترسوند و هم باعث شد٬بدنم با لباشس تماس پیدا کنه٬گرم شه و دوباره درد و سوزش رو تو تنم بریزه.باز هم این اشک هام بودند که چونه ی لرزونم رو به شونه ی خاله پیوند می داد!
بعدش درست یادم نیست٬چون تموم فکرم رو سوزش تنم متمرکز بود ٬اما تا جایی که یادمه٬روی یه تخت بزرگ نشسته بودم که خاله با یه آقای چهار شونه که از گوشی توی جیب روپوشش می شد حدس زد که دکتره٬وارد اتاق شد.
طرف خیلی آروم بود و قیافه ی مظلومانه ی من که محصول اشک و چونه ی لرزونم بود٬در دل سنگ او اثر نکرد!
اومد یه نگاهی به تنم انداخت و بعد یه پماد رو از جعبه ای که اونطرف روی میز بود برداشت٬یه مقداریش رو رو تنم خالی کرد!من هنوز آروم و بی صدا گریه می کردم٬تا اینکه چشمتون روز بد نبینه٬جناب دکتر با دست های زمخت و قطورش شروع کرد به ماساژ دادن بدن من با اون کرم کذایی!انگار که داره ضد آفتاب به بدن آدم می ماله٬کاملا عالمانه و حرفه ای مصر بود که کرم حتما به خورد پوست مثل لبو ی من بره!
ماساژ جناب دکتر همان و بر هم خوردن قیلوله ی ملائک آسمون هفتم٬بر اثر جیغ بنده همان!در عین حال طرف خیلی خونسرد و با روحیه به کارش ادامه می داد و من بیچاره هم٬که جز جیغ و گریه و دست و پا زدن کاری ازم بر نمی اومد٬حالا تو این شرایط٬این جناب دکتر بی هنر مدام مثل گرامی که گیر کرده باشه تکرار می کرد٬چیزی نشده که٬خوب شد بابا٬تو که چیزیت نیست و دوباره به همین ترتیب٬آخرش حسابی حوصله ام رو سر برد ! بهش گقتم:آقای محترم٬من سوختم٬من درد دارم٬اونوقت شما می گین چیزی نشده٬شما اصلا چی می دونین!(یه بچه ی چهار پنج ساله رو با قیافه ی کاملا جدی در نظر بگیرین که این جملات رو می گه)صدای خنده ی بلند خاله و پرستار٬طرف رو حسابی دمغ کرد٬ هنوز که هنوزه هر وقت قیافه ی در هم پیچیده و بهت زده ی دکتر رو یادم می یاد٬ناخود آگاه خنده ام می گیره!
طرف فقط تونست که لبخند بزنه و بعد هم دست از سرم برداشت تا آرامش و لطافت دست های ظریف پرستار٬بقیه ی کار رو انجام بده!
از اون به بعد این جمله که من دارم می سوزم٬شما می گی چیزی نشده٬تو خانواده ی ما به جوابی برای افرادی که قیاص مع الفرغ می کنن بدل شده!
یا حق
نمی دونین اینجا چه خبره!
همه دارن می دوون٬آخرش هم عقبیم!
دیروز به یکی از اداره های پر در آمد و با کلاس شهر رفته بودم!ساختمون زیبا با تهویه ی عالی و مبل های اداری بسیار جذاب!
تقریبا می شه گفت اولین اداره ای بود که بی خودی آدم و نمی دووندن و برخورد بیسار متین و متشخصی با ارباب رجوع داشتن!
بله من تو اداره ی مالیات بودم!( این اسم رو بیشتر از دارایی می پسندم!)
علاوه بر برخورد مناسب و مودبانه و جوابگویی سریع(اون هم تو آخر وقت) یه خاطره ی باحال دیگه هم از اونجا دارم:یکی از مدارکم کم بود و بدون اون مدرک کار من پیش نمی رفت! و...:
اون متصدی مودب که کار هم راه می انداخت روی میزش خم شده بود و داشت برام توضیح می داد که چه کنم٬ که یه دفعه انگار چیزی به ذهنش رسید٬دنباله ی حرفش رو گرفت و مودبانه ادامه داد٬ البته ما الان سیستم هامون آن-آنلاین شده و ما می تونیم آنالوگ براتون بگیریم
٬و در همین حال زل زده بود به رادیوی ترانزیستوری قدیمی روی میزش
!من که هرچی رو میزش رو نگاه کردم به جز پانچ و منگنه و دفتر دستک چیزی ندیدم
!
(قرار نشد با یاد اوری این که با این مالیات ها قراره باتوم واسه نیروی ویژه بخرن٬خاطرات خوبم رو خراب کنی ها!)
اما جریان دوم اینه که از تمامی دوستانی که کامنت گذاشتن٬زنگ زدن و یا پیامک فرستادن و بهم تبریک گفتن ممنونم!
و آخرین اتفاق هم این که:من یه فرصت مطالعاتی یک ماهه رو بردم٬ البته تو همین ایران و تو همین شهر خودم٬اما کار سنگین و جالبیه اگه تو این یک ماه به نتیجه ی مطلوبی برسم فرصت همچنان تمدید خواهد شد٬برام دعا کنین لطفا!
واسه همین فرصته که از اول ماه آینده شروع می شه٬ممکنه کمتر دور و بر انتخابات بگردم!هر چند که...
یا حق
تولدم مبارک!![]()
![]()
یا حق
اگه گذاشتن تو حال خودمون باشیم!
هم میهن نیومده رفتش!
دیگه این ته مسخره بازیه!من نمی دونم مگه آبرو و سرمایه ی مردم بچه بازیه که امروز یه نفر و یه تشکیلات و تبرئه کنیم و فردا دوباره پرونده شون رو به جریان بندازیم!
در خبر ها داشتیم که چشممان باز هم به جمال قاضی مرتضوی نازنین در مطبوعات روشن شده!
ایسنا و مهر هم تایید کردند!
جالبتر هم جریاناتی است که واسه ایلنا اتفاق افتاده! در اینجا بخواند جریان رو!
خدا به خیر کنه! فقط همین رو می تونم بگم!
یا حق
مرسی که تو نظر سنجی پست قبل اونقذه فعالانه شرکت کردین!
لطفا پاتون رو از رو کلید بر دارین٬آخه ما نا فرم پشت در موندیم!
اين روز ها بيش از هر وقت ديگه اي با نقاشي حال مي كنم!
واسه همين هم از اين زاويه به اين روز مهم نگاه كردم!





روز مادر و روز زن مبارك!
يا حق
این دعوتنامه توسط میل امروز به دستم رسید٬ حیفم اومد شما بی خبر بایشن!
اگه وقتش رو دارین حتما برین!
راستی قبل از خوندن دعوتنامه دو تا سوال داشتم ازتون:
۱.به نظر شما کدوم قسمت از موضوعاتیکه تو این یک ساله تو ایرانی نوشته شدن بهتر بوده؟
۲. کدوم پست ایرانی رو بیشتر پسندیدین؟ ( لطفا اسم پست مورد نظرتون رو بنویسین)
موضوعات:
۱.دست نوشته ها ( تلاشی برای بیان احساسات و نظرات در باره ی هر آنچه بر من تاثیر گذاشت! )
۲.جهان (نگاهی بر رخداد های چهان که البته بر کم کاری از اضعان دارم!)
۳.عشق (...)
۴.دل مشغولی ها ( هر آنچه دل را به خود می خواند به ویژه آن ها که در رابطه با وطنم بود! )
۵.شاهنامه ( تلاشی برای باز خوانی و آسان نویسی این افتخار ملی! )
۶.داستان کوتاه ( واگویه ای بر ورق پاره های این ذهن پرسنده )
۷. معماری ایران ( این بیشتر به رفیق نیمه راه ما مربوطه تا من )

به نام خدا
واحد فراهم آوری اعضا پيوندي بيمارستان دکتر مسيح دانشوري همچون سالهاي قبل چهارمين مراسم بزرگداشت پيوند اعضاء (جشن نفس) را با حضور مسئولان و خانواده گيرندگان ، دهندگان عضو، هنرمندان و ورزشکاران در محل مجتمع فرهنگي اردويي شهيد باهنر تهران و در تاريخ 11 و 12 تيرماه با امکاناتي مانند بازارچه خيريه و برنامه هاي متنوع برگزار مي کند.
شما نيز مي توانيد با حضور در اين مراسم خاطره اي فراموش نشدني بدست آوريد.
مکان جشن: تهران- خ نياوران- خيابان فيضيه - اردوگاه تفريحي شهيد باهنر
زمان: 11 و 12 تير ساعت 18-24
و در آخر این که چند وقت پیش نازنینی اطلسی های یادش رو به ما سپرد و رفت که تا ابد بمونه!
خدایش بیامرزد!
یا حق
یه مدتیه که نا فرم دارم با کتاب دفتر ها٬ سر و کله می زنم!حقیقتش جریان اینطوریه که ۲۰ واحد برادشتم که ۱۸ تاش تخصصی است و حسابی این ترم حالم و گرفته!
لطفا بازم برام دعا کنین!
اما امروز با یه پنج گانه اومدم که اینطوریه:
۱.جناب رئیس جمهور نازنین درست در آستانه ی اجلاس گروه ۸ طی یه سخنرانی متحیر العقول! فرمودند شمارش معکوس برای نا بودی اسراییل آغاز شده٬ حالا اگه به یاد بیاریم که این کشور ها تمام قدرت و ثروت دنیا رو دارند و باز هم به یاد بیاریم که لابی های صهیونیستی در این کشور ها دارای قدرت بسیاری اند و این رو هم بدونیم که پرونده ی ایران دوباره داره توی شورای امنیت دست به دست می شه٬ می فهمیم که این سخنرانی پلیتیکی به معنی پذیرش قطعنامه و تحریم بعدی است! به همین سادگی!!!
۲.این روز ها توی مجلس یه بحث خیلی داغ هست و اون هم جریان صیغه است!
حقیقت اینه که مسئله ی بالا رفتن سن ازدواج و طبعات منفی اون در جامعه داره بی داد می کنه٬ فقط می تونم آرزو کنم که این طرح کاملا کارشناسی شده باشه تا تولستوی های جامعه ی ما آناکارنینا نویس نشن!
۳.جریان افزایش امنیت اجتماعی هم که شده نقل هر محفلی!
به جرعت می تونم بگم اگه در هر زمان و به هر دلیل این روند کم رنگ یا قطع بشه٬ اون وقت من یکی به صداقتش شک خواهم کرد و به جرعت اون رو چنگ و دندان نشان دادن و اعلام قدرت موقتی خواهم دانست به آن هایی که با منافع بعضی ها منافات دارند!
۴.خطاب به برو بچ فمینیست یک میلیون امضائی:
چند وقت پیش از رادیوی ماشین سخنرانی جناب رحیم پور رو در باره ی خواسته های کمپینگ یک میلیون امضاء گوش می کردم! این سخنرانی به معنی پذیرش این حقیقت در جامعه بود که زن ها خواسته های جدید دارند این خبر خوش جریانه٬ اما خبر بد اینه که افرادی مانند رحیم پور که از قدرت رسانه ای برخوردارند و لقبی مانند استاد رو هم یدک می کشند٬ در جامعه ی امروز ما بسیار موجه تر اند تا دختران و پسران جوان!
۵. پارسال درست مثل امروز و در ساعت ۱۶:۲۸ اولین پست ایرانی رو با نام شراب زندگی بار گذاری کردم٬ در این مدت یک ساله دوستان زیادی پیدا کردم و با گروه های زیادی آشنا شدم و بسیار آموختم و امیدوارم که من هم در این مدت حرفی برای آموزاندن زده باشم!
دوست دارم از تمام دوستانی که در این مدت همراه و یاورم بودند به ویژه نازنینانی که به نقدم گرفتند تشکر کنم و آرزو کنم که سال های سال همچنان در این فضای مجازی بیاموزیم و بیاموزانیم!
ایرانی نازنینم تولدت مبارک!
یا حق
دارم از فردا رسما می رم تو پیله ی امتحانات!![]()
امید وارم واسه روز تولد ایرانی بوتنم چیزی بنویسم٬ اما اگه نشد از ۱۵ تیر به بعد حتما دوباره آپ خواهم کرد!
برام دعاکنیین لطفا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا حق
می دونین ما ملت خیلی خوشبختی هستیم!
آخه تموم ملت های دنیا فقط یه سرود ملی دارن و یه پرچم ملی٬ اما ما به لطف نازنین هایی که جز رفاه و سعادت ما هیچ دغدغه ای نداشتند و ندارن٬کلی چیز ملی داریم:
سرود ملی٬ پرچم ملی٬ منابع ملی٬ صنعت ملی٬ خودروی ملی٬ فن آوری ملی٬ رسانه ی ملی و حتی کفش ملی!![]()
اما من امروز می خوام در باره ی این رسانه ی ملی حرف بزنم که خیلی خیلی هم گردن ما حق داره!
این رسانه ی نازنین وظیفه اش اینه که توجیه کنه سیاست های بزرگان رو ( آخه می دونین که ما ها اصولا صلاح خودمون رو نمی فهمیم و نیاز داریم تا افکار پیچیده ی بزرگان رو یکی برامون شرح بده تا در حد درک پایین ما قرار بگیره!)
واسه همین هم رسانه ی ملی در یک اقدام میهن پرستانه
برنامه هایی رو راه انداخته٬ از قبیل برنامه ای که برای آب گیری سد سیوند ساخته شد تا ما بفهمیم که آب و برق خیلی خیلی مهم تر از تاریخ و این که بدست آوردن این آب و برق هم هیچ راه دیگه ای به جز آب گیری این سد مبارک و از بین بردن تمام پیشینه های تاریخیمون نداره!
یا برنامه هایی مثل چهار راه که قرار به ما حالی کنن که چطور پوشیدن و چطور رفتار کردن به صلاح ماست و یا همین سخنرانی امشب جناب رحیم پور که قراره به ما حالی کنن که حکومت حق داره٬ در پوشش مردم دخالت بکنه!
حالا خداییش کلی خوش یه حال ما نیست برای همچین رسانه ی ملی ای؟؟؟؟؟![]()
این عکس ها رو هم براتون گذاشتم تا باور کنین که حکومت در اجرای آنچه به صلاح ماست٬ چقدر جدی و کوشاست!!!![]()











