تبليغاتX
ایرانی

ایرانی

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست

سلام

دارم یه جای کار و اشتباه می رم.

هیچ وقت٬تاکید می کنم٬هیچ وقت اینقدر با خدا فاصله نداشتم!

لطفا اگه کسی میتونه کمکم کنه.

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام.........من از کجا٬حبس از کجا٬مال که را دزدیده ام؟

پی نوشت:

همین الان فهمیدم تو پست قبل نوشتم ۲۴ ساله شدم اما حقیقت اینه که تازه ۲۳ ساله شدم. به هر حال زیاد فرقی هم نمی کنه چون به قدر یه جنازه ی ۲۵۰ ساله بوی گند میدم

یا حق

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:14 توسط وحید رضا| |
سلام

بیست و چهار ساله شدم(می بخشید اشتباه لپی بود٬بیست وسه ساله شدم)

همچنان معجون حیرت٬تنفر و مهربانی رو یدک می کشم!

خدا بخیر کنه

پی نوشت:

همین الان متوجه شدم که یه سری از نوشته های پیشین در ایرانی فیلتر شدند!

حماقت اینان دیوانه ام کرده

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:41 توسط وحید رضا| |

سلام

برداشت اول:

پنج نفر جوونیم دور سینی چای و رو به باغچه ی با صفای خانه ی دوستی. بگو بخند و حرف از زمین و زمون.

نا گهان به این نکته می رسم که زندگی سه نفر از ما پنج نفر علنا حول ۲۵۰ گرم گوشت خام می چرخه و دو نفر دیگه هم احتمالا در خفا با این عنصر خاص زندگی ارتباطی ویژه دارند!!!

برداشت دوم:

ساعت ۱۱:۰۰ شب از میدان مرکزی به سمت قائم.

جمع شدن چند متور و یک ماشین٬گوشه ی خیابون نیمه تاریک٬ توجهم و جلب کرده. تا من برسم نزدیک٬ یک متور که دو سرنشین داره٬به توافق رسیده!

داف بلند کردن با متور٬اونم سه ترکه!!!

برداشت سوم:

ساعت ۱۱:۳۰ خیابان قائم به سمت فلکه ی مرکزی.

دخترک ۱۵ـ۱۶ ساله٬ بی هوا خودش رو می اندازه جلو ماشینم.جفت پام رو ترمز و کلاج قفل کرده. شیشه رو می دم پایین که  یه مشت لیچار بارش کنم٬صورت بی آرایش و بچه گونه ی دخترک٬ تا کمر از شیشه می یاد تو و شروع می کنه به عجز و لابه کردن که فقط ۲۰۰۰ تومان لازم داره و این مبلغ براش کافیه. طفلک اونقدر بچه است که هنوز نمی تونه پیشنهادش رو با زنونگی بیامیزه!

چند لحظه بعد٬سبز سیدی کف دست دخترک و من تنها توی ماشین به سمت خونه می رم!

برداشت چهارم:

پیشدست طالبی به دست٬ جلو تلویزیون لم دادم٬یه مسابقه است از شبکه ی ۵ ایتالیا. ۲ ساعت تمام خنده٬رقص٬شوخی و شادمانی!

برداشت پنجم:

ساعت ۳ بامداد٬نان و شراب(اینیاتسیو سلونه) رو می خونم٬به نیت آبجی خریدمش و کاملا با اختیاط ورق می زنم٬چون می خوام وقتی بهش میدمش٬هنوزم بشه بوی کاغذ ۳۰۰گرمی برزیلی رو به وضوح ازش شنید. ابتدای صفحه ی ۳۵:
« ما در صحنه ی زندگی٬خویشتن را با واقعیتی قدیمی تر از خود مواجه می بینیم که باید در مقابل آن سر خم کنیم.آدم آنچه دلش می خواهد بشد٬نمی شود!»

چهره ی ساده و بچه گانه ی دخترک مدام جلو چشمم رژه میره!

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت یک: حس این روز هایم آمیزه ای است از حیرت٬تنفر و مهربانی.بدون شک معجون خطر ناکی است.

پی نوشت دو: تصمیم گرفتم فعلا موبایلم رو خاموش نگه دارم.

یا حق

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:34 توسط وحید رضا| |
سلام

همه مون تا به حال زیاد شنیدیم٬خوندیم و تو فیلم های آبکی تلوزیونی دیدیم که پدره دختر جوونش رو به حاطر یک مشت دلار به عقد پیرمرد پولدار در می یاره.

همه مون واسه دختره آه کشیدیم و پدره رو لعنت کردیم.

اما مطمئنم تا حالا کسی به داداش کوچیکه ی دخترک با چشم های معمولی فکر نکرده که ...

یا حق

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:34 توسط وحید رضا|
مهدی کروبی شیخ اصلاحات