ایرانی
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست
بر آن شدیم که به کمک یاران و همت دوستان جشنواره ای بر پا سازیم در دنیای بیکران عکس و فیلم کوتاه اطلاعات کامل را از اینجا بخوانید چشم به راه قدم های سبزتان خواهیم بود. یا حق دوستام رفتن دنبال زندگیشون و راحت شدند... عسل رفت و راحت شد... آیدا هم رفت...! خوب شد که ... یادمانی برای نازنین غمگینم... یا حق این هم یه داستان کوتاه با نام: سولماز دست هاش رو پشتش گره کرده و شکمش رو مث زن های پا به ماه جلو انداخته بود.لخت و عور٬فقط با یه شرت وسط اتاق ۲۸ متری یک خط مستقیم رو٬بین دو تا شمع فکسنی که رو سنگ قطور و بد قواره ی اپن بود تا درگاه پنجره ی آهنی که از زد زنگ به اخرایی می زد٬میرفت و بر می گشت. ۸قدم اول رو روی فرش ماشینی ارزون قیمتی بر می داشت که بس تو این سه سال پا خورده٬از موکت هم نازکتر و زمخت تر شده بود.از هفت قدم بعدی٬دو تا روی موکت فرود می امود و ۵ تای دیگه روی قالیچه ی ۸متری دستبافی که نقش ترکمن داشت. ضبط گوشه ی اتاق که روی کارتونش چنبره زده و با چشای وق زده اش به یه گوشه نگاه می کرد٬مثل ننه مرده ها هوار می کشید:(مرنجان دلم را که این مرغ و حشی...).زیر پاهاش دونه هایی رو حس می کرد که نشون از کثیفی کف اتاق داشت. به آلیزه فکر می کرد٬همین بعد از ظهر تو گووگل سرچ کرده و عکس های اون خواننده ی فرنگی رئ دیده بود٬اما از ترس اینکه سیستم های پشت سرش فکر کنن عکس ... سرچ کرده٬زود روی یک عکس تقریبا معمولی کلیک کرد و با التماس داشت دنبال تفاوت های اون با سولمازش می گشت.این بار از اینکه سولمازش شبیه یک هنر پیشه ی دیگه هم شده٬خوشحال و راضی نبود. به شب قبل فکر می کرد.به وقتی قطره های اشک سولماز٬گل های سرخ بالشت رو با سیاهی ریملش رنگ دوده و نکبت زده بود.ذهن سرگشته و سر در گمش ناگهان به چند ساعت قبل ترش پرت شد.وقتی داشت sms های گوشی سولماز و می خوند٬وقتی ۲۰۸ تا sms از یه فامیل دید٬تعجب کرد اما با خودش گفت٬حتما از دوستاش یا فامیلاشون اما ۲۰۸ تا sms از یک نفر؟! چند تایی رو باز کرد و خوند٬همه اش یا جک بود با از این حرف های مثلا فیلسوفانه.وقتی داشت رندومی بازشون می کرد٬رو یکیش قفل کرد!... مگه این همون سولمازی نبود که تا همین چند دقیقه ی پیش... الترا لایتی رو که تا نیمه تو دست راستش خاکستر شده بود٬به لبش نزدیک کرد اما مثل اینکه کسی رو خطاب قرار بده دست رو از لبش دور کرد و زیر لب گفت:آخه این رسمش نیست.بعد بدون اینکه پکی به سیگارش زده باشه دوباره دست ها رو پشت سرش فقل کرد و اصلا نفهمید که خاکستر رو روی ۸ متری دست باف ترکمن٬تکونده. برای لحظه ای از بوی پشم کز گرفته کیفور شد و باز پرت شد بغل سولماز. یاد وقتی افتاد که سولماز سرشو می ذاشت روی سینه اش٬ می بوئیدش و در حالی که با مو های سینه اش بازی می کرد می گفت٬اینجا بوی بچه ی یکی دو روزه می ده٬حتی اگه با وحشی ترین ادکلن ها هم دوش می گرفت٬سولماز همیشه از سینه ی اون بوی بچه ی یکی دو روزه می شنید.لبخند نرمی که از این دریافت داشت رو لبش شکوفه می زد٬خشکید و یاد دهن گشاد و بد قواره ی آلیزه افتاد.با خودش گفت آخه اون لب های نقلی یه من٬چه شباهتی به این لخجان داره؟! موبایلش رو از رو اپن بر داشت٬شماره ی سولماز و گرفت.صدای نکره ای از اونطرف داشت حرف می زد٬درست نفهمید داشت می گفت٬تمام مسیر ها به سمت مشترک مورد نظر...یا اینکه دستگاه مشترک مورد نظر... یا یه چیزی شبیه همین ها. پک محکمی به سیگارش زد و دود رو حلقه حلقه از ریه هاش تف کرد بیرون و ته سیگار رو توی لیوان نیمخور روی اپن انداخت و به سمت آشپزخونه رفت. خواست کتری و روشن کنه٬که چشمش به سیم و سنجاق روی گاز افتاد. ـــ گند بزنن به هیکلت علی که به گه کشیدی زندگی خودت و من و... مرتیکه ی کثافت ... رگبار نا سزا(شاید هم بشه گفت سزا) بود که از دهانش خارج می شد٬با چنان غیضی سیم رو خم می کرد که انگار داره گردن اون که به سولماز... (سولماز ــــ سولماز ــــ خیلی دوستش داشت٬از ته دل. اما این دختره یا خیلی ساده بود و یه رنگ٬یا خیلی موزمار بود و هفت رنگ)در سطل رو گذاشت. با همون کبریتی که گاز رو روشن کرده بود٬یه الترا لایت دیگه آتیش زد.چند تا پک محکم و پشت سر هم٬بهش کمک کرد تا دوباره به خودش مسلط بشه. رفت سراغ کتری٬می خواست در قوطی چای رو برداره که دستش خورد به یه پلاستیک.از تو گودیه در قوطی کشیدش بیرون!... یه حب گنده ی تریاک بود! نفهمید چطوری تو لیوان چای جوشیده٬حلش کرد و یه نفس سر کشید٬اما تلخی یه اون شوکران٬خوب یادش موند٬تلخی ای که مثل رنگ ریمل سولماز٬که بعد از گریه های اونشب رو سفیدی ملافه پخش شده بود٬پخش شد توی تمام زندگیش٬ تمام ماه ها٬ تمام روزها٬ تمام ساعت ها و تمام دقیقه هاش تلخ تلخ! یا حق


