ایرانی
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست
۱.همیشه قدم زندن در دنیایی خیالی ای که جورج اروول برای آدم ساخته مسحور کننده است.چرا که این دنیا بیش از بنیادی ترین واقعیت ها٬قابل لمس است! می خواهم به اندازه ی دو-سه بند با هم در دنیای ۱۹۸۴ قدم بزنیم: در سراسر تاریخ مکتوب و شاید از پایان عصر نو سنگی سه گونه آدم در دنیا بوده اند:بالا٬متوسط و پایین. هدف طبقه ی متوسط این است که جای خود را با بالا عوض کند.هدف طبقه ی پایین٬زمانی که هدفی داشته باشند(چون خصلت پایدار طبقه ی پایین این است که خرکاری چنان از پا درش می آورد که٬جز به تناوب٬از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد)این است که تمام تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه ی انسان ها برابر باشند. به این ترتیب در سراسر تاریخ مبارزه ای که خطوط عمده ی آن یکسان است٬پی در پی تکرار می شود.دوره های دیر پایی٬طبقه ی بالا به ظاهر در امن و امان بر سریر قدرت تکیه می زنند.اما همواره دیر یا زود لحظه ای پیش می اید که ایمان به خود٬ یا شایستگی حکومت کردن یا هر دو را از دست می دهد.آنگاه است که به دست طبقه ی متوسط سر نگون می شود.طبقه ی متوسط در این گیر و دار٬با تظاهر به این امر که برای آزادی و عدالت می جنگد٬طبقه ی پایین را در کنار خود جای می دهد٬به محض رسیدن به هدف٬طبقه ی پایین را به وضعیت بردگی دیرین بر می گرداند و خود طبقه ی بالا می شود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲.آیا می شود فردا با ندایی که از زمین و زمان مژده به تحقق وعده ی الهی می دهد بیدار شویم؟: چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلـــــو رسوب شد نیــامدی خلیل آتشــین سخـــن تر به دوش بت شکــــن خدای ما دوباره سنگ و چــــوب شـد نیـــامدی برای ما که خستــه ایم و دلشکـــــسته ایم نـه ولی بـرای عــده ای چــه خــوب شـد نیــــامدی! خیلی ها بهار رو جلوه ای از بهشت می دونن: پروردگارم٬مهربان من٬ از دوزخ این بهشت رهائیم بخش در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای٬بانگ عزایی و هر چشم اندازی٬سکوتی گنگ و بی حاصل در هراس دم می زنم و در بی قراری زندگی می کنم بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایم تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین بیگانه بوده ای کسی برایم بیافرین تا در او آرام گیرم دردم٬درد بی کسی بود! دکتر علی شریعتی


