ایرانی
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست
نمی دونم چرا یاد گذشته ها کردم! من بچه ی کوچولو٬بلبل و عصبی داداش بزرگه و آبجی وسطیه بودم! همیشه وقتی تهران بودیم٬ عمه کوچیکه٬ با کلی ذوق و شوق از الزهرا (اسم دانشگاهش بود) می کوبید می اومد نظام آباد تا این بچه کوچولو ی داداش بزرگه رو ببره سینما٬ یا پارک و من هم عاشق و بستنی خرگوشی و نون تلفنی های توی راه! هر چند وقت یه بار هم٬ خاله کوچیکه یا دایی که کوچکترین بزرگی بود که دور و برم می دیدم٬می اومدن تهران تا این بلبل عصبی رو ببرن خونه ی مادرجون٬ تا هم کمی از آژیر خطر و موشکباران دورش کنن و هم دوباره صدای شیطنت و خنده های یه بچه توی اتاق های خونه ای که به خونه ی بخت رفتن همه ی بچه های دیروزش٬ به جز این دو نفر رو دیده بود٬بپیچه و بلبل زبونی هاش٬به پی ها و ستون های این سازه ی پیر دوباره قدرت ببخشه! یادم نیست چه فصلی بود٬ اما می دونم سه چهار ساله بودم.یه بعد از ظهر نسبتا دل انگیز و آروم تو خونه ای که عطر خاک نم خورده٬ گل های محمدی و شب بو هاش٬ آدم و دیوونه می کرد! ساعت سه و چهاز بعد از ظهر بود و من هم بیدار٬نه به خاطر گرمای هوا یا سر و صدای ماشین های بی ملاحظه ای که با اضطراب و هیاهویی بی وقفه و غریبه با آرامش به سمت نظام آباد سرازیر می شدند٬ بلکه از سر عادت! همیشه وقتی می خواستم وارد جایی بشم٬ اول سرک می کشیدم٬این کار دو تا انتخاب عالی به من می داد:هم می تونستم زیر جلکی و آروم یه گوشه وایستم و برم تو نخ آدم هایی که تو حال خودشونن و فارق از نگاه های غریبه با خودشون خلوت کردن! و هم می تونستم آروم برم سراغ طرف و کاری کنم که یه دفعه از جا در بره و بعدش مدت ها وقت داشتم که از خنده ریسه برم! البته با صدای بچه گانه و ظریفی که من داشتم نمی شد کسی رو ترسوند٬واسه همین پیدا کردن یه منبع مناسب صدا همیشه کار سختی بود! این بار هم یواشکی سرک کشیدم٬دیدم مادرجون پای گاز وایستاده٬ عطر دیوانه کننده ی شیر داغ به سرم خورد و هر دو امکان رو منتفی کرد! آروم رفتم پشت سرش٬داشتم به این فکر می کردم که چطوری خودم و واسش لوس کنم که٬مچم و گرفت! با چهره ی همیشه خندان٬چشم های درشت و گونه های برجسته اش که حکایت از زیبایی فراوان دوران جوانی اش داشت ازم پرسید٬شیر می خوری؟ سرم رو تکون دام٬چون فکر می کرم این طوری خواستنی تر ام! تو این مدت مادرجون٬شیر رو ریخته بود٬تو یه کاسه ی بزرگ و سفید چینی که گوشش دو تا گل رز سرخ داشت(قدیمی تر ها خوب می دونن که اون موقع ظرف های گل سرخ٬عروس ظرف های یه کد بانوی خوب محسوب می شد!) مادرجون کاسه ی گل سرخ رو با احتیاط لب پنجره گذاشت( و این به معنی صبر کردن برای سرد شدن شیر بود!کلا قضیه منتفی شده بود.)و شروع کرد تو کابینت ها دنبال اسپند گشتن٬آخه همیشه واسه پسر نازش اسپند دود می کرد تا چشم نخوره٬اما شیشه ی اسپند خالی بود٬شر.ع کرد به کفش و کلاه کردن و در همین حال می گفت من برم واسه ی پسر گلم اسپند بخرم٬که امروز خیلی قربون صدقه اش رفتن٬بترکه چشم حسود! بعد لباس پوشیده اومد تو حال سراغ من٬که وحید جان بیا بازیتو بکن تا من برگردم٬بعدش tv game و تلویزیون و روشن کرد و رفت(معمولا هر کسی که می خواست من رو تو خونه تنها بذاره٬زیاد سفارش نمی کرد٬آخه به این جریان حسابی وارد بودم که نه دست به گاز بزنم٬و نه با کبریت و چاقو بازی کنم و نه هم از طبقه ی چهارم پاستیک پر آب رو سر مردم بریزم!) قبل رفتن فقط گفت که زود بر می گرده.اصلا از اینکه تنهایی tv game بازی کنم ٬لذت نمی برم آخه بازی حریف لازم داشت٬موجودی که هوش داشته باشه٬تا شکست دادنش لذت بخش باشه و باختن بهش عبرت آموز! بی خیال وقت تلف کردن پای اون دستگاه های مسخره شدم٬و رفتم تو حیاط٬یه کم اطراف باغچه گشتم اما نمی ونم چرا بی خودی نا آروم بودم ٬دنبال یه چیزی می گشتم٬شروع کردم به چرخیدن تو اتاق ها٬نمی دونم چطور شد که از آشپزخونه سر در آوردم٬و یه دفعه چشمم افتاد به کاسه ی گل سرخ!یه لحظه بغض کردم٬آخه قدم واسه برداشتنش خیلی کوتاه بود٬اما چشمم به صندلی کنار میز که افتاد٬روحم شاد شد.فقط کافی بود یه ذره صندلی رو می کشیم کنار تا درست زیر کاسه قرار بگیره! رفتم بالای صندلی٬اما هنوز هم قدم کوتاه بود٬مجبور شدم پا بلندی کنم.کاسه رو تو دستام گرفتم٬حسابی داغ بود٬اما دست های من قدرتش رو داشت!بلندش کردم٬حالا هم سنگین شده بود و هم داغ! کشیدمش طرف خودم٬خونه حسابی ساکت بود!یه جور سکوت سنگین و عجیب٬یه دفعه صدای کلید انداختن مادر جون رو شنیدم٬حول شدم نمی دونم چی شد٬دستم لرزید و تمام شیر ها روی بدنم ریخت! حواسم رو کامل دادم به کاسه٬نباید می افتاد. سعی کردم لبه اش رو بگیرم٬دستم دوباره سوخت و گل سرخ رو سرامیک های آشپزخونه پرپر شد! چند لحظه ماتم برده بود و دستام می لرزید٬با صدای فریاد مادرجون به خودم اومدم و جیغم به آسمون هفتم رفت.هنوز یا امام هشتم گفتن مادرجون تموم نشده بود که خاله کوچیکه اومد تو . یه مدت از بهت خاله من هم بهت زده شدم٬اما سوزش زیاد بدنم باعث شد گوله گوله اشک روی گونه هام بلغزه. تو همین اوضاع و احوال متوجه شدم که خاله من رو بغل زده و برده جلو شیر و داره با لیوان آب می ریزه رو بدنم٬از خنکای آب احساس لذت می کردم! وقتی یه کم خنک شدم ٬خاله یه ماچ گنده از لپ سرخ و خیسم کرد و پرسید٬درد داری؟منم در خالی که چونم می لرزید و مثل ماهی قرمز تو تنگ دهنک می زدم٬بریده بریده گفتم٬می سوزه! خاله یه حوله انداخت رو دوشم و نشوندم تو ماشین٬شیشه ی طرف من رو هم کامل داد پایین٬باد خنک بعد از ظهر که به بدن خیس و عریانم می خورد٬باعث می شد حسابی سوزش بدنم کم بشه٬اما وقتی به تن سرخم نگاه می کردم !یه ذره می ترسیدم و دلشوره برم می داشت که نکنه اتفاق خاصی افتاده باشه! رسیدیم٬خاله سویچ رو برداشت و در ها رو قفل کرده و نکرده٬سریع من رو بغل زد و به سمت داخل ساختمون دوید٬این کارش هم من رو ترسوند و هم باعث شد٬بدنم با لباشس تماس پیدا کنه٬گرم شه و دوباره درد و سوزش رو تو تنم بریزه.باز هم این اشک هام بودند که چونه ی لرزونم رو به شونه ی خاله پیوند می داد! بعدش درست یادم نیست٬چون تموم فکرم رو سوزش تنم متمرکز بود ٬اما تا جایی که یادمه٬روی یه تخت بزرگ نشسته بودم که خاله با یه آقای چهار شونه که از گوشی توی جیب روپوشش می شد حدس زد که دکتره٬وارد اتاق شد. طرف خیلی آروم بود و قیافه ی مظلومانه ی من که محصول اشک و چونه ی لرزونم بود٬در دل سنگ او اثر نکرد! اومد یه نگاهی به تنم انداخت و بعد یه پماد رو از جعبه ای که اونطرف روی میز بود برداشت٬یه مقداریش رو رو تنم خالی کرد!من هنوز آروم و بی صدا گریه می کردم٬تا اینکه چشمتون روز بد نبینه٬جناب دکتر با دست های زمخت و قطورش شروع کرد به ماساژ دادن بدن من با اون کرم کذایی!انگار که داره ضد آفتاب به بدن آدم می ماله٬کاملا عالمانه و حرفه ای مصر بود که کرم حتما به خورد پوست مثل لبو ی من بره! ماساژ جناب دکتر همان و بر هم خوردن قیلوله ی ملائک آسمون هفتم٬بر اثر جیغ بنده همان!در عین حال طرف خیلی خونسرد و با روحیه به کارش ادامه می داد و من بیچاره هم٬که جز جیغ و گریه و دست و پا زدن کاری ازم بر نمی اومد٬حالا تو این شرایط٬این جناب دکتر بی هنر مدام مثل گرامی که گیر کرده باشه تکرار می کرد٬چیزی نشده که٬خوب شد بابا٬تو که چیزیت نیست و دوباره به همین ترتیب٬آخرش حسابی حوصله ام رو سر برد ! بهش گقتم:آقای محترم٬من سوختم٬من درد دارم٬اونوقت شما می گین چیزی نشده٬شما اصلا چی می دونین!(یه بچه ی چهار پنج ساله رو با قیافه ی کاملا جدی در نظر بگیرین که این جملات رو می گه)صدای خنده ی بلند خاله و پرستار٬طرف رو حسابی دمغ کرد٬ هنوز که هنوزه هر وقت قیافه ی در هم پیچیده و بهت زده ی دکتر رو یادم می یاد٬ناخود آگاه خنده ام می گیره! طرف فقط تونست که لبخند بزنه و بعد هم دست از سرم برداشت تا آرامش و لطافت دست های ظریف پرستار٬بقیه ی کار رو انجام بده! از اون به بعد این جمله که من دارم می سوزم٬شما می گی چیزی نشده٬تو خانواده ی ما به جوابی برای افرادی که قیاص مع الفرغ می کنن بدل شده! یا حق


