برو سراغ پنجره٬ بازش کن٬ یه نفس عمیق بکش!
می دونم تو هم می تونی حس کنی٬ داره می یاد٬ بالاخره می یاد٬ سال نو رو می گم.
سال ۸۵ واسه من چندان سال عجیب غریبی نبود٬ همه چی مثل یه زندگی معمولی بود٬ به جز چهار اتفاق که سه تاش محشر بود و یکی اش وحشتناک:
مهمترین و زیبا ترین٬ اتفاق امسال٬ برگزاری اولین سالگرد نامزدیم بود ( که البته دو نفری و در اوج تنهایی و غربت گذشت)
دومین اتفاق جالب تاسیس ایرانی در تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 ساعت 16:28 بود !
رخداد سوم هم نیک بختی من برای خواندن جدی شاهنامه بود که یقین دارم موجب استحکام دوباره ی شالوده ی از هم پاشیده ی هویت ملی ام شد!
اما تنها اتفاق شوم امسال مه همین روز ها رخ داد٬ دلخوری و ناراحتی بهترین دوستم بود٬ اتفاقی که کمرم رو شکست٬ و چهره ام رو پژمرد٬ امید وارم که دوباره بتونیم در کنار هم باشیم٬ چون می دونم که می خونه ایرانی رو می خوام ٬ همین جا ازش غذر خواهی کنم٬ هر چند مه هنوز هم معتقدم٬ اون دچار سوء تفاهم شده و منظور من از اون نوشته٬ اونی نبوده که اون فکر می کنه!
اما غیر از من خیلی های دیگه هم تو محیط مجازی٬ آنچه گذشت داشتند:
در ابتدا می ریم سراغ شادی و طعم گس خرمالو که نگاهی داشته پر معنی به گند جدید آمریکا بخ نام ۳۰۰
بعدش نوبت بنده ی سراپا تقصیر خدا٬ مهندس بیتقصیره که تو واژه نویس از آرزو هاش واسه کاشمر گفته!
و در آخر هم به شهرزاد و چشم های مستش سر می زنیم تا کلی حرف های جالب و یاد آوری های مهم رو از زبونش بشنویم
سالی سراسر شور و شادی رو براتون آرزو می کنم!
یا حق
امروز می خوام مثل خیلی های دیگه از چهارشنبه ی آخر سال بگم.
همون سور بزرگ و ملی که این روز ها داره بر اثر نابخردی خیلی ها به چهار شنبه سوزی بدل می شه!
نه نمی خوام بگم٬ تو خیابون نرین و از رو آتیش نپرین و ...
اما خداییش ترقه بازی٬ اون هم ترقه هایی که کلی سنگ و خورده شیشه توشه٬ یه نمه٬ زیادی خفنه ها!
ولی نمی خوام امروز از این ها بگم! بیشتر دلم گرفته از اهل فرهنگ ! از اون هایی که راه های فرهنگ سازی٬ رو خوبِ خوب یاد گرفتند٬ اما معنی فرهنگ سازی رو نمی دونن! از اون هایی که خیال می کنن٬ فرهنگ سازی٬ یعنی نهی کردن٬ یعنی گرفتن هویت اصلی یه موضوع٬ با اتکا به انحرافاتی که توی اون پدید اومده!
به نظر شما بهتر نبود توی تمام برنامه های به ظاهر فرهنگی این روز ها در باره ی چهارشنبه سوری٬ به جای این که بگن٬ بشینین تو خونتون٬ می فهموندن که ترقه بازی بده! بهتر نبود راه درست برگزاری این جشن رو به مردم یاد میدادن٬ به جای این که منکر این سور بزرگ بشن!؟
مثلا یه خانواده رو نشون می دادن که تو یه جای باصفا نشستن دور هم و دارن گل می گن و گل میشنون٬ یه آتیش کنترل شده هم تحت سرپرستی بزرگ خانواده وجود داره٬ و اون ها از روش می پرن! و بلند می خونن: زردی من از تو...
آقایان این فرهنگ٬ مال پدر شما نیست که این چنین٬ به تاراجش می برید!
یا حق
سلام
میدونی هر وقت کلمه ی نامرد رو می شنوم٬ حرسم می گیره٬ خون تو چشام می دووه و سرم داغ می شه. نفسام به شماره می افته و دوست دارم٬ با سر برم تو شکم اولین جسم متحرکی که دور و برم می بینم. اما به جاش ٬یه نفس عمیق می کشم و میرم سراغ یه موضوع دیگه!
آخه می دونی٬ از بچگی با این جماعت نسوان٬ (این اصطلاحات از دوران بچگی بین ما رد و بدل میشد٬ پس امید وارم مثل پست قبلی تحریک کننده نباشند٬ بزارین به حساب نقل قول دقیق!) دم خور بودم. از شانس چپه چرغه ی ما هر چی زن و شوهر تو فامیل بود٬ سال ۶۴ هوس بچه کردند٬ بازم از شانس بی ریخت من٬ تو بهبوهه ی موشک بارون تهرون٬ فقط بابا ننه ی من٬ دنبال اسم پسرونه٬ واسه بچه شون بودند!!!
اینطوری شد که ما شدیم دمخور یه مشت ضعیفه(باز هم می گم٬ این ها نقل قوله نه توهین!) تو فامیل!. توی سال تحصیلی که ماکزیمم تفریح و بازی٬ نگاه کردن چند تا کارتون و بعد ها هم کتابخوندن بود( یادش به خیر٬ بعد از خوندن قصه های خوب برای بچه های خوب ٬ چرا و چگونه و قصه های مجید٬ راین اسب سرکش٬ اولین کتابی بود که خودم صاحبش شدم!) اماپونزده روزه ی عید و سه چهار هفته از سه ماهه ی تابستون٬ تموم ایل و تبارمون٬ خونه ی آقاجون(خدا رحمتش کنه) جمع بودیم. چه سال های اول که ما تهران بودیم و چه بعد از اون که خودمون٬ یکی از میزبانان این روز ها شدیم!
اون وقت بود که بازی معنی پیدا می کرد. از اولش هم هیچکی٬ اهل لوس بازی نبود٬ هیچکی با خاله بازی و لی لی حال نمی کرد٬همه تریپ پسرونه میزدن٬ زمین و زمون رو با جیغ و داد های اعدامی و هفت سنگ٬ عاصی می کردیم!
یه وقت هایی هم دو گروه می شدیم٬ یه گروه فنچ های شصت و چهاری و بعد اون بودند و که مثل بچه های خوب٬ با ننری تمام میرفتند تو اتاق ها ور دل ننه باباشون می شستن و یه گروه هم من بودم و دخترک شاد و شنگول شصتی که نافرم با هم مچ بودیم.
وای به اون روزی که ما دوتا به هم می افتادیم٬ دیگه آسمون و زمین از شر شیطنت ها مون٬ می نالید! یا ملت سر کار بودند با حرف های حکیمانه و نگاه های عاقل اندر صفیهمون یا شاکی که فلان کرم رو ریختیم و بهمان مرز رو!
هیچ وقت یادم نمی ره٬ آقا جون خدا بیامرز٬ پیر مرد کم حرف و مهربونی بود٬ همیشه٬ یا داشت قرآن می خوند ٬ یا سر سجاده بود. ظهر های تابستون بعد نهار٬ چاییش رو که می خورد٬ از پله های ایوون می اومد پایین و می رفت تو زیر زمین (که آشپز خونه هم بود) از لب طاقچه٬ جعبه ی سیگارش رو بر می داشت و می اومد تو حیات٬ زیر درخت انجیر٬ می نشست رو چهار پایه و تکیه می داد به دیوار خونه تنور٬ بعد یه سیگار بدون فیلتر از تو جعبه ی نقره ایش بیرون می آورد و می زد سر چوب سیگار قهوه ایش و روشن می کرد.
یه روز من و شصتی همراهم٬ زد به سرمون که ببینیم٬ سیگار های آقاجون چه مزه ای داره. بعد از ظهر بود٬ همه رفته بودند بیرون ٬ الا مامان بزرگ و عمه. اونام داشتن بالا٬ بهار خواب رو آب و جارو می کردند٬ تا بعد از اینکه خشک و خنک شد٬ زیلو رو روش پهن کنن٬ اون وقت بود که بساط چای و میوه ٬ همه رو دوباره دور هم جمع می کرد.
من و شصتی رفتیم تو زیرزمین٬ اون یکی از سیگار ها رو برداشت و پرسید٬ می دونی چه مزه ای می ده؟ جواب من منفی بود٬ دیگه حرفی نزدیم٬ همیشه همین طور بود٬ وقتی می خواستیم نشتی بندازیم٬ در باره اش حرف نمی زدیم٬ فقط یه جرقه و بعد انگار همه چی خود به خود بینمون رد و بدل می شد! و وقتی به خودمون می اومدیم٬ که می دیدیم٬ یه دسته گل دیگه به آب دادیم. سیگار رو تو مشتش قایم کرد و رفت طرف خونه تنور٬ منم یه کبریت از کنار گاز برداشتم و رفتم دنبالش!
یه دفعه دیدم براش کبریت کشیدم و اون هم سیگار رو گذاشته کنار لب های سرخش٬ اما هر کاری می کرد٬نمی تونست روشنش کنه٬ چوب کبریت داشت تموم می شد٬ دستم سوخت و کبریت رو انداختم. با یه دندگی و لج بازی گفتم باید بهش پک بزنی٬ با شیطنت همیشگیه چشم های عسلی اش٬نیگام کرد٬ گفتم: باید بمکی اش! دوباره کبریت زدم٬ و اون با ترس و لرز پک زد٬ سیگار نیم گیر روشن شد. دودش که تو حلقش رفت٬ تکون خورد٬ اما نمی دونم چرا ننداختش! یک پک دیگه هم بهش زد٬ بعد گزاشتش لای انگشت های منتظر من٬ امتحان کردم٬ خیلی تند و تلخ بود٬ حتی مزه ی گسی هم می داد. دود رقیقی که از پک ناشیانه و همراه با ترس من پدید اومده بود رو به سرعت دادم بیرون. بعد سیگار رو گرفتم جلوش و بهش نیگا کردم٬ اونم مثل آدمی که در حال غواصیه و نمی خواد نفسش هدر بره٬ با دست اشاره کرد٬ نه!
سیگار رو انداختم تو تنور٬ روی خاکستر های داغ که از خمیر اون روز صبح٬ تنور رو گرم نگه داشته بودند.
بعدش با هم رفتیم زیر درخت انجیر٬ اون روی تاب من رو چهارپایه٬ نشستم٬ حتی یه کلمه هم حرف نزدیم٬ فقط هر چند دقیقه که نگاه هامون تو هم گره می خورد٬ ناخود آگاه٬ شکر خندی روی لب هامون نقش می بست!
اما حالا اون واسه خودش خانوم مهندس شده و منم دارم می شم آقای مهندس! وقتی به چند ماهه ی اخیر و سوء تفاهم هاش فکر می کنم٬ حرسم می گیره٬ خون تو چشام می دووه و سرم داغ می شه!
امروز بعد از هفت هشت سال وقتی وارد اتاق می شه٬ باید جلو پاش بلند شد٬ وقتی می خوایم هم رو صدا کنیم٬ یه خانوم و آقای خنک دنبال دم اسم همدیگه می بندیم٬ و اونقدر از هم دور شدیم که بعد از این همه مدت٬ به خیال امتحان کردن من٬ به خیال اینکه بفهمه وحید سال های پیش چقدر تغییر کرده٬ دست به این خیمه شب بازی بی مزه بزنه و با این کارش٬ این همه کج فهمی رو باعث بشه!
دلم هوای بچگی هام رو کرده٬ دلم هوای درخت انجیر رو کرده٬ هوای دست های لرزون آقاجون که واسمون انجیر بچینه٬ هوای عمو جواد رو٬ مهربونی هاش رو٬ جک های باحالش رو و اخلاقی که اصلا به گندیه ... نبود!
یادمه یه روز بعد از ظهر٬ داشتیم با مامان بزرگ و عمو جواد ( خدا بیامرز ) می رفتیم بیرون٬ مامان و بابا و فرید هم بودند٬ نمی دونم کجا می رفتیم٬ فقط یادمه هوا خیلی خوب بود٬ و ما دور یه میدون٬ منتظر تاکسی بودیم. توی راه تا به میدونه برسیم٬ فرید به مامان یواشکی گفت٬ امروز تفنگه رو واسم میخری؟! مامان یه نگاه بهش کرد و گفت نه٬امروز نه! آخه اون زمون ها وضع بابا یه نمه خراب بود. واسه همین همه هوای کار رو داشتیم.
دور میدون٬ بعد کلی الافی٬ بالاخره یه تاکسی به پستمون خورد٬ آخه اکثر تاکسی ها مسافر داشتند٬ و ما هم خودمون یه ماشین کامل آدم بودیم. اومدیم سوار شیم٬ دیدیم عمو نیست! هر کی از اون یکی می پرسید٬ پس کو جواد؟! خلاصه هر طرف چشم انداختیم نبود که نبود٬ یارو تاکسی یه رو رد کردیم و منتظر شدیم. بعد ده دوازده دقیقه٬ دیدیم سر و کله ی عمو از دور پیدا شد! وقتی اومد نزدیک٬ دیدیم دو تا تفنگ آب پاش قرمزه ناز تو دستشه! اون زمان٬ اون ها گرونترین اسباب بازی تو بازار بودند!
یه وقت هایی مامان٬ ناخود آگاه از دهنش در می ره و در پاسخ به حرفم٬ که معمولا کنایه و طنزی رو هم یدک می کشه٬ می گه٬ تو مثل جواد می مونی٬ خدابیامرز اون هم همیشه از این نظر ها می داد!!
اما نمی دونم این روز ها چرا اینقدر گند شدم٬ چند وقت پیش صفا بهم گفت: وحید این اخلاقت خیلی گند شده٬ داری میشی مثل فلانی٬ خوب اون یسنای طفلکی هم حق داره این قدر ازت شاکی باشه!
رسول ملا قلی پور هم رفت!
هیچ وقت میم مثل مادر رو فراموش نمی کنم!
خدایش بیامرزد!
یا حق
دیروز به پست یه تاکسی دار خراب (با کسره ی اول بخوانید لطفا) خوردم. از اون بنی هندلی های توپ . سر راه زد کنار و یه پلاستیک بادوم خاکی خرید و تعارف زد. همین که مشت کردم٬ گفت: لاکردار این ها که فایده نداره٬ سر دروازه قوچان از اون هندی هاش می خرم٬ اون ها رو همین که می زنی٬ دیفرانسیلت رو کار می اندازه. خلاصه از این جا بحث رو شروع کرد و معلوم شد آقا از اون ... باز های تیر روزگاره!
بعد از اینکه کلی خاطره از طرف هایی که تو زندگیش تور کرده٬ تعریف کرد٬ یه نیگا از تو آینه به من انداخت و انگار که داره تمام خاطراتی رو که تعریف کرده٬ گواه صلاحیتش واسه زدن این حرف می گیره٬ گفت: زن جماعت مثل سایه می مونه٬ اگه دنبالش بری ازت فرار می کنه٬ اما همین که بهش پشت کنی٬ دنبالت موس موس می کنه!
این حرفش مثل پتک تو سرم خورد٬ بلافاصله یاد شادی و طعم گس خرمالو افتادم اون هم همین حرف رو در باره ی مرد ها می زد!!!
این روزها مد شده٬ همه ی خانوم ها این سوال به ظاهر فلسفی رو از مرد ها می پرسند٬که: کسی می دونه وقتی مادر شنگول و منگول٬ داشت بزغاله هاش رو از تو شکم آقا گرگه بیرون می کشید٬ باباشون کجا بود؟؟
اما من می خوام بپرسم٬ کسی می دونه٬ وقتی آرش این ستور بان خاندان کیان٬ داشت وجودش رو ذره ذره تو زه کمان می ریخت تا مرز ایران و توران رو مشخص کنه٬ زنش کجا بود؟؟!!!
یا یه سوال مهمتر:
کسی می دونه وقتی رستم توی چهارمین خوانِ هفت خوان٬ بعد از این که سر سفره ی آراسته نشست و با ساز٬ از تنهایی خودش نالید. وقتی٬ که زن جوان و زیبا و عطر آگین٬ تو اون بیابون٬ تنها بر او ظاهر شد٬ و با چشم های پر التماسش عضلات در هم تنیده و تنومند رستم رو با ولع لیس می زد٬ رستم بهش چی گفت؟
جواب این یکی رو خودم می گم:
گفت:
سیه نرگسانت پر از شرم باد! هــــــــــــماره رخــــت پر آزرم باد!
یعنی من خیالی در مورد تو ندارم٬ تو هم اگه فکر و خیالی کردی٬ بندازش دور٬ چرا که شرم و حیا شایسته ی زیبایی توست!
حالا شما ها هی اجازه بدین هر ننه قمری زیرتون مچاله بشه و ناله کنه٬ و هی دوست دارم هاتون رو زیر گوش کسی زمزمه کنین که با شنیدنش می خواد عق بزنه و هی این کلمه و وجودتون و آرمان هاتون رو به کثافت بکشین!
هی دنبال جماعتی موس موس کنین که شما رو واسه سایه ی سر بودن٬ واسه سر پناه بودن می خوان نه برای خودتون!!!
یا حق
این روز ها جدا داره صدای یه انقلاب به گوش می رسه
یا انقلاب دیگه!
البته از نوع اقتصادی به سخنان این هفته ی رهبر معظم که حتما گوش دادین٬ یه نگاهی هم به مصوبات مجلس و نطق های پیش از دستور هفته ی گذشته بندازین. بعدش یه کمی هم به تیزر های همایش مجمع تشخیص توجه کنین و مدام این جمله رو با یاد بیارین که « پیش رفت ها رضایت بخش نیست ».
حالا فعلنه رو یا حق!
امروز با یه داستان کوتاه دیگه اومدم
هر چند خودم زیاد دوسش ندارم٬ اما چون به خودم قول دادم تمام داستان های کوتاهم رو براتون بذارم٬ این رو هم به نقد می زارم٬ امید وارم این بار یکی پیدا بشه و یه نقد بی رحمانه ی توپ ازش بکنه!
اما قبل از اون باید بگم که دیشب جاتون خالی رفتم حرم٬ واسه همتون دعا کردم به خصوص دو سه تا عزیزی که این روز ها کنکور دارند!
واسه خوندن داستان نجابت روی ادامه ی مطلب کلیک کنین
یا حق
ادامه مطلب...
شهرام جزایری فرار کرد!!!!
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
این فرار طعنه ای تلخ به منادیان٬ ندای مبارزه با مفاصد اقتصادی و مجریان عدالت بود
یا حق
بابا دنیا متحول شده
!
این روز ها فکر می کنم بهتره انصراف بدم و از دانشگاه بیام بیرون
!
آخه اگه یه مدت دیگه این جا بمونم٬ حتما دوتا شاخ گنده ی باحال رو سرم سبز می شه![]()
!
این روز ها دانشگاه خیلی شلوغ پلوغ شده:
یه نمایشگاه از فعالیت های ربع قرن واحد زدند ( البته درهفتهمین سال تاسیس ).و کلی تبلیغات٬اون هم به شیوه ی کاملا حرفه ای
. با دیدن عکس ها و شعار ها ناخود آگاه این حس بهم دست می ده که نکنه گروه حرفه ای متخصصین تبلیغاتی پرزیدنت٬ گزرشون به این طرف هام افتاده
. امروز یه دفترچه ی تبلیغاتی بین مهمانان دانشگاه پخش می شد که من نمونه اش رو چند ماه پیش دیدم ( چی کار داری کجا
! بله می دونم خیلی خفنم
). وقتی اون رو خوندم٬ یه لحظه فکر کردم این دفترچه مربوط به معرفی دانشگاه کمبریج یا تهایتا هاروارد ه![]()
!
چنان از سلف٬ کتابخانه٬ زمین ورزشی٬ آزمایشگاه٬ کارگاه و... حرف زده بود و عکس چسبونده بود که نگو و نپرس!! حالا این ما هستیم که می دونیم منظور از زمین ورزشی یه محوطه ی فوتسال روبازه که کفش رو سیمان کردند
. و باز این ماییم که می دونیم ظرفیت سلف و تریا و کتابخونه ی دانشگاه بی اقراق با اندازه ی یک سوم دانشجو های اونه
. و این که از اون دستگاه های خوش رنگ و رو و پیچیده ی توی عکس های آزمایشگاه ها و کارگاه ها فقط ۲۵٪ درست کار می کنند و به درد می خورند
! و ...
اما نکته ی بسیار جالب این روز ها آشتی مسئولین دانشگاه با تکنولوژی بود
! انتخاب واحد اینترنتی٬ سایت ویژه٬ کارت ژتون الکترونیکی و ... باعث تعجب همه شده
!
حتی شایعه هایی هم مبنی بر افزایش دوره های کارشناسی ارشد٬ به گوش می رسه٬ و رشته های جدید٬ که با زیرساخت ها و امکاناتی که بالا گفتم٬ بیشتر شبیه جنایته تا توسعه![]()
!
امروز هم یه اتفاق توپ افتاد٬ روند واریز مالی٬ و حذف واضافه به علت رفتن برق در ساختمان اداری دانشگاه برای چند ساعتی متوقف شد
٬ پچ پچ بچه ها مبنی بر حضور بازرسین سازمان مرکزی و قطع عمدی برق برای دو دره کردن آن ها بود
. وگر نه باور این که این ساختمان٬ برق اضطراری ندارد یه نمه مشکله
!
یا حق

