تبليغاتX
ایرانی

 

سوخت ۲۱ اینچ قدیمیمان.

همه چشم با راه  LCD ایی ۴۲ اینچ.

۱۴ اینچی کوچک جایش را گرفت.

و همه شاکی از این انتخاب.

طنزی بود از سوی پدر٬ برای به رخ کشیدن٬ طبع مصرف گرا و چشم های تجمل پسندمان.

رویایی است پیش رفت٬  در برابر این حقیقت تلخ!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط یه امتحانم مونده... خدا به خیر بگذرونه.

یه تشکر توپ از برو بچه های جنون جوانی و رفیق توپشون و چشم مست نازنین٬ واسه رسوندن جزوه های ریاضی مهندسی٬ هر چند که...

این روز ها یه مهمون نازنین به نام بهار تو ایرانی داریم٬ اما نمی دنم چرا خودش رو معرفی نمی کنه!!! بابا یه میل گزاشتن هم راحته و هم شرط ادب.

اتفاقی بزرگ در راه است...

خداکند که همچنان خوب پیش رود.

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:44  توسط وحید رضا  | 


سلام

می دونین هیچی تو دنیا به این اندازه حال نمی ده که توی اتوبوس مشهد کاشمر نشسته باشی٬ بعد یه نفر از اون آدم های کنجکاو هم کنارت باشه.

اون وقت چون شما ورودی های تمام بحث های فلسفی و سیاسی رو در می دی٬ طرف شروع کنه از خانواده و ده آبا و اجدادیت بگه. این که چند تا درخت داشته ٬ این که پدر بزرگت در چه روز و ماه وسالی اومده کاشمر٬ این که پدره٬ پدر بزرگت کی و کجا عاشق کی شده و کی بهش دادن.

یا مثلا این که روزی که پدر بزرگت به دنیا اومده٬ چند تا ابر تو آسمون بوده و کلی مطلب مهم دیگه در باره ی خانوادت

این که فلان روز پدربزرگت چی خورده و چی گفته و ....

اما می دونین چی بیش از این ها حال میده؟؟

این که طرف سر ساعت قرص های وحشت ناکش رو که مال قند و اوره و هزار درد و مزض دیگه است بخوره و....بقیه ی مسیر رو بخوابه

الان امتحانات

ترو خدا دعا یادتون نره٬ آخه از درس خوندن ما که چیزی در نمی یاد.مگه دعاهای شما یه حالی بده.

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:16  توسط وحید رضا  | 


سلام

 نوع ویژه ی صحبت کردنه مهران مدیری نازنین رو در ۷۷ یادتونه ؟؟؟ حالا می خوام کمی اون جوری صحبت کنم هر چند٬ باغ مظفر رو اصلا دوست ندارم .که این قصه هم سر دراز دارد.

طرف اومده و تو انتخابات رای آورده «  همون انتخابات شورا رو می گم٬ دیگه ». حالا کارش شده دوره افتادن توی شهر و کنار ماشین آسفالت شهر داری راه رفتن که... بله٬ ما دادیم کوچتون رو آسفالت کنن. تو دوره ی بعدی یادتون باشه!!!.اصلا هم معنی مدیریت و نگرش کلان رو نمی دونه !!!

یکی دیگه هم که هنوز روی کار نیومده٬ دوره افتاده شهردار انتخاب کنه. اونم کی؟ یه بنده ی خدا که داره باهاش تو شهرک صنعتی کارخونه ی بسته بندی میزنه؟؟!! .صاحاب نداره که!!!

یکی دیگه هم که مدام داره توی دانشگاه بالاو پایین میره وتازه حالا یادش اومده٬ میخواد کار تحقیقاتی بکنه !!!  آخه عزیزکم الان شما یه پست اجرایی ـــ مشورتی داری!!! این بازی ها رو بذار واسه ۴سال دیگه٬ گاو و گوسفند ها فرار نمی کنن که!!! می کنن؟؟؟

حالا این ها خوبه.... یه بنده خدا دوره افتاده و داره جلسات شبانه ی دو سه نفره راه می اندازه و پیش هر کسی یه حرفی می زنه و خلاصه کلی دو به هم زنی و از این برنامه ها...

آخه آدم نا حصابی این چه کاریه !!! اگه خدا نکرده تو کاخ ریاست جمهوری بودی چه می کردی ؟؟؟

یکی به این بگه٬ ملت نفرستادنت بری اونجا تا دنبال حزب بازی و سیاست کاری خودت باشی؟؟؟ فرستادنت چون روت حساب کردن و فکر می کردن ازت کار بر می یاد.

آخه نازنینم دوره های قبلی هم ٬ این ادا و اطوار ها رو در آوردند که این خاک پر گوهر درجا زد دیگه . پاشو به جای این بازی ها یه طرح توپ بده تا این جا رو به یه قطب توریستی ـــ فرهنگی تبدیل کنیم.

واسه ی بزرگتر ها هم بگم که شورا جایی که ممکنه آبرو و شهرته چندین ساله تون ٬ یه شبه به باد بره.دیگه خودتون می دونین.

از همین حالا هم بگم ٬ هر کی بیخودی استعفا بده٬ از نظر من یه خائنه. اگه نمی زارن کار کنی٬ مجبورشون کن٬ ولی استعفا نده.

بعضی ها ممکنه با خوندن این خطوط من رو به خراب کردن این عزیزان متهم کنن٬   اما حقیقت اینه که من این دیار رو خیلی دوست دارم و دلم٬ هم برای شهرم و هم برای منتخبین عزیز می سوزه.

یه پیش نهاد٬ بیاین و همه تون مثل چند تا مرد کنار هم بشینین و به دور از تنش های این مدت٬ یه فکری به حال این شهر بکنین٬ چون می دونم همه تون اهل کار و تلاشین و همه تون هم آدم های بدرد بخوری هستین.پس به جای خط و خط بازی و لجبازی های بچه گونه٬لیاقتت خودتون رو به من و بقیه ی طرفدار هاتون ثابت کنین.

یا حق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:27  توسط وحید رضا  | 


 

سلام

یه چیز هایی می گم٬ شما فقط سعی کنین تصور کنین!!

فرض کنین توی یه شهری زندگی می کنین که اکثر روز های سال رو یخ بندونه ... تمام پیاده رو هاشم موزائیک کار کردند و این به معنای٬ یه پیست پاتیناژ توپه !!!

حالا فرض کنین دوستون رو شب قبل به خاطر شکستگی دست عمل کردند و تازه امروز ساعت ۱ بعد از ظهر مرخصش کردند و با دست گچ گرفته اومده خونه.

باز هم فرض کنین که شب قبل رو تا صبح بالا سر دوستتون بیدار بودین و صبح ساعت ۱۱ پست رو تحویل دادین و اومدین خونه.

حالا نتیجه ی این فرضیات: که شما و دوستتون دو تا دیوونه ی کاملین!!!!

چیه تعجب کردین؟ یه بار دیگه بخش های قبل رو مرور کنین!!

حالا بهتون می گم چرا... چون وقتی که ساعت ۸ شب از خواب بیدار می شین٬ دوستتون که دستش شکسته بود پیله می شه بریم بیرون و تو برف قدم بزنیم!!!! شما هم مثل یک مرد قبول می کنین . توی مسیر روی اون پیاده رو های کذایی دو بار دوستتون سر می خوره و شما نا امیدانه تلاش می کنین بگیرینش« نا امیدانه چون دوستتون حد اقل ۱۵ کیلو از شما سنگین تره». و بعدش هم شما سر می خورین اما دوستتون هیچ کاری ازش بر نمی یاد... چون دستش شکسته و فقط مثل یه مرد زمین خوردنتون رو نگاه می کنه و می خنده.

صدام رو اعدام کردند ٬ اما چه فایده ... اون قدر زود کشتنش که حتی وقت نوشتن زندگی نامه اش رو هم به کسی ندادند!! مبادا موجب عبرت زیادی شود!!

شاد باشین

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:54  توسط وحید رضا  | 


سلام

این بار هم با یه داستان کوتاه دیگه اومدم. امید وارم قابل قبول باشه.

اما قبل از داستان باید به صراحت عرض کنم که من مسلمانم و شیعه ی ۱۲ امامی هستم.و به آموزه های دینی هم بسیار معتقدم و ارادت زیادی هم به ائمه علیهم اسلام دارم.

این ها رو گفتم ها  تا طانعان مجال وقیعت نیابند و بیخود نقش بر آب نزنند.

     سخت و سنگین قدم بر می داشت. هر لحظه به اون جواب فکر می کرد.کل این یک سال گذشته رو با همین سوال دست و پنجه نرم کرده بود.

      خیابون های اطرافش شلوغ بود. لحجه های مختلف و نا آشنای زیادی به گوشش می رسید٬ اما حتی نمی تونست تشخیص بده٬ به چه زبونیه. با خیلی از اون ها آشنا بود اما در اون لحظه همه چیز براش گنگ و مبهم شده بود.

      مدام با خودش تکرار می کرد شاید . شاید ٬ سعی داشت با این کار٬ قطعیت رو سلاخی کنه. آخه توی تمام عمرش هیچ چیز رو به اگر و اما واگذار نکرده بود٬ همیشه قطعی تصمیم می گرفت. روی هر کاری کاملا فکر می کرد و بعد تصمیم می گرفت. اما قطعی و غیر قابل برگشت.

     در این مورد هم ٬ همون روز های اول و بعد از کلی فکر و مجادله با خودش٬ تصمیم گرفته بود٬ قطعی و غیر قابل برگشت.از نتیجه اش هم مطمئن بود ٬ ایمان داشت که با این تصمیم خوشبخت می شه. اما هر لحظه که از تصمیمش می گذشت٬ ندا های مخالف بیشتری به گوشش می رسید.

     به مخالفت عادت داشت٬ چون معمولا تصمیم های غیر عادی می گرفت٬ اما همیشه٬ به همه ثابت کرده  بود٬ که در هر شرایطی بهترین تصمیم رو می گیره.

     هوش سر شارش بهش اجازه می داد٬ همه چیز رو کامل بسنجه و کلام نافذش همه رو مجاب می کرد.

     اما این بار با همیشه تفاوت داشت. این بار موضوع٬ ادامه ی تحصیل٬ راندمان کارخونه٬ مصلحت خریدو فروش و ... نبود. حتی این دفعه خودش هم چندان اهمیت نداشت. این بار بحث سعادت بود٬ سعادتی ابدی٬ اون هم برای عزیز ترین فرد زندگیش.

     توی اون نگاه اول ٬ عقل مخالفت می کرد٬ اما وقتی همه چیز رو بررسی می کرد٬ می دید ممکنه.به امید رسیدن به قطعیت دو باره بررسی می کرد٬ اما باز هم کلی شاید و اگر و اما داشت. بار ها و بارها این کار رو تکرار کرده بود و همه اش می دید ممکنه٬ هر بار به این کلمه می رسید٬ کلافه تر می شد. حواسش رو بیشتر جمع ضرائف می کرد٬ اما آخرش باز هم خبری از قطعیت نبود.همه اش ٬ ممکنه ٬ شاید ٬ احتمالا ٬ معلوم نیست.

     دیگه حالش از تمام این کلمات دو پهلو به هم می خورد.

     شب قبل رو نخوابیده بود. مثل این چند هفته ی گذشته٬ توی خونه قدم می زد. فکر می کرد ٬ نتائج و ضرائف رو ٬ بلند بلند ٬ با خودش تکرار می کرد٬ اما باز هم ...

     دم دم های صبح خوابش برد٬ یه دفعه از خواب پرید. عرق کرده بود و زیر لب زمزمه می کرد : با من راه نشین باد ه ی مستانه زدند...

     روی تخت نشست٬ باز هم زمزمه می کرد . دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند....... گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند......ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت......... با من راه نشین باد ه ی مستانه زدند.

     ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت......حرم ستر و عفاف و ......حرم ٬ حرم٬ حرم! آره حرم.اونقدر بلند داد زد ٬ که همه بیدار شدند.

     شاد و سر زنده مشغول جمع کردن وسائلش شد.پدرش وارد اتاق شد٬ با هم صحبت کردند٬ اما از اون مکالمه ی کوتاه ٬ فقط یه جمله اش رو به یاد داشت٬ باید برم مشهد.

واسه خوندن بقیه اش روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:2  توسط وحید رضا  | 


سلام

یه عزیز ما رو هم وارد این بازی ناز کرد.

ازش مرسی .

اما اصل بازی:

۱. این که : آدم خیلی مغروری هستم. و معمولا در مورد هر کاری یه فلسفه ی توپ دارم٬ خیلی دیر تصمیم می گیرم ٬ اما وقتی تصمیم گرفتم خود خدا هم نمی تونه منصرفم کنه.

قدیم ها « منظورم دو سه سال پیشه» خیلی سریع عصبی می شدم و بد آخلاق و بد آخم بودم. اما بعدش به یه آدمی تبدیل شدم که خیلی دیر عصبی می شد. اما این روز ها خیلی بد شدم به طوری که به هوا هم گیر می دم.

بهترین تفریح ام اینه که روی تختم دراز بکشم و کتاب بخونم. این حالت رو حتی به دنیا هم عوض نمی کنم.

شنا بلد نیستم. فوتبال و هندونه رو خیلی دوست دارم« اگه مردی رابطه اش رو پیدا کن».

۲. همیشه معتقد بودم که خدا واسه آفرینش من خیلی زحمت کشید و اون قدر سر این شاهکار    خسته شده که حالا حالا ها باید استراحت کنه و به این زودی ها نمی تونه یکی رو بیآفرینه که اون قدر خوب و کامل باشه تا بتونه من رو عاشق کنه ...

۳. این روز ها یه جور هایی ام ... یعنی چه جوری بگم... عاشق شدم اون هم خیلی شدید. عاشق کسی که خیلی از من بهتره و من واسه بدست آوردنش خیلی تلاش کردم. و تازه فهمیدم خدا سر آفرینش اون بود که خیلی خسته شد و مجبور شد تا  ۴ سال استراحت کنه و بعدش من رو بیافرینه .اما عزیزانی که این بند رو می خونند لطفا در دیدار های رو به رو جریان رو فراموش کنند.

۴. از بچه گی می نوشتم. اما هیچ وقت اون ها رو نگه نمی داشتم . چون معتقد بودم«و هستم» که خیلی بهتر از این هم می تونم بنویسم و به همین خاطر همیشه منتظر اون نوشته ی بهتر بودم. و همین آرشیو نکردن نوشته هام باعث می شد « و می شه » که اون ها به دست افراد مختلف بیفته و از خوندنش حس ها گوناگونی بهشون دست بده و حتی موجب سوء برداشت هم بشه.

۵. عاشق سه تار و عکسم. از راهنمایی عکس می گیرم و مدتی هم هست سه تار به دست شدم.

دوستام برام خیلی مهم اند٬ به ویژه دوست های جدیدم در ایرانی. به شدت هم دوست دارم ایرانی بمونم.

دوست های نازنینم که به این بازی دعوت می شند:گل کاکتوس ـ یک نقطه ـ جنون جوانی ـ نوشته های من ـ وبلاگ تازه تاسیس باده فروش هستند. 

می تونین آدرس بلاگ هاشون رو در پیوند ها بیابید.

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 18:40  توسط وحید رضا  |