ایرانی
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست
اول این که:شب یلدای همه تون مبارک.امیدوارم همه تون در کنار عزیزانتون خوش باشین و كلي هم هندوانه بخورین. من رو هم خیلی یاد کنین چون عاشق هندوانه ام. دوم این که : همين طور که همه می دونیم جمعه ی گذشته٬ یه انتخابات خاص رو گذروندیم٬ انتخابی که همیشه و در همه جای دنیا بسیار مهم و پر طرفداره٬ چرا که نتیجه ی اون مستقیم در محل زندگی آدم موثره و این تاثیر در شهر های کوچک بیشتر به چشم می یاد. واسه ی همین من هم خودم رو جمعه به کاشمر رسوندم٬تا ببينم اوضاع چطوره و يه جور هايي كنجكاوي هام رو ارضاء كرده باشم. اما چشمتون روز بد نبينه٬در و ديواره نازنين شهر به شيوه ي مرسوم در انتخابات دهه ي ۴۰ پر بود از عكس هاي رنگارنگي كه مثل زخم هاي آبله ٬ صورت زيباي شهرمون رو پوشونده بود. معلوم نيست اون هايي كه ادعاي اداره ي شهر رو دارند٬ تا چه حد در اين باره مطلع اند و... اما اون چيزي كه مسلمه تمام كانديداها به جز تعدادي انگشت شمار ٬ اين كم لطفي رو به شهرمون داشتند. از اين جريان كه بگزريم ... نام هاي جديد و اميد بخشي رو در بين منتخبين اين دوره مي توان ديد.افرادي كه گذشته ي اجرايي قابل اعتنايي دارند. و ميشه اميد وار بود در اين دوره تحول قابل قبولي در شهر شاهد باشيم. به اميد اون روز.... يا حق می دونم که خیلی و قته این جا سوت و کور مونده خوب هم می دونم وقتی به بلاگ یه آشنا سر می زنی و می بینی هنوز آپ نشده چه ضد حالیه .ولی جدا این روز ها خیلی شلوغ پلوغم٬ اون قدر که حتی بعضی و قت ها آرزو می کنم ای کاش روز ها ۲۵ ساعت داشتند. اما انگار این چند روزه خیلی اتفاقات افتاده .... نمی خوام سراغ مسائل سیاسی و اجتماعی برم چون فکر می کنم تاریخ گذشته اند و همه تون ازشون با خبرین ... ولی تو این مدت باز هم یه سری رخ داد های خاص برام اتفاق افتادند و به قول معروف در این مدت من در کانون حوادث بودم...اول این که چند وقت پیش عزیزی را از دست دادیم و لازم می دونم از این جا و از صمیم قلب به عموی عزیزم تسلیت بگم... دوم این که مدتی قبل در برخوردی نا خواسته و کمی خسمانه با نویسنده ی کتابی گران سنگ آشنا شدم ٬ و می تونم بهتون قول بدم که به زودی این کتاب و این نویسنده رو به طور کامل بهتون معرفی کنم... سوم این که همین روز ها مصاحبه ای رو با آقای دکتر جوانبخت رئیس دانشگاه آزاد قوجان « دانشگاهی که در اون درس می خونم» ترتیب خواهم داد و باز هم به زودی در ایرانی خواهید خواند آن را... چهارم این که این روز ها برای هزارمین باز استخاره رو خوندم٬ داستانی کوتاه که باز هم روایتگر حقایق زندگی است٬ فکر می کنم٬ کم کم داره به اون پختگی که من ازش انتظار دارم می رسه و همین روز ها مهمونتون می شه... پنجم این که این روز ها سوالی دهشت انگیز مرا به خود مشغول کرده :و اون هم این که آیا می شه به همین راحتی از اعتماد دیگران چشم پوشید و در لوای ظاهری منطقی ندای رسای دل را به نشنیده گرفت. باور کنید بسیاری از حرف های منطقی ما برای پوشاندن ترس خود از انجام ریسک های بزرگ است. البته منظورم ریسک است نه حماقت. یا حق


