تبليغاتX
ایرانی

سلام

این روز ها روز های سختیه. یه سری اتفاقات نا میمون داره واسم می افته. هم واسه من هم واسه ایرانی٬ واسه همین ایرانی یه مدتیه که کم سر و صدا شده و دیگه توش خبر های خاصی نیست.

بر اثر همین اتفاقات نا میمون٬ شهرزاد از گروه جدا شده و رفته دنبال چشم های مستش ٬ نمی دونم ٬ اگه تنهایی من هم از جزئیات کاملا مطلع بشه ٬ احتمالا اون هم من رو تنها می ذاره . به هر تقدیر هنوز که نتونستم « شاید هم جرئت نکردم» باهاش تماس بگیرم.

اما به قول یکی از دوستان عزیز این نیز بگذرد.

من هم واسه این که کمک به این گذار٬ امروز با یه حکایت اومدم ٬ نمی خوام اسمش رو داستان بذارم٬ چون بد جوری بوی حقیقت می ده ٬ نمی خوام هم بگم واقعیه ٬ چون اتفاقات نا میمون ایرانی رو تشدید می کنه.

به هر حال درسته که خوندنش ٬ سراسر افسوس و اندوه  اما خالی از لطف نیست.

 

        تقریبا یه سالی می شه که می شناسمش. خودش فکر می کنه عاشقه٬ اما این کلمه ایه که برای قانع کردن خودش استفاده می کنه. دلش گرفته و حرف هایی رو می زنه که خیلی ها مون باهاشون آشناییم ٬ ولی جرئت باور کردنش رو نداریم. اولین و مهمترین نهاد اجتماعی درباره ی اون اصلا قوی نبوده ٬ شالوده ی خانواده اش با مرگ مادر و آمدن نا مادری از هم می پاشه. با وجود این که سال هاست نامادری توی خونشون زندگی می کنه و به قول خودش ٬ عاشق برادر های ناتنیشه٬ اما نتونسته خودش رو با شرایط وقف بده.

        دانشجوی ترم های آخره. این ترم یه خونه گرفته و صحبت همه اش سر همین خونه است و اتفاقاتی که داره داخلش می افته.

        امشب٬ شب قدره٬ نمی دونم برم سراق قرآن یا ادامه بدم ٬ اما فکر می کنم ادامه دادنش بهتره . تلویزیون داره جریان سفره ی افطار ساده ی مولا رو می گه٬ مولایی که گله اش اینه که چرا توی سفره ی افطار من هم شیره و هم نان و نمک.

        همه اش نیم ساعته که از پیشش بر گشتم ٬ هنوز تحت تاثیر حرف هاشم.

        داشتم می گفتم ٬ حکایت ٬ حکایتخونه بود و بزم های شبانه. سینی ها و مجمعه های گرد و مخلفات داخلش. حرف از سیگار های خوش بو بود که از قبل تهیه شده اند و قیمت زیاد دارند. حرف از تریاک هایی بود که شبانه مصرف می شن. حرف از مشروب بود و جمع دوستان.

        حضور چهار پنج تا دختر دانشجو در اطراف سینی و مصرف تا سر حد مرگ.

        می گفت معمولا بعد از کشیدن سیگار ها و مصرف الکل ٬ از حال خودش خارج می شه. دوستاش معمولا تریاک مصرف می کنند ٬ اما اون فقط یک بار امتحان کرده.

        می گفت بعد از مصرف نمی تونه توی خونه دووم بیاده ٬ چهار پنج تایی می زنن بیرون٬ حتی نشونی هم می ده که فلان شب رفتیم بیرون و این اتفاق افتاد و بهمان شب این جوری توی خیابون راه می رفتیم...

        و این که بعضی و قت ها٬ آخر های شب٬ اون هم شب های سرد زمستون٬ تو این شهر کوچولو٬ که بعد از یه ساعتی ٬ پرنده هم توی خیابون هاش پر نمی زنه ٬ می زنه بیرون ٬ دوست داره باد سرد توی صورتش بخوره و بعدش هم براش مهم نیست.

        تعریف می کرد معمولا از کوچه پس کوچه ها می رن تا به تور گشتی ها نخورند.

        حالم به کلی عوض شده ٬ باز هم حکایت شب ضربت مولاست .شبی که تمام دل های دریایی بی طاقت می شند٬ چه رسه به دل کوچیک من.

        اما نمی تونم به حکایت این خونه و تعمیم جریاناتش به اکثر دانشجو های دانشگاه٬ حتی خوابگاهی هاش فکر نکنم.

        می گفت شب هایی که دوستام ٬ با من مشروب مصرف می کنند٬ یه موج شادی بینمون راه می افته. موجی که همه ی غم ها رو با خودش می بره٬ تمام مرز ها رو خراب می کنه و بعدش ما هر کاری که فکرش رو بکنی انجام می دیم٬ چه با هم و چه با هر کس و هر چیز دیگه که فکرش رو بشه کرد.

        قصه ی سیگار هاست که با کشیدنشون از این دنیا خارج می شیم و می ریم توی عالم خودمون ٬ وقتی این جملات رو می گه ٬ چنان شادی ای توی اب هاش به وجود می یاد که انگار تمام دنیا رو بهش دادند.

       قصه ی سیگار هاست که با کشیدنشون از این دنیا خارج می شیم و می ریم توی عالم خودمون ٬ وقتی این جملات رو می گه ٬ چنان شادی ای توی اب هاش به وجود می یاد که انگار تمام دنیا رو بهش دادند.

        با چنان شعفی می گه دنیا مال تویه بعد از مصرف که ناخودآگاه٬ آدم حوس می کنه . اما هر لحظه که به عواقبش فکر می کنم ٬ پشتم می ارزه.

        دیگه هیچی براش مهم نیست٬ فقط مصرف٬ پول های زیادی رو از این بابت خرج کرده٬ اما حتی از قیمت و اسم این مواد  بی خبره. فقط می گه من سهمم رو به بچه ها می دم و اون هان که خررید می کنند.

        این اولین شبه که با من این قدر بی پرده صحبت می کنه٬ قبلا هم باهام درد دل کرده« آخه من دوست عشقشم»اما این بار هیچ مرزی رو رعایت نمی کنه. فقط اون چیزی رو که تو دلش می گه و براش مهم نیست که من در باره اش چه جوری فکر می کنم .

        چند لحظه سکوت می کنه٬ بعد سرش رو بلند می کنه٬ توی چشام زل می زنه و با یه شوقی می گه امشب٬ مهمونی دعوته٬ توی خونه ی یکی از بچه های دانشگاه٬ با تمام وجودش من رو هم دعوت می کنه٬ می خواد بهم ثابت کنه که حرفهاش راسته و این که شاید می خواد من رو هم با اون چیز ها از این دنیای غم آلود جدا کنه.

        ادعا می کنه از آه های مداوم و چشم های غم بارم٬ همه چیز رو فهمیده٬ می دونه که من هم مثل اون کلی غو درد توی سینه ام پنهان کردم٬ هر چند که هیچ وقت در باره اش با کسی حرف نزدم «نمی دونم راست می گه یا نه» اما اون دواش رو داره.

        وقتی بهش می گم که هامشب٬ شب قدره٬ یه لبخند پر معنی می زنه٬ یک لحظه شرم رو تو چشاش می شه خوند و بعدش باز می ره توی خودش. به وضوح داره بغضش رو فرو می ده٬ مثل یه آدمی که ...

        چند دقیقه ی دیگه با هم صحبت می کنیم و ٬ وقتی مطمئن می شه که من دعوتش رو نمی پذیرم٬ می ره که به دوست هاش برسه.

      و من همچنان در این خیال که به کجا می رود جامعه ای این چنین.

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 17:10  توسط وحید رضا  | 


       یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

                                              به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد

 

این ثانیه ها به کندی می گذرد. گویی این لحظه ها غم انگیز ، زمان از حرکت ایستاده است، تا ما درد و غم آن را بیشتر احساس کنیم.

       خاطرات مان هم چون نواری از پیش ذهن مان می گذرد. گویی همین دیروز بود، ولی چرا آن لحظه های ناب، با سرعت سر سام آوری گذشتند و جای خود را به این اندوه دادند. چرا زمان آن جا نه ایستاد تا ما طعم شیرین آن را برای این لحظات

درد ناک به خاطر  بسپاریم و از آن ها ذخیره ای برای این لحظات تنهایی اندوخته کنیم.

        لحظه ی وداع فرا رسید و من باید با عزیز تر از جانم ، مونس تنهایی هایم  و هم درد غم هایم وداع کنم.

        او می رود بدون آن که بداند من چقدر به او وابسته ام، او می رود بودن آن که بداند بدون او کسی نیست تا بغض گلویم را روی شانه هایش خالی کنم و او با کلمات آرامش بخش مرا به زندگی امیدوار کند.

       خدایا چرا تنها امید و پشتیبان غم هایم را از من گرفتی؟ آیا چشمان بخیل سر نوشت نتوانست این تکیه گاه آخر را بر من ببیند!

       او فردا می رود و من در سوگ از دست دادنش ، چله خواهم نشست و با چشمان  اشک بار برایش آرزوی خوشبختی می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 0:46  توسط تنهایی من  |