
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه وباغ ها پوشیده از گل
قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه
خدا روزهای بی غصه وشادیهای بدون غم وسلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا قول نداه که تو رنج واندوه ووسوسه را تجربه نکنی
اما خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده
خدا استراحت روزانه،بعد از هرکار سخت وکمک تو کارها وعشق جاودانه رو قول داده .
پس ناملایمات زندگی را شکر بگو وفقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است و يأس و ناامیدی مثل جاده ای پردست اندازه که از سرعتت کم میکنه
اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف ووسیع رو بهت میده
زیاد تو دست انداز نمون
وقتی که حس کردی به اون چیزی که می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو را در زمان مناسب غافل گیر کنه و چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده .

تو اين چند روز به هر وبلاگي كه سر زدم ، ديدم همه يه جورايي ناراحتن و غمگين نوشتن ، همه خستن همه يه دردي دارن كه فكر مي كنن بي درمونه .... حتي خود من هم تا چند روز پيش همينطوري فکرمی کردم ولي....
يك دوست خيلي خوب كه خيلي دوستش دارم فقط به من يك جمله گفت :
" اينقدر سخت نگير ، حتما يك حكمتي هست."
با همه مشكلات مبارزه كن و بدون كه مي توني بر تمام آنها غلبه كني بدون ترس زندگي كن.
سلام
دیشب تولد این بچه ی کوچولوی ناز بود. البته الان یه کمی بزرگ شده و رفته تو ۲۶ سالگی.عزیزی که با نام nnm از روز های اول یار و همراه ایرانی بود. واسه همین هم ما برو بچ ایرانی چون می دونیم که خیلی شیرینی دوست داره این کیک توپ رو واسه کادوی تولدش تهیه کردیم اما به شرطی که قول بده زیاد نخوره که چاق می شه.

nnm عزیز تولدت مبارک .
امید واریم 10000000000000000000000000 سال زنده باشی و با قلم نازت خواننده های بلاگ خصوصی ات رو شاد و ما رو هم راهنمایی کنی .
امروز صبح حدود ساعت ۱۰ بود که از کلاس اومدم بیرون. توی راهرو واژه نگار عزیز رو دیدم. یه جور های ناجوری زد تو پرم!!!!!!!!!!![]()
![]()
بد جوری حالم رو گرفت. آخه یه خبری بهم داد که سرم سوت کشید. اونقذه ناراحت شدم که واسه نوشتن این ها حتی نتونستم تا رسیدن به خونه صبر کنم و اومدم کافی نت.
آحه من موندم یه آدم با کلی سواد و کلی اهن و تلپ و این که استاد دانشگاه و کلی کار اجرایی داره ٬ چرا باید این قدر فکرش بسته باشه.نپرسین جریان چیه که نمی تونم بگم٬ آخه می دونم اگه بگم حال شما هم گرفته می شه و مثل من داغ می کنین !!!!!!!!!
فقط تورو خدا بگین نظرتون در باره ی عکس پست قبلی چیه ............![]()
اما از این موجود نه چندان جذاب که بگذریم می رسیم به این که این روز ها ۲ـ۳ اتفاق مهم در اطرافمون افتاد.![]()
اول. پایان موقت جنگ لبنان بود. حالا می گم چرا موقت!!! دوم. هم بررسی عمل کرد یک ساله ی کابینه .و آخریش هم دو سه تا سوتی ناز از مسئولین که براتون می گم اما کم کم .
بریم سراغ لبنان: اول این که باید یه جور نا جوری تبریک بگم به این جماعت چهار پنج هزار نفره که بد جوری حال این ارتش چند صد هزار نفری رو کردند تو شیشه !!!![]()
![]()
اما ............
یه امای بزرگ واسه این قطع نامه اخیر می مونه اون هم شامل دو نکته است.
۱. این که توی قطع نامه آغاز کننده ی جنگ لبنان معرفی شده . این خیلی نامردیه و موجب می شه تا
لبنان هیچ ادعای خسارتی نتونه بکنه. از اون جایی هم که عملا دیگه چیزی به اسم زیر ساخت واسش نمونده !! در آینده دچار مشکل می شه . خدا کنه که سید حسن از این جهت هم یه حال اساسی به ملتش و بعد هم به طرفتار هاش مثل من بده.![]()
۲.این که توی این قطع نامه خروج نیرو هایی اسرائیلی { البته در خوشبینانه ترین حالت!! } دارای فرموله و به جایگزینی نیرو های چند ملیتی مشروط شده !! از بعد از آتش بس ٬ هر ثانیه موندن اسرائیل توی لبنان برابر با مرگ حزب الله. آخه این جماعت منفور متاسفانه شبکه ی جاسوسی قوی ای دارند .واسه همین هم ممکنه بتونن سران خزب الله رو شناسایی کنن و اون ها رو ترور کنند یا این که راه های خاص جنگ پارتیزانی برو بچ حزب الله رو کشف کنن. خدا کنه سید از این جنبه هم حال بده !!![]()
حالا اگه این نکته رو به فشار های سیاسی بسیاری که روی اولمرت وارد می شه اضافه کنین و در درد زایمان هم ضرب کنین ٬ می فهمین چرا می گم آتش بس موقت!!
اما مملکت خودمون
جناب رییس جمهور این چند روزه یه سری عدد و رقم رو اعلام کرده که من هنوز درست و حسابی نخوندمشون ولی دوسه تا از قول های نا فرمشون یادمه. یکیش این بود که هر چند وقت یه بار بیان تو یه برنامه ی زنده و به مردم گزارش بدند!!!!!!! ما که ندیدیم.
دومیش این بود که فروش نفت سر سفره های مردم بیاد ٬!!!! ما اون رو هم نخوردیم. و سومیش و مهم ترینش هم این بود که عدالت اجرا بشه !!! که از اون هم ما فقط به چالش کشیدن مدیران گذشته رو دیدیم ٬ آدم هایی که نه حزب سیاسیشون و نه خودشون الآن عملا هیچ قدرت اجرایی ندارند !!!!!!!!!!
ولی به جای همه ی این ها تا دلتون بخواد تو این یه ساله تغییرات تو دانشگاه ها و محیط های فرهنگی رو شاهد بودیم .امروز به جرئت می شه گفت که حتی آبدار چی و نظافت چی یک محیط فرهنگی به خودش اجازه می ده سر شما داد بزنه
جه برسه به مدیر و معاون و....
اما سوتی ها:
۱. کاشمری های عزیز جناب خباز رو که به یاد دارند.
بله ما دیشب چشممون به جمال بی مثال ایشون روشن شد. اون هم تو رسانه ی ملی { حالا این ملی ها
هم جریانات داره که عمری باشه هستیم در خدمتتون
}ایشون به عنوان معاون اجتماعی سازمان بهزیستی در حال مصاحبه بودند و جالبه که حرف هاشون کلی با حرف های همکار دیگشون تو سازمان می خوند و یه وقتی فکر نکنین که تناقض داشت ها
!!!! بله دیگه طبیعی هم هست آخه ایشون قبلا معلم بودند ( حالا چه مقطعی و چه درسی رو نمی دونم) و بعد زد و شدند نماینده و توی مجلس ٬ چندین سال در کمیسیون برنامه و بودجه بخدمت کردند و در همین حین هم یک دفعه شدن دکتر ( حالا باز چه رشته ای و از کجاش رو نمی دونم) و الآن هم که معاون اجتماعی سازمان بهزیستی اند............. مردین از این همه ارتباط !!!
۲. چندین شب پیش وزیر امور خارجه ی سابق مملکت رو که بر حسب تقدیر متخصص اطفال
هم هستند!!!!!!!!!!!!!!!! به برنامه ی گفتگوی ویژه ی خبری دعوت کرده بودند.
جناب دکتر ولایتی که الآن توی مجمع تشخیص اند و سن و سالی هم ازشون گذشته و یه جور هایی یکی از اسطوره های امور بین الملل محسوب می شند !! با یه خود نمایی خاص و تاکید بسیار در حین بحث اشاره کردند که من در جنگ ۱۶ روزه ٬ یک هفته رو در منطقه ی عملیاتی لبنان بودم إ إ إ روز روشن ٬ وزیر سابق امور خارجه و این سوتی ها؟؟!!!!! اون هم در حالی که خاورمیانه و کندولیزا جون هر دو از درد زایمان شاکین
!!!!!
حالا ایکاش به همین بسنده کنه.
چند دقیقه بعد ایشون دوباره فرمودند که در سال ۲۰۰۰ هم بلا فاصله پس از خروج اسرائیل از لبنان به منطقه اعزام شدند !!!!!!!!!!! حالا خداییش این خاورمیانه حق داره بزاد یا نه؟!![]()

۳. تا حالا شده توجه کنین تو مجلسی که حداد عادل سردم دار فرهنگستان لغت رییسش هست صبح تا شب از کلماتی مثل فراکسیون و کمیسیون و... استفاده می شه![]()
؟؟؟؟ سوتی از این بد تر؟؟؟؟
۴. آخریش هم این که این چرخ گردون رو ببین ٬ تمام قدرت دنیا رو داده دست یه آدم دیونه٬ همین جرج w خودممون رو می گم ها نگین چرا که از بس ازش شاکیم سرم رو می کفبم تو دیفال ها ؟؟؟![]()
![]()
![]()
چقد غر زدم نه؟
یا حق

مدت کوتاهی از حضورم در پاریس می گذشت . قبلش زنگ زده و خبر اومدنم رو داده بودم٬ اما این بار ٬ تماس گرفتم که بگم رسیدم و در ضمن مکان و ساعت دیدار رو هم تعیین کنیم . دلم خیلی هواش رو کرده بود٬مدت ها بود که به خاطر مشغله ی درس وکار نتونسته بودیم هم دیگه رو ببینیم.
مکان همون جای همیشگی شد و زمان هم در لحظه رقم خورد.بعد از گذاشتن گوشی تاکسی گرفتم و به میعاد گاه این سال ها رفتم . مثل همیشه من زود تر رسیدم و مطابق معمول سراغ میز خودمون رفتم . میزی که مشرف به طبقه ی اول و در ورودی سالن بودو می شد از اونجا همه جا رو دید. باز هم مثل همیشه به سیاهی پشت شیشه ی سالن زل زدم و غرق در دلشوره های قبل دیدار. اما این بار انتظار زیاد طولانی نشد .
چشمان درخشانش در نور مهتاب قوقا کرده بود .
گیسوان خرمایی و زیبایش در آغوش مستانه ی نسیم بعد از ظهر به رقص بر خاسته بودند و ترنم آبشار های زندگی را در گوش انسان زمزمه می کرد.
محو در کمالش بودم ٬ تا لحظه ای که درست به مقابلم رسید٬ سخت در آغوشش گرفتم و تمام جان تشنه ام را با شمیم حضورش سیراب کردم. شکر خندش و شیطنت چشمانش هنوز مثل سابق بود.
کنارم نشست . دستانم را در دستان گرم و صمیمی اش می فشرد و خروار خروار عشق را از همین ده باریکه در وجودم می ریخت.
ثانیه ها و دقیقه ها به سکوت می گذشتند.سکوتی که عظمت رسا ترین فریاد ها را داشت. در این سکوت وجودم را در وجودش معنی یافته می دیدم و چشم های کم فروغم را در چشمان در شادابش ٬ درخشنده می یافتم.
پس از مدتی به خود آمدیم و زمان را به شرح حال مدت جدایی٬ و گذشته ها گذراندیم . ........ اما آن شب کمی با شب های دیگر فرق داشت . آن جا که ما بودیم همیشه مکان دنج و خلوتی بود٬ اما طبقات دیگر سالن معمولا سرشار بود ار همهمه و حضور .این بار هم جایی که ما بودیم دنج و خلوت بود و نغمه ی اصیل ساز ایرانی به جهت حضور ما فضا را پر کرده بود ٬ اما دیگر خبری از هیاهو ی دیگر طبقات نبود . برایم عجیب بود . حتی این که میز های طبقه ی اول کنار هم و چسبیده به یکدیگر چیده شده بودند . و تزیینی عجیب داشتند٬ مانند یک جشن!
می تونین بقیه اش رو با کلیک کردن روی ادامه ی مطلب بخونین
ادامه مطلب...

((گفتگو با خدا))
در خواب خدا را ديدم.
پرسيد مي خواستي مرا ملاقات كني؟
جواب دادم اگر وقت داشته باشيد .
با لبخند فرمود: زمان من نامتناهي است و چه پر سشي داري؟
پرسيدم :چه خصوصيات ادم عجيب است؟
گفت: دوران كودكي برايشان زود خستگي آور مي شود و مي خواهند سريع بزرگ شوند
و سپس آرزو ميكنند بر گردند به كودكي.
سلامتيشان را در عوض بدست اوردن ثروت از دست ميدهند و ثروت را از دست مي دهند در قبال بدست آوردن مجدد سلامتي.
با تفكر به آينده مشوش مي گردند و زمان حال را فراموش ميكنند
به طوري كه نه در حال زندگي مي كردند نه در آينده.
زندگي مي كنند در حاليكه انگار هرگز از دنيا نمي روند
و طوري ميميرند كه انگار هرگز زندگي نكردند.
دستانم را گرفت و پس از مدتي سكوت
پرسيدم : به عنوان پدر يا مادر چه درسهايي مي خواهي فرزندانت بياموزند؟
با تبسمي پاسخ داد:
بياموزند كه شخصي را نميتوانند وادار به دوست داشتن نمايند
و فقط ميتوانند اجازه بدهند كه ديگران دوستشان بدارند.
خودشان را با ديگران مقايسه نكنند
و بدانند ثروت به داشتن بيشتر مال نيست بلكه به كمترين نياز داشتن است.
بدانند در يك لحظه كساني را كه دوست دارند از خود رنجور مي سازند
و براي يافتن يك دوست بايد سالهاي فراوان تلاش كنند.
بخشش را با ممارست در بخشش بياموزند.
ياد بگيرند كه برخي اشخاص دوستشان دارند ولي نميتوانند احساساتشان را نشان بدهند.
بدانند دو شخص ميتوانند ديد متفاوت به يك شي واحد داشته باشند.
هميشه مورد بخشش ديگران قرار گرفتن كافي نيست
بلكه خودت هم بايد خودت را ببخشي.
و بدانند من هميشه حضور دارم.....
موضوع مورد بحث :
يافتن مراحل عشق هاي زميني از روي عشق اسماني طبق حديث قدسي معرفت.
حديث قدسي معرفت:انكه مرا بطلبد مرا مي يابد . انكه مرا بيابد مرا مي شناسد.
هر كه مرا بشناسد من هم او را مي شناسم انكه مرا بشناسد مرا دوست مي دارد.هر كه مرا دوست به دارد من هم او را دوست دارم انكه مرا دوست به دارد عاشق من مي شود هر كه عاشق من شود من هم عاشق او مي شوم و هركه من عاشقش شوم او را مي كشم و خودم خونبهايش مي شوم.
عشق خدايي بر اساس حديث معرفت شامل مراحل زير مي شود كه راجعبه هر كدام به تفضيل سخن خواهيم گفت.
طلب___ يافتن___ شناخت___ دوست داشتن___ عاشق شدن___ فنا (بقا)
طلب
آنچه از اين حديث بدست مي ايد ان است كه خواستن داراي دو جنبه كذب و صادقانه است كه هر كدام از اين دو دسته خود شامل دو دسته دروني و بيروني مي شود.
خواستن كذب(جنبه دروني) : قسمت دروني طلب كردن شامل ميل جنسي است كه به واسطه ترشح هرمون ها در دوران بلوغ اشخاص است.
خواستن كذب (جنبه بيروني) : قسمت بيروني طلب كردن شامل فشار هاي خانواده و جامعه براي سر وسامان گرفتن فرزندان خود است.
كه هيچ كدام از اين دو جنبه نمي تواند دليل خواص و موجهي براي ازدواج جوانان باشد.
ادامه مطلب...
سلام
خیلی وقت پیش نمی دونم کجا خوندم که از قول یکی از متفکرین مسیحی که نامش یادم نیست در باره ی مولا چنین گفته بود.
علی همچوت اقیانوسی است که طوفان حوادث قادر نیست در آن حتی موجی کوچک ایجاد کند. اما من قطره اشکی را می شناسم ٬که می تواند این اقیانوس را به تلاتم در آورد و آن اشک کودک یتیمی است که به ناحق بر گونه اش لغزیذه.
آری هموست که می تواندچنین دنیا را به تحسین وادارد ... چرا که او حقیقتی است بر گونه ی اساطیر !!

ولادت بزرگترین روح بشری و روز پدر مبارک ..........
ای کاش تاریخ و عالم تمام قدرت و همت خود را جمع می کردند تا شاید بتوانند همچون اویی را دوباره در خود ببینند!!

راستی این روز ها واسه من هم دعا کنین آخه با یکی از بهترین دوستام ٬ میونمون شکر آب شده.....
امروز یه مناسبت دیگه هم داره . روز خبر نگار
نمی دونم من حق دارم که این حرف رو بزنم یا نه !!!
اما در بزرگداشت این روز بهتره که به جای هرسخن و کلام دل خوش کنکی سکوت کنم و افسوس بخورم
به امید روزی که خبر نگار هم ...

موسي مندلسون پدر بزرگ آهنگسازشهير آلماني انساني زشت و عجيب الخلقه بود.قدي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل برپشت داشت.
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت.موسي در كمال نا اميدي عاشق آن دختر شد ولي فرومتژه از ظاهرو هيكل از شكل افتاده ي او منزجر بود.
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود باز گردد آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند.
دخترحقيقتا از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت ولي ابدا ً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند با شرمساري پرسيد: آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه ميكرد گفت: بله.شما چه عقيده اي داريد؟ من معتقدم كه خداوند در لحظه ي تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم عروس آينده ام را به من نشان دادند ولي خداوند به من گفت: ((همسر تو گوژپشت خواهد بود.))
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد بر آوردم و گفتم: اوه خداوندا!گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفا آن قوز را به من بده و هرچه زيبايي است به او عطا كن. فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

سلام
یادم می یا که به هم قرار گذاشته بودیم ٬ کلی شاهنامه بخونیم.
خوب دیگه روزگاره !! بالا و پایین داره٬ کم و زیاد داره و... اما یه خوبی هم داره ٬ اون هم اینه که .........
خوب معلومه دیگه !! اون هم اینه که قول من دیر و زود داره اما ....سوخت و سوز نداره.
البته برای اینکه طانعان مجال وقیعت نیابند باید عرض کنم که ٬دیر و زود داشتنش هم٬ مربوط به قول هایی می شه که مشروط به زمان خاصی نیست. مثل همین شاهنامه خوندنمون !!
خوب امروز لشکر کی کاووس به مازندران رو می خونیم تا ببینیم این جناب کاووس خانی که به حرف زال و دستان و دیگر بزرگان کوش نکرد ٬ چه جوری با دیو های مازندران در می افته!!!
واسه خوندنش رو ادامه ی مطلب کلیک کنین.
ادامه مطلب...
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزل گه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در ان نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
می برم تا که تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد می رقصد اشک
اه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید ان به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق امد و از شاخم چید
شعله اه شدم صد افسوس
که لبم باز به ان لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
برایت با وداع اغاز کردم به این امید که هر گز طعم ان را نچشی

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
امروز با یک دوست خیلی خوب خداحافظی کردم![]()
از خدا می خوام که همیشه خوشبخت و موفق باشي
و اینو بدوني که خواهر کوچیکت هیچ وقت فراموشت نمیکنه![]()
نميگم جاي تو روي چشمام چون اگه گريه كنم خيس ميشي
نميگم جاي تو توي دستام چون اگر باز كنم پر ميكشي
نميگم جاي تو توي قلبمه چون اگه بشكنه زخمي ميشي
نميگم جاي تو توي ذهنمه چون اگه خراب بشه؛ خراب ميشي
نميگم جاي تو توي حرفام چون اگه سكوت كنم خسته ميشي
نميگم جاي تو توي يادمه چون اگه پير بشم كهنه ميشي
من ميگم جاي تو هر كجا كه باشه، دوستت دارم.....

خدايا! من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري
من چون تويي دارم و تو چون خود نداري...
سلام به همه عزيزاي دوست داشتني![]()
من شهرزاد هستم و قراره كه از اين به بعد نوشته هاي منو٬ تو اين وبلاگ تحمل كنين![]()
چند ماهي مي شه كه از رشته نرم افزار كامپيوترفارغ التحصيل شدم![]()
متولد مشهد هستم ولي اصليتم كاشمري است![]()
در حال حاضر هم واسه كنكور كارشناسي آماده مي شم![]()
انتقاد رو خيلي دوست دارم چون معتقدم سازنده ترين راه ، انتقاد كردنه![]()
پس بهم كمك كنيد كه آينده خوبي بسازم.![]()
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد....
شریف: این که اصل است!
خورزاد: نعم یا ملک اتجار. هذاالاصل!
شریف: همین ـــ و لاغیر؟
خورزاد: تصذیق می کنم قربان درایتت٬عمر و غزتت باقی٬ بله همان که به ترجمه آورد.
ماهک: هزار افسان !
شریف: به چه معنا؟
خورزاد: الف قصص ! .........................
شریف: .................

شریف: { تذکر می دهد } که به ترجمه اسمش ابن میمون کرده اند!
ماهک: پسر مزدک دبیر ـــ
شریف: ابن جرجیس کاتب ترجمه شده !
ماهک: به همسر دلبندم خورزاد ـــ
شریف: بنت الشمس بخوانید !
ماهک: در شگفتم که تو را به نام پدری خوانده !
خورزاد: { به شریف } برادرش به من می گفت نیکرخ !
شریف: وجیهه بگویید !
ماهک: آه ــ { به نامه بر می گردد } و خواهر تنی ام ماهک ـــ
شریف: به هلال القمر تصحیح کنید.
خورزاد: دنباله بخوان ــــ
ماهک: در خواهش نامه ی آن دردانه ی دیرین ـــ
خورزاد : هزار افسان !
شریف: معنی بگو !
ماهک: همان که گفت .
سلام
آن چه در بالا خواندید٬ گزیده ای از٬ ابتدای نمایشنامه ی شب هزار و یکم ۲ دست نوشته ی استاد بهرام بیضایی بود.
آن چه که توجه من رو در اولین نگاه جلب کرد٬ پافشاری شریف « در نقش یک وطن فروش و نماینده ی دولت » بر استفاده از برابر عربی برای واژهای فارسی و انجام ندادن این خواسته از سوی ماهک بود.
به راستی اگر فقط اندکی به سخن گفتن روزمره ی خود توجه کنیم ٬ در نهایت شگفتی می یابیم که می توان به جای بسیاری از این کلمه های تازی و فرنگی از برابر های زیبا و دل نشین پارسی سود جست.
البته من به بایستگی پوینده و زاینده بودن زبان اعتقاد دارم ٬ اما زمانی که سخن از سلطه ی نظامی و فرهنگی بر کشور در برحه ای از گاه شمار است٬ تمام این نکات برجستگی خود را از دست می دهند. بسیاری از این کلمات نیز در دوره ی سلطه ی خلفا ٬بر ایران عزیز٬ وارد زبان شیرین مادری ما شده. اما می توان با کمی توجه بسیاری از ان ها را به کار نبرد.
اگر می خواهید برابر های مناسبی را برای بسیاری از کلمات تازی بیابید ٬ روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب...
امروز دو تا اتفاق جالب افتاد.
اول این که دو تا از بهترین یاران و دوستان دعوت مرا برای همکاری با ایرانی پذیرفتند و از این به بعد با مطالب زیباشون ما رو بهره مند می کنند.
شهر زاد و تنهایی من خوش اومدین .

این گل رو به پیشگاه قدم های استوار و مهربانتان تقدیم می کنم. ![]()
دوم این که من هم امروز دعوت گروه بزرگ میعادگاه رو پذیرفتم و از این به بعد با این گروه هم کاری می کنم.
البته بلاگ ایرانی به قوت خود باقیست. و ما همچنان میهمان دیده ی مهربانتان هستم.
بعد از چند روز که از جریان بردیا می گذره به اینترنت وصل شدم.
این ها رو که دیدم مو به تنم راست شد . غم بردیا رو کلا از یاد بردم.
جدا که وحشیانه است.



ادامه مطلب...
خیلی زود اومد فقط هفت ماه برای ورود به این ماتم کده صبر کرد؛برای ورودش زیادی مشتاق بود. با دردسر زیاد اومد، اما بالاخره اومد و یک خاندان بزرگ رو با ورودش شاد کرد، آخه بعد از چندین سال تنها پسر خندان بود؛ روز های اول سخت و پر از اضطراب سپری می شدند.آخه اون هفت ماهه به دنیا اومده بود؛پزشکان معتقد بودند که می مونه .اما خانوادش به شدت مضطرب و نگران.ثانیه ها، دقیقه ها ، و روز ها می گذشتند . و کم کم همه باورشون شد که موندنیه . دیگه سایه ی تردید از چشمان پدرش پاک شده بود ، مادرش هر لحظه رو به امید اون طی می کرد و پدر بزرگش با موندنی شدن اون انگار دوباره متولد شده بود. خلاصه حضور گرمش دوباره امید رو تو خونه راه داده بود.
کم کم، بعد از یک ماه به فکر اسم براش افتادند، نمی دونم چرا این قدر دیر، شاید خودشون هم باور نداشتند که بعد از این همه سال به آرزوشون رسیدند.اما بالاخره همه حضور گرمش رو باور کردند. به تناسب اسم خواهر بزرگترش «پرنیان» و به مسمای ابهت و بزرگی و راد دستی، «بردیا» نام گرفت.
بردیا، یا به قول خواهر چهار ساله اش « بردیا خان »، هر روز قوی تر و بالنده تر می شد، به طوری که هر روز،این نام زیبا برازنده ترش می گشت.
دو ماه گذشت و پذشکان احتمال تمام بیماری های کبدی وخونی رو منتفی اعلام کردند،خاندان به شکرانه ی این لطف قربانی کرد و سلامتی جگر گوشه اش را به پایکوبی بر نشست.
بردیا هر روز قوی تر می شد، تا اینکه سه ماه از عمر پر برکتش گذشت ، و بنا به عادت هر ماهه برای چکاپ به بیمارستان رفت. آزمایشات یکی بعد از دیگری انجام می شد و همه رضایت بخش بود.... به جز آخرین خان، قند خون بردیا بسیار بالا بود و متخصصان به احتمال ناتوانی بدن کوچکش در ساخت انسولین معتقد.
مادر معنی این حرف را خوب می دانست. در حالی که به آینده فکر می کرد. کنار تخت بردیا کوچولو که بهش سرم وصل بود،نشست و به تست های شبانه و تزریق هر روزه ی انسولین فکر می کرد.هر بار که به یاد تزریق های رورانه ی جگرگوشه اش می افتاد، اشک در چشمان سیاه و درشتش حلقه می زد.اما لحظه ای اندیشید که ممکن بود بسیار بد تر از این هم بشه. می شد گفت دردانه ی زیبایش فقط در خوردن کمی محدود شده بود، همین ، حتی با رعایت رژیم مناسب نیازی به انسولین روزانه هم نداشت. دوباره امید در چشمانش درخشید و توانست به اطراف توجه کند.پرستار در کنار یکی از بهترین و مجربترین پذشکان اطفال ایستاده بود. و مشغول یاد داشت کردن آخرین دستور های او.
پس از پایان دستور ها پذشک دستش را دراز کرد تا سرنگی را که در دست داشت به تن زیبا و بلورین بردیا فرو کند.
لحظه ای بعد رخ مه گون بردیا به زیر ابر سیاهی رفت ، صدای رعد مادر همه را به داخل اتاق کشید، اما دیگر دیر شده بود….
بردیا فقط چند ماه توانست این چهان را تحمل کند. او رفت و با خود امید و شادی و زندگی را هم برد. پدر بزرگ زندگی دوباره را از دست داد، پدر دیگر به همه چیز به چشم تردید نگریست ، و مادر هیچ امیدی برای ادامه ی راه نداشت، و فقط حضور پرنیان می توانست آن ها را برای لحظاتی به ادامه ی راه وا دارد.

