این اولین قسمت از مجموعه ی شاهنامه ی منثور این بلاگ
امید ورارم که مورد قبول واقع بشه
برای مطالعه ی داستان لطفا روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب...



استاد متولد گرگان است پدرش عکاس قدیمی شهر بوده و استاد شکیبا از آغاز بر روی عکسهای قدیمی کار کرده و به اصطلاح آنها را رنگی می نموده (آنوقتها که فقط سیاه و سفید بودند) دوره دبیرستان را در مشهد و سپس وارد دانشگاه هنر های زیبای تهران می شود
در مسابقات بزرگ بین اللملی جوایز بسیار برده
و تابلوی تالار آینه استاد کمال الملک را برای فیلم کمال الملک استاد علی حاتمی باز کشی می کند
گویا هم اکنون در کانادا سکونت دارند
باید یرای این اطلاعات از ندای عزیز تشکر کنم که همیشه حضور گرمش موجب امیدواری است.
ادامه مطلب...
سلام
چند وقت پیش عرض کرده بودم که متاسفانه برخی از هم سن و سال های من دلیلی برای افتخار به ملیتشون پیدا نمی کنند. و قرارشد که من براشون بگم که چرا به ملیتم می بالم.
خوب از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که یکی از مهمترین دلایلش همین کتاب شاهنامه است.آخه این اثر فقط حماسه یا شعر نیست ، این خود زندگیه، تو این کتاب از رسم مهتری و مملکت داری گرفته تا راه جون مردی و عیاری رو میشه پیدا کرد .میگین نه امتحان کنین،!!!
من از این به بعد نثر ساده و روانی رو از شاهنامه در این وبلاگ قرار می دم که البته زیبایی اش رو مدیون اساتید بزرگی مانند: ایرج گلسرخی ــ دکتر یارشاطر ــ و بهمن حیدری ام.
اول هم با هفت خان شروع می کنیم ، چون می شه گفت من عاشق این قسمت از شاهنامه ام .
به بهانه ی بزرگداشت مهربانی ،که در شادی هایمان امید بود و در غم هایمان تدبیر.
سلام :
می دونین روز اولی که وارد جماعت بلاگ نویسان شدم ، و اسم یلاگ رو ایــــــــــرانــــــــــی انتخاب کردم برخی از یاران به طئنه گفته بودند ، فلانی فکر کرده فقط خودش ابرانیه .
از وقتی هم که شروع کردم ، به علت امتحانات و مشغله بسیار ،قسمت نشد که هدفم رو از این کار و این نام براتون بگم .
اما از قدیم گفتند ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است. اصلا آقا جون هر کسی با یه چیزی حال کنه و به یه چیزی دل خوش کرده ، یکی« دوست داره فکر کنه نقطه ی پرگاره عالمه و زمین و زمان هم دارند حول وجود موجود اون می چرخند،»یکی« هم که طفلکی وسط یه بیابون خشک و بی آب و علف گیر افتاده و اونقدر تنهاست که فقط با شنیدن نام کاکتوسه که خوشحال میشه ،آخه با شنیدن این نام یادش می افته که یه موجود دیگه هم مثل خودش وجود داره، و همین باعث می شه؛ کمی تا قسمتی آروم بشه و تشنگیش رو فراموش کنه » یکی « روهم نافرم جو گرفته که کلی در عالم معنا سیر و سلوک داره << البته طبق آخرین اخبار مدت هاست در عالم یه ماهی کوچولوی ناز گیر کرده و هر کاری میکنه نمی تونه از این دنیای زیبا و پروانه ای دل بکنه .>> خلاصه این ماهی کوچولوی ناز اونقدر در این عوالم سیر کرده که الان و جودش مثل یک کتاب مفید ، سرشار از آموختنی هاست .واسه همین هم مدت ها بین یار مهربان و دوست خوب تردید داشت که بالاخره چون قبلا یار همربان رو به کتاب گفته بودند ایشون شدند دوست خوب.» بعضی ها «هم که کلا تو آفساید اند .طفلکی ها تو جوونی مجنون شدند ، توروخدا شما هم براشون دعا کنین، آخه این اواخر ما دست به دامن بارون شدیم اما وساطت بارون هم افاقه نکرد.»یه عده ای هم هستند که « بدفرم در هر موضوعی صاحب نظر اند ، از ادبیات و سیاست و آشپزی گرفته تا.... فعالیت های شورای شهر و شهردار و صد البته طنز!!!و از اون جایی که بالاخره خودشون هم نفهمیدند چیکاره اند؛ شدند واژه نویس تا بتونند به تمام این دل مشغولی هاشون با کمک همین واژه ها بپردازند و هیچ حسودی هم جرئت جسارت پیدا نکنه که بخواد بگه آقا بالاخره شما کجای کاری.»
سخن به درازا کشید،میدونم اما حیفه که این دو سه نفر باقیمونده از قلم بیفتند، چون بعدا کلی گله میکنند که چرا از ما یاد نکردی.
خلاصه عرض می کردم : بعضی ها هم که « اینقده تواقتصاد و پول و خبر و خبر نگاری غرق شدند که اصلا گذر زمان رو حس نمی کنند وفقط به نوشته های یک خبر نگار اقتصادی می اندیشند واسه همین هم انتظار دارند همه چیز مثل 10_12 سال پیش باشه و هیچ کس به هیچ عنوان نه بزرگ بشه و نه پیر! البته این دوستان یه ویژگی دیگه هم دارند اون هم اینه که کم حافظه اند و کم لطف، به طوری که کلا یادشون می ره به ماها سر بزنند << البته در محبط کجازی رو می گم>> یا جواب اس ام اس های آدم رو بدند.» بالاخره بعضی ها هم که « کلا خبر نگارند و خراسان جنوبی و مرکزی براشون نداره ، هیچ خبری هم، هر چند کوچک ، وجود نداره که بتونه از چشمان تیز بینشون دور باشه حتی رنگ چراغ های مرکزِ فلکه ی مرکزیِ شهرِِ مرکزیِ استانِ خراسانِ مرکزی ! وخلاصه همیشه، در مرکزند.»
بلاخره این همه حرفا رو زدم که بگم هر کسی تو دنیا با یه چیزی حال می کنه و به یه چیزی افتخار می کنه ؛ ما هم به ایرانی بودن خودمون مغروریم . پس من هم می تونم مثل همه ی آدم های دنیا سرم رو بالا بگیرم و بگم من به فلان چیز افتخار می کنم و این اصلا دلیل بر این نیست که، من فکر می کنم فقط خودمم که افتخار ایرانی بودن نصیبم شده . البته یه فرق بین افتخار ایرانی بودن با دیگر افتخارات هست ، اون هم اینکه وقتی نام بزرگ ایران میاد، خود به خود آدم به یاد چندین هزار سال تمدن و افتخار و غرور می افته.
در آخر هم باید عرض کنم که تمام یارانی که ذکر خیرشون رفت آدم هایی با فکر باز و قلم توانا هستند.لینکشون رو می تونین نوی همین بلاگ با همون اسمای که ذکر کردم بیابین ، مطمئنا سر زدن به بلاگ این یاران خالی از لطف نخواهد بود.
در ضمن از اونجایی که برخی از هم سن و سالان من هستند که دلیلی برای افتخار به ملت بزرگشون نمی بننند، عزم خودم رو جزم کردم که اون ها رو بیشتر با کشور و تاریخ و ملتشون آشنا کنم . برای این منظور هم برنامه ی مشخصی دارم که در آینده ای نچندان دور به عرض می رسونم.
یادش گرامی

بدون شرح

سلام :
چند شب پیش تو دفتر خاطرات یکی از یاران مطلب به ظاهر حکیمانه ای رو در رابطه با ازدواج خواندم. برام جالب بود ، حیفم اومد شما از این سوژه ی خنده محروم باشید.
گوینده به این قرار افاضات فرمودند که:
فردی پیش حکیمی رفت و پرسید یا شیخ عشق مانند چیست؟
حکیم فرمود : به گندم زار برو ،از عرض گندم زار عبور کن و در همین حین پر دانه ترین و درشت ترین سنبله ی گندم را برای من بچین، اما یادت باشد از هر سنبله ای که گذشتی حق بازگشت به عقب وچیدن آن را نداری.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی با دست خالی باز گشت .
استاد از او پرسید: چه شد ؟
شاگرد گفت: به گندم زار رفتم هر خوشه ای، به نظرم زیبا و پر دانه می نمود اما چون فکر می کردم ممکن است خوشه ی بعدی بهتر باشد آن را رها می کردم و به سراغ خوشه ی دیگر می رفتم ، زمان به همین منوال گذشت تا وقتی که دیدم از عرض گندم زار عبور کرده ام و هیچ نچیدم .
حکیم فرمود: عشق این گونه است.
شاگرد دو باره پرسید ای شیخ حال به من بگو ازدواج مانند چیست؟
حکیم به او گفت این بار به جنگل برو و بلند تربن شاخه را برای من بیاور. اما یادت باشد که باز هم حق چیدن شاخه ای را که از آن گذشتی نداری.
شاگرد پس از اندک زمانی بازگشت .
استاد از او پرسید، این بار چه کردی؟
او گفت به جنگل رفتم و از ترس این که مبادا شاخه ای دیگر را، نپسندم اولین شاخه ای را که به نظرم آمد چیدم .
و استاد فرمود : ازدواج نیز این گونه است.
من نمی دونم چه موجودی این افاضات رو در این قالب زیبا بیان کرده؟!
اما مطمئنم هر کسی چنین بیانی داشته، به طور قطع با عشق ایرانی کاملا بی گانه بوده ، چرا که ایرانی ، تا آن زمان که بهترین محبوب دنیا رو از دیده ی مجنونش نیافته ،عاشق نمی شه، و زمانی که عاشق شد ، به معشوقه خودش چنان مهر میورزه که بیگانگان بهش تحمت پرستش!! محبوب رو می زنند.
به هر حال در قاموس ما چنین چیزی مفهوم نداره که مثل تمام بد فطرت های دنیا معشوق رو به امید معشوقی بهتر رها کنیم و به بیان حقیقی به دنبال دنیا پرستی و شهوت رانی خود برویم.
و یا اینکه برای ازدواج مثل یک آدمی که می خواد خانه بخره عمل کنیم .صبر کنیم تا پول کافی بدست آوریم ، بعد به بنگاهی بریم و با توجه به پول و امکانات خود اولین وسیله ی مناسب را تهیه کنیم !! وبعد هم یک عمر در آن خانه زندگی کنیم و همیشه به
خود یاد آوری کنیم که در آن زمان و با آن پول به من خانه ای بهتر نمی دادند.
سلام
فردا آخرین امتحانمه وبه همین زودی ها از این دیار غربت می زنم بیرون .
حسابی خسته ام و بشتر از هر کسی تو دنیا دلم گرفته.
تو همین حال و روز یکی از دوستان هم بهم توسیه کردند که << براي به دست آوردن چيزي که تا به حال نداشته ايد بايد چيزي شويد که تا به حال نبوده ايد.....>> نظر جالبی است . دارم روش فکر می کنم نمی دونم به کجا میرسم اما مطمئنم همین روز ها یکی از مهم ترین تصمیمات زندگیم رو میگیرم
برام دعا کنین
بعدا بیشتر در باره اش صحبت می کنم.

