تبليغاتX
ایرانی

ایرانی

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید××××حالیا چشم جهانی نگران من و توست

 

سلام

من قصد آپ كردن را نداشتم اما تقويم مجبورم كرد.

فردا سال روز عروج بزرگ مردي از ديار كويره. مردي كه اونقدر عظمت داره كه نمي شه با اين كلمات بيانش كرد. به قول خود ايشان ‌‌‌<< بياييد كلمات را كنار بزنيم و از وراي معناي ظاهريشان به عمق مطلب فكر كنيد>>.

به هر حال دوست داشتم با مطني كامل تر  به اين استاد قديمي ابراز ارادت مي كردم اما حيف كه كسالت شديد و امتحانات سخت به شدت من رو در تنگنا قرار داده .

به هر تقدير محض خالي نبودن عريضه لينك زير را هم معرفي مي كنم .

به اميد روزي كه حماسه سازان واقعي ايران عزيز  خارج از حب و بغض ها مورد تمجيد قرار بگيرند هر چند كه به قول چيني ها طبل خوب نياز به ضربه ي محكم نداره و به قول حكماي خودمون طلا كه پاكه چه منطش به خاكه.

 

ناگفته‌هاي خاكسپاري غريبانه شريعتي

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:58 توسط وحید رضا| |
 

فكر كنم جالبه :

عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

عشق يعنی زندگی تا اندر بهشت

 عشق يعنی پر کشيدن تا عروج

عشق يعنی طی راه بی فروغ

عشق يعنی ناله ستار من

عشق يعنی درد بی درمان من

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:43 توسط وحید رضا| |

این ها حریف فردای ما هستند.

همین الان بهتون قول می دم که اگه نصرتی همچنان بازی کنه ما بازی رو باز هم می بازیم .

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که برای تجربه های آقای برانکو ملت ما هزینه زیادی رو متحمل شده. اسکولاری حتی از یک روزنه ی کوچک هم استفاده می کنه.

من دعا می کنم که کانال نصرتی رو ببندند برای این کار هم فقط یک راه وجود داره <<آخه مربی کار کشته مون تو اون ست فقط نصرتی رو با خودش برده!!!>> اون هم اینکه مهدویکیا جای نصرتی بازی کنه و جواد کاظمیان پست مهدی وایسته.

اون وقط اگه خدا دعا های ملت رو قبول کنه و میرزاپور اشتباه نکنه می شه به هنر نمایی کریمی، کاظمیان، عنایتی،  هاشمیان و آندرانیک امید داشت.

دعا کنید کریمی و کاظمیان دوباره سر حال بشند و میرزاپور هم اشتباه نکنه.

به امید برد .

یا حق

نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 14:52 توسط وحید رضا| |

نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:57 توسط وحید رضا| |

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 23:24 توسط وحید رضا| |
سلام

آنچه که در زیر می خوانید یکی از دست نوشته های قدیمی منه .

فعلا مدتی رو مهمونتونه تا من امتحانات رو به سلامت بگذرونم .

 قول میدم که بعدش با مطالب کوتاهتر و جذابتری در خدمتتون باشم .

خیال دارم قالب وب رو هم عوض کنم اما این هم وعده ی سر خرمنه .

پس تا ۸۵.۴.۸ درود و دوصد بدرود.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 16:53 توسط وحید رضا| |

از عصر كه از هتل زدم  بيـرون تا الان نفهمـيدم  زمان چه جوري گذشت . فكر مي كنـم خيـلي از شب گذشته باشه. درست نمي دونم چه مدته  دارم پرسه مي زنم . الان اواسط  زمستونه ،  يادم نمياد  چه ماهي اما ميدونم خيلي سرده. نمي دونم چرا اينجام ، فقط ميخوام يه جاي گرم پيدا كنم و بخوابم.

توي اين سرما يه كافي ميكس گرم مي چسبه آي مي چسبه ، اما نه  بايد با اين پنج هزار تومان حد اقل دو روز ديگه رو هم دوام بيارم.

از امروز صبح كه فهميدم بابام جولوي حسابم رو گرفته و من فقط پول تسويه حساب با هتل رو دارم ، تا حالا كلي مواظب خرج كردنم بودم . موقع نهار توي ساندويچي فقط  قيمت ها رو ميخوندم اصلا به خود غذا كاري نداشتم . بالاخره هم ارزون ترين غذا رو  سفارش دادم  ، مهم هم  نبو كه برام چي مياره ، چون اصلا احساس گرسنگي نمي كردم ،‌ فقط طبق يه عادت هميشگي ديدم سر ميز يه ساندويچي نشستم . آخه از وقتي كه دانشگاه ميرم برنامه ي نصف هفته ام كه قوچانم همينه ،  اونجا پرستاري مي خونم .

واي از سرما داره كپل هام به هم مي خوره ، فك و دستام رو اصلا حس نمي كنم .

به زحمت كارت تلفن رو از توي كيفم كشيدم بيرون تا به احسان زنگ بزنم . تقريبا  يك سالي مي شه كه باهاش دوستم . از بچه هاي دانشكاه خودمونه بچه ي جنوبه با هيكل درشت و پوست تيره . راستش رو بخاين من اول عاشقش شدم .نمي دونم چرا از همون دفعه ي اولي كه ديدمش يه حس عجيبي نسبت بهش پيدا كردم .

مي دونستم دوست دختر داره ، اما من مي خواستمش ، پس بايد مال من مي شد.

اه چرا گوشيـش رو بر نمي داره . حتما باز هم  گذاشه رو سايلنت و خوابيده . به دوست صميـميـش پويـا زنگ زدم ، ازش خواستم برام احسان رو پيدا كنه و بهش بگه منتظر تماسم باشه . اون هم قول داد تا نيم ساعت ديگه بره بره سراغش ، آخه الان با يسنا بود .

خوشبحال يسـنـا ، جون پويـا به جونش بسته است ، يسنـا هم حسابي عاشق پويـاست ،‌ اما كلي براش ظاقچه بالا مي ذاره ،‌نازش هم خريدار داره ، آي خريدار داره...

 

نمي دونم  كجـام ، آخه  من تمام عمـرم ،  پام رو از مشهـد  بيرون نذاشته بودم  يعني اصـلا حـال و حوصله ي مسافرت رفتـن رو نداشـتم ، با اينكه خانوادم سالـي يكي دو بارمسـافرت مي رفتنـد اما من هيچ مدله حوصله ي  نامادريم رو نداشتـم ، مسـافرت رفتــن اون هـا هم بهتـرين زمان براي جدايي از اون بـود. يه وقتـي هم فهميـدم حوصله ي هيچ كدومشون رو ندارم ، همه شون يه مشت آدم خود خواه بودند كه جز به خودشون و جيبشون به هيـچ چيـز ديـگه فكـر نمي كننـد ، حتي برادرهاي ناتنـيم هـم ، كـه عاشقـشون بودم ، من رو به خـاطر پـول هام مي خواستنـد . اين وسط ، فقـط احسـان بود كه به پـول من اهميت نمي داد ، نمي دونم شايد چون خودش به قدر كافي داشت يا شايد هم به خاطره غرورش بود.

واي اصلا چرا دارم اين چيز ها رو به شما مي گـم ؟ به هر حـال باعث شده بود سرما رو فرامـوش كنم ، واي سرما تا مغز استخوان هام نفوذ كرده . بذار ببينم پويا خان چيكار كرده :

الو الو احسان ، سلام خوبي عزيزم . نه من شيرازم ، قصه اش مفصـله بعدا برات ميگم ، ببين احسان جون من يكمي ....

الو الو الو

اه نكبت ، كارتم تموم شد حالا چيكار كنم . اين وقت شب از كجا بهش زنگ بزنم !!

برم شايد يه مخابراتي باز پيدا كردم .

 

 

ببخشيد آقا

بله دخترم

اين اطراف دفتر مخابراتي ، يا كيوسك روزنامه فروشي كه بشه ازش كارت تلفن خريد پيدامي شه؟

يه مخابرات درست سر چهار راه بعد هست اما نميدونم باز يا نه آخه فردا جمعه است.

جمعه!!!

آره دخترم

......

 مشكلي پيش اومده ،اگه كمكي از دست من بر مياد بگو دخترم

......

......

بگو خجالت نكش

حاج آقا مي شه   مي شه

بگو دخترم نترس

داشتم از خجالت مي مردم آخه تا حالا به هيچ كس رو نزده بودم حتي به بابام آخه هميشه از درآمد املاك مادر خدابيـامرزم خرج مي كردم و به هيچ كس هم احتياج نداشتـم چون مادر بزرگم تو ده بهشون مي رسيد و پولش رو به حساب خودم مي ريخت.

كجايي دخترم

احساسكردم حسابي سرخ شدم

نمي خواد بگي فهميدم حتما با خونه حرفت شده و زدي بيرون .اين روز ها جوون ها از اين كارها زياد ميكنند.

سـرم رو انداختـه بودم پايـين و هيچي نمي گفتـم .منتـظر بودم كه كلـي نصيحت بشنـوم. نمي دونم چرا اما پيـش خودم بهش اين اجازه رو مي دادم كه سركوفتم بزنه.

اما اون بعد از چند لحظه سكوت گفت :

بيا بيا برسونمت خونه و آَشتي تون بدم ماشين من يكمي پايين تره.

دنبالش راه افتادم بدون اينكه بدونم چرا

سوارماشيـنش شديم و تو ماشين گرم بود اون هم كه ديد دارم مي لرزم بخاري اش رو روشن كرد و راه افتاد. حسابي گرم شدم دستام حس گرفت و گرم شدن سينه هام رو احساس مي كردم.

نمي دونستم چه جوري حاليش كنم كه تو اين شهر كسي رو ندارم، تا اينكه بالاخره پرسيد كه ، كجا بره.

دوباره سرخ شدم و با هر جون كندني كه بود گفتم من بچه مشهد م

داشت تو آينه بهم نگاه مي كرد، براي يك لحظه چشم هاي سياه و درشتش درخشبد.

پرسيد: حالا مي خواي چيكار كني؟

......

باشه امشب رو مهمون ما هستي ، الان زنگ مي زنم تا حاج خانوم يه فكري به حال شام بكنه.

....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 16:28 توسط وحید رضا| |
مهدی کروبی شیخ اصلاحات